تبليغاتX
رود خانه ای در بیابان







رود خانه ای در بیابان

در گستره فرهنگ و اجتماع

آیا انتظارات مردم از کرزی بر آورده شده است؟

حدود هفت سال پیش زمانی که افغانستان ظاهراً از وجود نیروهای مورد حمایت پاکستان (طالبان) پاک گردید، انتظارات زیادی وجود داشت. جامعه بین المللی دست به دست هم داده بودند تا اول طالبان را از بین ببرند، و بعد فکر و چاره ای به جنگ خانمان ساز افغانستان بکنند که تقریباً یک ربع قرن افغانها را به خود مشغول کرده بود. مردم انتظار داشتند تا نیروهای متحجر از میان بروند، نیروهای زبده و تحصیل کرده افغان روی کار آیند، قانون و احترام به قانون جای زور گوئی را بگیرد و وضعیت اقتصادی افغانستان بهتر شود و به اصطلاح لقمه نانی بر دسترخوان مردم پیدا شود. اما چند ماه گذشته از ایجاد اداره انتقالی، ظواهر امر چیزی دیگری را نشان می داد. با این هم در انتخابات ریاست جمهوری که برای اولین بار در افغانستان به شکل دموکراتیک بر گزار می گردید، اشتراک پر شور مردم نشان می داد که مردم هنوز امیدشان را از دست نداده اند. شرکت زنان و مردان کهن سال افغانستان که به سختی تا پای صندوق های رای آمده بودند نشان می داد که چطور این نسل افغان از گذشته بریده است و برای نسل های آینده امید دارد.

افغانستان انتخابات های شورای ملی و شوراهای ولایتی را نیز پشت سر گشتاند و به نوعی توانست ساختار سیاسی دموکراتیک مبتنی بر تفکیک قوا را بوجود آورد. اکنون افغانستان برای دومین انتخابات ریاست جمهوری آماده می شود، انتخاباتی که حد اقل چهار ماه پس از موعد معینه قانون اساسی بر گزار خواهد شد. اهمیت این انتخابات در آن است که برای اولین بار در تاریخ افغانستان، قدرت به شکل دموکراتیک و ذریعه انتخابات از یک رئیس جمهور به دیگری انتقال خواهد کرد. ولی آیا افغانستان توانسته است رشد لازم و قابل انتظار را پس از پنج سال از اولین انتخابات ریاست جمهوری داشته باشد؟

به نظر می رسد که چنین نباشد و حکومت حامد کرزی ناکار آمد تر از آن بوده است که تصورش می رفت. با اینکه پیشرفت هائی نیز در قسمت های مختلف از جمله معارف، صحت، دپلماسی و اقتصاد افغانستان صورت گرفته است، اما این پیشرفت های به حد انتظار نبوده است. بر علاوه، افغانستان کارنامه خوبی در مبارزه با فساد اداری، مواد مخدر و ایجاد قانونمداری نداشته است. افغانستان در میان 180 کشور جهان از نگاه فساد در رتبه 176 قرار دارد و تولید مواد مخدر آن نیز حدود 90 در صد تریاک جهان را تشکیل می دهد.

با این حال، کرزی برای بار دوم کاندید شده است. هنوز معلوم نیست که کرزی برای این بار چه وعده جدیدی خواهد داد که مردم به آن اعتماد کنند و به وی رای بدهند. اما متاسفانه دو دلیل باعث شده است تا کرزی برنده انتخابات آتی به حساب رود. اول اینکه رقبای کرزی اشخاص جدی به شمار نمی روند و دوم اینکه رای دادن در انتخابات هنوز هم رنگ و بی قومگرائی را از دست نداده است. کرزی و هم کارانش در تلاش زیاد اند تا پشتونها را با خود داشته باشند و سایر اقوام را نیز فریب دهند و مثلاً با جلب نظر یکی از رهبران آنها، رای شان را به خود اختصاص دهند.

اما سایر کاندیداها نیز آن طور که عنوان شده خیلی ضعیف نیستند. دکتر عبدالله، اشرف غنی احمدزی و رمضان بشر دوست رقبای اصلی کرزی به شمار می روند و احتمال اینکه انتخابات به دور دوم کشیده شود، خیلی زیاد است. با این حال، معادلات می تواند در آخرین لحظات هم تغییر کند. باید منتظر بود که افغانستان در ماه های آینده آبستن چه نوع حوادثی است.  

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 9:53 توسط شعیب تیموری |

جشن فراغت از دانشگاه

روز خوبی بود. به یاد روزهائی می افتم که سر معلم مکتب ما زمانی که می خواست اطلاعنامه های ما را توزیع نماید، درس خواندن ما را به کار دهقانی تشبیه می کرد که حالا حاصل کشت خود را بر می دارد. امروز نیز همان داستان بود، با تفاوت اینکه رئیس دانشگاه جورج واشنگتن و رئیس فاکولته حقوق کار ما را به کار دهقان تشبیه نمی کردند. مراسم صبح برای تمامی محصلین دانشگاه بود. محل برگزاری مراسم، عالی، نه، خیلی عالی بود. شاید بهتر از آن نمی شد. پارک های پر از سبزه مقابل کانگرس آمریکا که نمای جالبی را بوجود می آورد. هر چند بیم آن می رفت تا باران مراسم را خراب کند، ولی باران هم دلش به رحم آمد و با شروع مراسم، باران متوقف شد. سخنرانان خیلی خلاصه صحبت می کردند، یک خاطره، یک آرزو و تبریکی.

لباس های محصلین هر فاکولته رنگ خاص و متفاوتی داشت، هر چند زمینه همه شان رنگ سیاه بود. تنوع رنگ ها بر زیبائی محفل افزوده بود. همراه دوست خود، بصیر جان یوسفی این سو و آن سو چند قطعه عکس گرفتیم که شاید روزی دوباره به این عکس ها نگاه کنم و یاد این روزها را گرامی بدارم. عکس دسته جمعلی محصلین حقوق هم که سر چهار راه پشت فاکولته حقوق گرفتیم خیلی جالب بود.

مراسم بعد از ظهر، اما خیلی استثنائی بود. استثنائی، بخاطری که دپلوم های ما را توزیع می کردند. همه منظم ایستاده و به ترتیب الفبای حرف اول اسم فامیل داخل ساختمان سر پوشیده ورزشی بزرگی شدیم که برای محفل فراغت در نظر گرفته شده بود. ما در وسط ورزشگاه روی چوکی ها نشسته، و فامیل ها و دوستان محصلین در بالا روی چوکی های تماشاچیان. منظره زیبائی بود. تا حال خبر نداشتم که دانشگاه ما سرود خود را دارد که خیلی هم دلنشین است. بعد از چند سخنرانی کوتاه، مراسم توزیع دپلوم ها شروع شد، و طبق رسم و رواج اول محصلین لیسانس که تعدادشان هم زیاد بود دپلوم های خود را گرفتند و بعد نوبت ما رسید.

تقریباً نیمی از محصلین ماستری حقوق در دانشگاه ما خارجی هستند. وقتی که سوزان کارامانیان، رئیس بحش مطالعات بین المللی فاکولته حقوق اسم های هر محصل را می خواند، متوجه می شدی که چه خوب تنوع ملیت ها در نظر گرفته شده است. از جاپان تا مکسیکو، و از مولداوا تا هند، و البته که از افغانستان هم یک نماینده حضور داشت.

بعد از ختم مراسم، همه عکس یادگاری می گرفتند. آخرش هم که نوبت خدا حافظی بود. خیلی سخت است که با دوستانی که مدت زیادی خوی گرفته ای، یک باره ای جدا شوی. ولی خوب، کاری نمی شود کرد، ولی باز هم جای شکرش باقیست که فیس بوک کارها را ساده کرده و مردم زیادی را با هم متصل نموده است. چند قطع عکس از محفل فراغت را در صفحه فیس بوک خود گذاشتم و تا حالا هم خیلی پیام تبریکی دریافت کردم.

امید دارم بتوانم از دانش و تجربه ای که در آمریکا کسب کرده ام به نفع خود و مردمم استفاده برم و روزی دیگر مراسم مشابهی را تجلیل کنم، آن بار، نه برای ماستری، که بلکه برای دکترا.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 1:0 توسط شعیب تیموری |

سفر رو به آخر است

سال درسی خوبی بود. از همان روزهای اول درس ها عالی، ولی مشکل و پیچیده بود. سیستم درسی آمریکا، به خصوص در دانشگاهای حقوق، سیستم خیلی مفید و موثر است. روزهای اول را در دانشگاه جورج تاون شروع کردم، استقبال خوبی از من صورت گرفت. در درس های عمومی در مورد سیستم حقوق آمریکا اشتراک خوبی داشتم، و متوجه می شدم که آساتیدی که می دانستند من از افغانستان هستم، مرا عمدا بیشتر از دیگران در درس ها مخاطب قرار می دهند. محصلین از جاهای مختلف جهان بودند. از کشوهای همسایه و نزدیک به افغانستان محصلینی از ازبکستان، پاکستان و هند در صنف حضور داشتند که دوستان خوبی هم با من بودند. اکثر محصلین از آمریکای لاتین بودند و بالطبع هسپانوی صحبت می کردند. ولی محصلین خونگرمی بودند، زیاد به پارتی می رفتند، ورزش می کردند و در کل شوخ طبع بودند. در روز فراغت که یک مهمانی هم برگزار شده بود، هر کس لباس سنتی کشور خود را پوشیده بود، و من هم لباس سنتی افغانستان را که خیلی مورد توجه قرار گرفت و زمانی که رئیس برنامه اسم مرا برای گرفتن تصدیقنامه ام صدا کرد، از من به عنوان شیک پوش ترین فرد مجلس یاد کرد!

دانشگاه اصلی ام جورج واشنتگتن بود و باید چند خیابان آن طرفتر می رفتم. قبلاً در آپارتمان زندگی می کردم، و حالا در خانه. کسانی که در خانه جدید با من زندگی می کنند هم از آمریکا هستند و از هم تفاوت هائی دارند. سه نفرشان خیلی صمیمانه هستند، اما یکی شان که از تکزاس است فکر کنم از خودش هم قهر است و همراه هیچ کس صحبت نمی کند و همیشه در اتاق خود است و تمام.

از دانشگاه جورج واشنگتن خوشم می آید. یکی از دانشگاه های خوب آمریکا است و اساتید خیلی خوبی در آن تدریس می کنند. به عنوان مثال استاد حقوق بین الملل ما خودش چندین قضیه را در محکمه بین المللی عدالت دفاع کرده بود و از دولتهای مختلف وکالت کرده است. استاد سرمایه گذاری مستقیم خارجی ما هم در محاکم مختلف حضور داشته و همین طور سایر اساتید. بعضی از اساتید کتابهایی را که درس می دادند را خودشان نوشته بودند و این کتابها در اکثر دانشگاه های حقوق آمریکا تدریس می شود. مواد درسی خیلی زیاد هست و هیج وقت فراغتی پیدا نمی شود. درس را قبل از قبل باید خوانده باشی، و گر نه دنبال نمودن درس در صنف خیلی مشکل است.

من فقط یک صنف داشتم که در آن همه محصلین غیر آمریکائی بودند، در سایر صنوف تقریبا بیش از 80 در صد محصلین آمریکائی بودند. این باعث می شد تا محصلین بین المللی تحت فشار بیشتری قرار بگیرند، چون انگلیسی زیان اصلی شان نمی باشد و رقابت با کسانی که زبان مادریشان انگلیسی هست، خیلی مشکل هست.

نصاب درسی خیلی خوب بود. مضامین مختلفی وجود داشت که حق انتخاب آنها را داشتی، لذا مجبور نبودی مضمونی را که دوست نداری انتخاب کنی. مضامینی را که من گرفتم بیشتر روی حقوق بین الملل و حقوق تجارت و معاملات بین المللی می چرخد. هم چنین لازم بود تا یک رساله را می نوشتم و من هم در مورد مرور قضائی قوانین از نگاه مطابقت آنها با قانون اساسی رساله خود را نوشتم. نمره ای هم که گرفتم خیلی عالی بود، بلند ترین نمره ممکن. راستی، استاد خیلی راضی بود و حتی گفت که مرا یاری می رساند تا رساله را در یکی از مجله های معتبر حقوقی آمریکا به نشر برسانم. 

حالا امتحانات تمام شده، و منتظر جشن فراغت هستم. جشنی بزرگ در پیشروی کانگرس آمریکا که در آن رئیس اجرائیه باراک اوباما هم سخنرانی خواهد کرد. همه چیز منظم هست. لباس مجلس فراغت را فرمایش داده ام و تکت های دعوت را هم دریافت کردم. در نظر دارم چند تن از دوستانم را در جشن فراغت دعوت کنم. اما قبل از آن با دوستم اوگین، خانمش، سیدارت  کارما به آبشارهای نیاگارا خواهیم رفت. فکر کنم گشت و گزار خوبی خواهد بود.

ولی شکایت از آب و هوا هست، هر روز باران می بارد و هیچ امان نمی دهد که برای گردش بروم. امروز با استفاده از توقف چند ساعته باران در بعد از ظهر به باغ وحش واشنگتن رفتم که خیلی باغ وحش بزرگی هست و در آن حیوانات متعددی از چهار گوشه جهان وجود دارد.

فردا هم همراه دوستان خود به موزیم هولوکاست می رویم. راستش، اکثر موزیم ها در واشنگتن بر خلاف دیگر شهرهای آمریکا، رایگان است و تعدادشان هم زیاد است.

تکیت بر گشت به افغانستان عزیر را هم خواهم گرفت. آخر همین ماه به خانواده خواهم پیوست.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:17 توسط شعیب تیموری |

یک قدم مانده تا آخر

خوشحالم از اینکه امتحان سومم را هم سپری کردم. از ساعت 6:30 تا 9:30 شب سر امتحان معاملات تجارتی بین المللی با قلم و کتاب و نوشته کلنجار می رفتم. هر چند هنوز یک نوشته که نمی دانم می شود اسمش را تزیس گفت مانده است که باید در طی سه روز آینده تکمیل کنم، ولی همینکه دیگر لازم نیست کتاب 1600 صفحه ای بخوانم خرسند خرسندم. راستش درس خوب است، ولی امتحانش نه. شاید هم این گفته های من نشانکر تنبلی من باشد، شاید هم علایم پیری!

بعد از اتمام این کار آخری، ان شاء الله وقت پیدا می کنم تا بیشتر بنویسم. موضوعات زیادی هست که می خوام در موردشان بنویسم، از جمله همین انتخابات پیش روی.

تا بعد بدرود.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:44 توسط شعیب تیموری |

کریکت جهان پشت دروازه های کابل!؟

داستان حماسی و سفر طولانی تیم ملی کریکت افغانستان امروز به نقطه اوج خود رسید. تیمی که یک سال پیش از صفر شروع کرده بود و در بخش پنجم جهانی کریکت قرار داشت، در مسابقات جزیره جرسی انگلستان قهرمان شد، سپس قهرمانی را در بخش های چهارم و سوم در تانزانیا و ارجنتاین هم حفظ کرد و خود را به مرحله اصلی مسابقات راهیابی به جام جهانی رساند. هر چند، اقبال با تیم افغانستان یاری نکرد تا آنها در جمع چهار بهترین تیم برای اولین بار به جام جهانی برسند، اما راه یافتن آنها در جمع شش بهترین نیز چیزی نبود تا جهان کریکت را متحیر نسازد. کشوری که در گیر جنگی خانمان سوز با دهشت افکنان بین المللیست و حتی یک زمین استاندارد کریکت ندارد توانسته است تجربه دیدگان بزرگ کریکت مثل آیرلند، برمودا و اسکاتلند را از پیش روی بر دارد.

پیروزی امروز تیم کریکت افغانستان بر نامیبیا باعث شد تا افغانستان در چهار سال آینده بتواند با تیم های بزرگ جهان در رقابت های یک روزه شرکت کند. رویای روبرو شدن تیم کریکت افغانستان با آفریقای جنوبی، استرالیا و یا انگلستان چیزی نبود که به سادگی بتوان باورش کرد، اما اکنون این رویا به واقعیت تبدیل شده و بازی کنان افغان به این فکر می کنند که چطور با ملتهای بزرگ کریکت جهان مبارزه کنند و حتی بر آنها پیروز شوند. شاید فرا رسیدن روزی که تیم ملی افغانستان بر تیم ملی قدرتمند همسایه خود پاکستان غلبه کند زیاد دور نباشد، اتفاقی که می تواند افغانها را به وجد آورد و به رقص و پایکوبی به جاده ها بکشاند. جالب این است که دست اندرکاران کریکت افغانستان هم ابراز علاقه کرده اند تا از همین حالا با پاکستان روبرو شوند، یعنی جائی که بازی کنان افغان کریکت را از آن آموختند.

ولی حالا تیم ملی کریکت افغانستان باید  خود را به بازی در مقابل هزاران تماشاچی و در مقابل کمره های فلمبرداری ورزشی عادت دهد. بازی های آینده افغانستان از طریق تلویزیون ها به شکل مستقیم پخش خواهد شد و تیم افغانستان باید از انگلستان گرفته تا استرالیا، و از سریلانکا گرفته تا کانادا سفر نماید. هر چند نبود زمین کریکت و امنیت مناسب امید افغانستان را برای میزبانی ملت های بزرگ کریکت، در آینده ای نزدیک از بین برده است، اما شاید دیری نگذرد که افغانها شاهد حضورتیم های استرالیا، انگلستان و یا هند در کابل باشند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 0:15 توسط شعیب تیموری |

رای دادگاه عالی افغانستان در مورد ابقاء کرزی مطابق با قانون اساسی است

دادگاه عالی افغانستان حکم به ابقاء رئیس جمهور تا اجرای مراسم سوگند رئیس جمهور انتخابی بعدی داد. اما این حکم با مخالفت هائی روبرو شده است. جبهه ملی که مخالفین اصلی کرزی به شمار می رود، این حکم را خلاف قانون اساسی خواند. با این حال، باید گفت که این حکم منطقی ترین تصمیم در شرایط حاضر بوده، و دارای جنبه های حقوقی است که مخالفین نباید از آنها چشم پوشی کنند.

دادگاه عالی مطابق به ماده 121 قانون اساسی عمل نموده است که صلاحیت بررسی مطابقت قوانین را با قانون اساسی و تفسیر آنها را به این ارگان می دهد. عده ای استدلال می کنند که دادگاه عالی صلاحیت تفسیر قانون اساسی را ندارد، در حالیکه این غیر ممکن است که دادگاه عالی صلاحیت مطابقت قوانین را با قانون اساسی داشته باشد، بدون اینکه خود قانون اساسی را تفسیر کند. در این قضیه هم، دادگاه عالی به مانند قضیه اسپنتا، قانون اساسی و سایر قوانین، در اینجا، قانون انتخابات، را تفسیر نموده و حکم نموده است. در واقع اگر دادگاه عالی این صلاحیت را نداشته باشد تا قانون اساسی را تفسیر کند، کدام ارگان دیگری وجود ندارد تا چنین صلاحیتی داشته باشد. این در حالی است که ماده  122قانون اساسی می گوید که هیچ قضیه حقوقی نباید از ساحه صلاحیت قوه قضائیه خارج شود.

 
عده ای هم طرفدار تشکیل لویه جرگه بودند تا در این مورد تصمیم بگیرد. یک تعداد بدین نظر بودند که لویه جرگه قانون اساسی را تعدیل کند، و تعدادی هم به این نظر هستند که لویه جرگه فقط در مورد چهار ماه مورد اختلاف تصمیم گیری کند. اما به سبب اینکه شوراهای ولسوالی ها هنوز انتخاب نشده اند، چنین امری ممکن نیست، زیرا تقریبا 365 تن از اعضای لویه جرگه، روسای شوراهای ولسوالی ها اند. و اگر همان طور که کرزی می گفت که لویه جرگه عنعنوی را بر گزار می کند، چنین مجلسی بر گزار شود، این عمل در تضاد با قانون اساسی قرار دارد که برای عضویت در لویه جرگه شرایط در نظر گرفته است.


جبهه ملی هم طرفدار این بود تا حکومت موقت درست شود، این در حالی است که در قانون اساسی هیچ نوع اشاره ای به حکومت موقت نشده است، و منطقی هم نیست که در صورت موجودیت رئیس جمهور با معاونین انتخابیش، یک شخص غیر انتخابی در راس حکومت قرار بگیرد.

ترس مخالفین از این است که کرزی از امکانات دولتی در انتخابات به نفع خود استفاده برد، این نکته درست است، ولی خود قانون اساسی به رئیس جمهور اجازه داده تا سوگند رئیس جمهور بعدی در راس قدرت باقی بماند، بنا بر این تشویش مخالفین جنبه قانونی ندارد. صرفاً به منظور پیش گیری از سوء استفاده از قدرت توسط کرزی، سیستم نظارتی بر استفاده از منابع دولتی توسط رئیس جمهور باید تقویت گردد، و امکاناتی که در خدمت کرزی هست، باید در خدمت سایر کاندیداها نیز باشد. به عنوان مثال، برای سفر نمودن، تمامی کاندیداها باید از هلی کوپترهای دولتی استفاده کرده بتوانند.

در همین حال، بعضی از خبرگزاری ها اعلان کرده اند که حد اقل یکی از اعضای دادگاه عالی، بهاء الدین بها، از اخذ چنین تصمیمی توسط دادگاه عالی بی خبر بوده است. اگر چنین چیزی درست باشد، حدس بر این است که فقط عده ای از اعضای دادگاه عالی در تصمیم گیری شریک بوده اند، که هر چند قانونی است، چون نصاب تکمیل بوده است، ولی اعتبار دادگاه عالی را به مراتب پائین خواهد آورد.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 18:56 توسط شعیب تیموری |

نوروزتان مبارک باد

سال 1387 آخرین روزش را سپری کرد و اکنون با روزی جدید، نوروز، سالی نو را آغاز نموده ایم. حلول سال جدید را برای همه تان مبارکباد گفته، آرزوی سالی پر بار و فرخنده برای همه تان دارم. امید دارم سال جدید سال صلح و خوشی برای همه انسانهای روی زمین باشد و مخصوصاً افغانها به آرزوئی که اکثریتشان در سی سال گذشته دلهایشان به آن می تپد، یعنی صلح، برسند و خط بطلانی بکشند به میراث نفرت و جنگ.

نوروزتان خجسته باد!

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 7:56 توسط شعیب تیموری |

خانم وبلاگ نویش افغان را که به سرطان مبتلاست خوشحال سازید

این ابتکار یکی از دوستان وبلاگ نویس ما آقای نسیم فکرت بود تا از وبلاگ خانم افغانی را که در آمریکا زندگی می کند و مبتلا به سرطان است دیدن کنیم و با نظر دادن در مورد نوشته هایش به وی امید ببخشیم. وی از عبارت مستعار "خاله جان" به عنوان نویسنده استفاده می کند.

از همه دوستان دعوت می کنم تا به وبلاگ خاله جان سر بزنید و با گذاشتن یک پیام، وی را به زندگی امیدوار سازید.

 http://khalajan.blogspot.com

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 16:31 توسط شعیب تیموری |

مشکل تحقیق در مورد مسائل مربوط به افغانستان

وقتی برای برنامه ماستری ام آماده گی می گرفتم، به این فکر بودم که در آخر سال، تحقیقی را که باید انجام دهم در چه مورد باشد. موضوعات مختلفی به ذهنم می رسید. اول در نظر داشتم در مورد چارچوکات حقوقی برای فعالیت شرکتها در افغانستان چیزی بنویسم، ولی بعداً در یافتم که این موضوع خیلی جالب نیست، و حتی خسته کن است. بعداً با یکی از اساتید خود در دانشگاه جورج تاون صحبت کردم، او گفت تا در مورد وضعیت حقوقی زندانیان گوانتانامو بنویسم، ولی وقتی به انترنت مراجعه کردم، متوجه شدم خیلی ها در این مورد نوشته اند. پیش از اینکه سمستر آغاز شود از رسانه ها شنیدم که عبدالسلام ضعیف، سفیر سابق طالبان در اسلام آباد، بر علیه پرویز مشرف که او را به آمریکائی ها سپرده بود در محاکم پاکستانی دعوی خواهد کرد. البته به دلیل اینکه وی دارای مصئونیت دپلماتیک بوده و دولت پاکستان چنین کاری کرده نمی توانسته، اما بعداً محدود بودن موضوع مرا واداشت تا به چیز دیگری فکر کنم. بالاخره تصمیم گرفتم در مورد تجدید نظر قضائی (Judicial Review) در افغانستان بنویسم.

 تجدید نظر قضائی یعنی اینکه صلاحیت بررسی مطابقت قوانین عادی را به قانون اساسی را چه ارگانی دارا می باشد. به علت اینکه در افغانستان تا حال این صلاحیت فقط در یک مورد استفاده شده، تحقیق ساده نبود. به همین خاطر تصمیم گرفتم تا سیستم افغانستان را با سیستم های کشورهای آمریکا و فرانسه مقایسه کنم. استاد رهنمای من هم قبول کرد. وقتی شروع به تحقیق کردم دریافتم که مواد فراوانی در مورد سیستم های فرانسه و آمریکاست، اما در مورد افغانستان، مواد تحقیقی خیلی نادر است. ولی به هر زحمتی که شده، مواد خوب و بدرد بخوری را پیدا کردم. راستش، در این راه یک عده دوستانم هم مرا همکاری کردند. یکی از دوستانم که در لندن است و در مورد سیستم قضائی افغانستان تزیس خود را می نویسد، موادی را که پیدا کرده بود، به من هم فرستاد. همکاران سابقم، از ادارات دولتی و پارلمان بعضی اسناد را اسکن کرده و برایم فرستادند. اما باز هم یک سند مهم را هنوز که هنوز است بدست نیاورده ام.

در نوشته من، تصمیم دادگاه عالی افغانستان در مورد استیضاح وزیر امور خارجه که منجر به ابقاء او شد اهمیت فوق العاده دارد. این در حالی است که کمتر کسی تا حال، نوشته این قضیه را دیده است. در واقع، در افغانستان، تصامیم محاکم زیاد اهمیت ندارد و سایر محاکم مجبور به پیروی از آنها نیستند. از همین خاطر، قاضی همیشه و در هر قضیه به اصل قانون می بیند نه به اینکه محاکم گذشته در آن مورد چگونه فیصله کرده اند. (این اصل در کشور هایی رعایت می شود که دارای سیستم حقوقی رومن ژرمنیک هستند. بر عکس در کشورهای طرفدار کامن لا، تصامیم محاکم قبلی خیلی اهمیت دارد، و به همین خاطر تمام فیصله های محاکم نشر می شوند.) به منظور پیدا کردن این قضیه دست به هر دری زدم. یکی از دوستان با یکی از اعضای دادگاه عالی به تماس شد. خودم به گردانندگان وب سایت دادگاه عالی ایمیل فرستادم، و در نهایت به یکی از وکلای پارلمان که فکر می کردم کاپی این فیصله را دارد ایمیل کردم، اما هنوز که هنوز است، نتوانسته ام موفق شوم.

ولی هنوز امید خود را از دست نداده ام. ولی به هر حال، این قصه طولانی من نشانگر سخت بودن تحقیق در مورد مسائل افغانستان هست. و اینکه نظام قضائی ما هنوز منظم نیست. این در حالی است که تصامیم دادگاه عالی، به عنوان بالاترین مرجع قضائی کشور و به خصوص در مورد مطابقت با قانون اساسی، باید حتماً نشر گردد، تا مردم از آنها با خبر گردند و در تحقیقات و نوشته ها نیز از آنها استفاده به عمل آید. تا اندازه ای کار در قسمت به نظم آوردن نظام قضاء صورت گرفته، به عنوان مثال، قوانین نافذ افغانستان چاپ شده است و هم چنین از طریق انترنت قابل دریافت اند، ولی این تلاش ها به هیچ صورت بسنده نیستند و کارهای خیلی زیادتری باید صورت گیرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 23:7 توسط شعیب تیموری |

وقتی ارزش ها جهانی می شوند: روز عشاق در افغانستان

دنیای کوچکی است، و می بینیم که هر روز هم  کوچک تر می شود. ارزشهای زیادی جهانی شده اند، شاید یکی هم "روز عشاق" باشد. هر چند بزرگداشت این روز در کشورهای اروپائی و آمریکائی رواج داشته، اما کم کم طرفداران زیادی در سایر ممالک به خود پیدا کرده است. افغانستان نیز از این قاعده مستثناء نیست.

شاید رشد روز افزون وسایل ارتباطی در افغانستان باعث شده تا افغانها هر چه بیشتر و بیشتر با فرهنگ و ارزشهای مردم در سراسر جهان آشنائی پیدا کنند. ورود شرکت های مخابراتی مبایل که در این اواخر خدمات انترنتی هم ارائه می کنند، و هم چنین شبکه های تلویزیونی و رادیوئی که با استفاده از فضای ایجاد شده آزادی بیان در افغانستان به موضوعات مختلف اجتماعی می پردازند باعث شده تا موضوعاتی مثل "روز عشاق" مطرح شود و مورد علاقه جوانان افغان قرار بگیرد. وقتی به صفحات انترنت، به وبلاگ ها و یا فیس بوک نظری بیندازی، می بینی که جوانان افغان از این روز می گویند و می نویسند. به هر حال، بزرگداشت از عشق و علاقه، ارزشی است که از هر کجا که آمده باشد، قابل قدر و اهمیت است. عشق و ابراز علاقه، آمریکا و اروپا و افغانستان ندارد، عشق چیزی است که در دل هر کس در هر جای دنیا که باشد هست، شاید فقط شکل و  ابرازش در مناطق مختلف فرق کند

به هر حال، خوب است به همین بهانه تجدیدی کنید بر علاقه و محبت تان به آنهائی را که دوست می دارید. پس عاشقان، روزتان مبارک باد.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 1:8 توسط شعیب تیموری |

امروز قاضی بلند پایه ای در کلاس ما مهمان بود

امروز فقط یک کلاس درس داشتم، ولی کلاس بخصوصی بود، چون مهمان مخصوصی داشت. موضوع درس امروز محکمه بین المللی عدالت بود، و استاد ما که خودش یکی از بزرگترین حقوقدانهای آمریکا در حقوق بین الملل است به ما وعده داد که هفته آینده قاضی آمریکائی محکمه بین المللی عدالت را دعوت خواهد کرد تا به صنف آمده و در مورد این نهاد با ما صحبت کند.

آقای توماس بویرگینتال امروز آمد و با چهره ای خنده رو توضیحات ارزنده ای را در مورد محکمه بین المللی عدالت به ما داد. موضوعاتی را که او گفت خیلی جالب بود، چون خیلی رسمی صحبت نمی کرد و موضوعات پشت پرده را می گفت، یعنی چیزهائی که استاد مضمون از آنها اطلاعی ندارد. مثلاً اینکه قضات چطور در مورد یک قضیه پیش خود بحث می کنند، عدم اطلاع قضات از سیستم حقوقی بعضی کشورها و تنوع موضوعاتی که در محکمه مطرح می شود.

زندگی خود او هم جالب است، کسی بوده که در کرواسی به دنیا آمده، اما چون یهودی بوده،  در جریان جنگ دوم جهانی مجبور بوده به آمریکا فرار کند. بعد در آمریکا درس خوانده و در چندین دانشگاه به عنوان استاد حقوق کار کرده است که از آن جمله طولانی ترین مدت یعنی ده سال را در دانشگاه ما (جورج واشنگتن) سپری کرده است. او هم چنان رئیس یا مقام بلند پایه چندین محکمه بین المللی بوده است.

بعد از صحبت های او، محصلین سوالات زیادی از او کردند و او هم به نوبه همه را به نحوی جواب داد.

هر چند تحصیل در خارج از یک طرف آدم را از خانه و فاملیش دور می کند، اما حداقل منابعی را در دست می دهد که در داخل کشور مهیا نیست، حال اگر این دانشگاه در پایتخت آمریکا قرار داشته باشد، که چه بهتر.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 19:48 توسط شعیب تیموری |

افغانستان هتریک کرد: افغانستان به یکی از غول های کریکت دنیا تبدیل خواهد شد

امروز روز خوبی برای کریکت افغانستان است. افغانستان با انجام هتریک پس از قهرمانی در بازی های بخش های پنجم، چهارم و حالا سوم خود را بازی های اصلی راهیابی به جام جهانی کریکت نزدیک ساخته است. افغانستان امروز بازی آخر خود را با تفاوت 82 امتیاز برد تا بالاتر از همه تیم ها در صدر قرار بگیرد و باری دیگر جام این مسابقات را به کابل ببرد. در کنار افغانستان، اوگاندا نیز به عنوان تیم دوم به مسابقات راهیابی قدم گذاشت.
پیروزی افغانستان شاید نقطه عطفی در تاریخ ورزش جهان باشد، زیرا این تیم از نقطه صفر شروع کرد و حالا خود را پشت دروازه های جام جهانی می بیند. وقتی وضعیت نا بسامان افغانستان نیز مد نظر قرار گیرد، اشتیاق برای تشویق ورزش کاران افغان را چند چندان می سازد.
به هر حال، تیم ملی کشورمان با این پیروزی افتخار بزرگ دیگری را به ارمغان آورد و به همان تناسب مسئولیت هایش هم زیاد تر شده است. مرحله اصلی مسابقات سه ماه دیگر در آفریقای جنوبی صورت می گیرد که 12 تیم با هم به رقابت می پردازند و فقط 4 تیم به جام جهانی کریکت راه پیدا خواهند کرد.
مردم افغانستان از تیم ملی کریکت کشورشان انتظار راه یابی به جام جهانی را دارند. آنها دوست دارند روی صفحات بزرگ تلویزیون ها در سراسر جهان، تیم ملی کشورشان را در هر حال بازی با غول های کریکت دنیا ببینند. این همان زمانی است که می شود افغانستان را نیز یکی از غول های کریکت دنیا خواند.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 15:39 توسط شعیب تیموری |

امروز اوباما جای بوش را می گیرد: "تغییر" در راه است

آمریکا به یقیین که در دوران زمامداری بوش وجهه بین المللی خود را به شکل گسترده ای از دست داده است. جنگ افغانستان، جنگ عراق و حمایت های بی دریغ آمریکا از رژیم اسرائیل که مرتکب جنایات هولناک علیه فلسطینی ها شده است هیچ جای دلخوشی برای مردم دنیا نگذاشته است. با این حال، به نظر می رسد این وضعیت در حال تغییر باشد. استقبال پر شور مردم برلین از سخنرانی باراک اوباما در دورانی که او هنوز یک نامزد ریاست جمهوری بود، نشان می داد که چه تفاوت فاحشی بین تصویری است که مردم از اوباما و بوش دارند.

امروز تاریخ آمریکا ورق جدیدی را در خود خواهد دید، آغازی نو که شاید بشود چهره مغشوش آمریکا را در صحنه بین المللی دوباره ترمیم کرد. امروز باراک اوباما با ادای سوگند ریاست جمهوری عملاً جای بوش را خواهد گرفت. و اما مردم جهان در هر گوشه و کنار دنیا که باشند توقع شان از اوباما بالا است. شاید تصمیم او مبنی بر بستن بازداشتگاه گوانتانامو که بر بد نامی آمریکا در انظار جهانی افزوده است کمک فراوانی به بهبود این چهره خراب کند. با این حال، کارهای زیادی هست که باید صورت بگیرد.

اکثریت مردم عراق از حضور نیروهای آمریکائی در این کشور نا خرسند اند. خروج نیروهای آمریکائی از این کشور هر چند که طبق نظر بوش در مدت سه سال انجام خواهد گرفت، ولی حد اقل مردم این کشور را امید وار خواهد کرد که رئیس جمهور آمریکا در فکر ماندن در عراق نیست.

از سوی دیگر مردم افغانستان انتظارات متفاوتی از اوباما دارند. اوباما قول "تغییر" را داد و در زیر این شعار از تغییر استراتژی های آمریکا در افغانستان به وضاحت یاد کرد. استراتژی هایی که اگر به موفقیت انجامند، مردم افغانستان را بسی خوشحال خواهد ساخت. به راستی هم که بعد از مردم آمریکا، این مردم افغانستان اند که تغییر را باید مشاهده کنند. تغییر در همه چیز. دیگر پاکستان به عنوان یک دوست آمریکا، اعتبار سابقش را از دست داده است و دیگر نمی شود روی آن حساب کرد. حکومت کرزی فاسد تر و بی کفایت تر از آن است که بشود با آن کار کرد و جنگ و نا امنی در افغانستان مردم این کشور را نسبت به آینده خیلی نا امید کرده است.

از هم اکنون نشانه های تغییر به چشم می خورند. تا چند روز دیگر، نیروهای بیشتری از ارتش آمریکا برای مقابله با دهشت افکنان بین المللی و طالبان به افغانستان خواهند رسید، حکومت کرزی از زمانی که مورد انتقاد شدید آقای اوباما قرار گرفت هنوز دست پاچه است و برای پیدا کردن راه و چاره ای خود را به هر در و دروازه ای می زند، هیلاری کلینتون به عنوان وزیر خارجه اوباما انتقاد از حکومت فاسد کرزی را ابراز کرد و ناتو نیز با این گفته ها هم نواست. اسرائیل هم که به تاخت و تاز به غزه آغاز کرده بود شاید از واکنش متفاوت اوباما نسبت به بحران خاور میانه نگران است و به همین خاطر اعلان آتش بس یک طرفه کرده است و نیروهایش را غزه خارج می سازد. این ها همه نشانگر تغییری است که در راه است.

اما گذشته از تغییراتی که در جاهای مختلف صورت خواهد گرفت، آغاز به کار اوباما به عنوان اولین رئیس جمهور سیاه پوست آمریکا اهمیتی فراوان دارد. تا چند سال پیش فکر اینکه یک سیاه پوست رئیس جمهور آمریکا شود هم گمراه کننده بود، اما امروز همه آن تصورات را از بین خواهد برد.

واشنگتن آراسته شده است، در هوای سرد جشنها دل مردم را گرم نگاه داشته است. کنسرت بزرگ پر آوازه ترین آواز خوانان آمریکائی در محل یاد بود ابراهام لینکیلن که با حضور خانواده های اوباما و بایدن بر گزار گردید شاهد حضور صدها هزار تماشاچی بود. امروز حضور چندین ملیون انسان در محل ادای سوگند باراک اوباما نوید امید در دل مردم آمریکا و دنیا را می دهد و این همه مژده ی یک تغییر است.

با این حال، اوباما بعد از امروز مجبور است تصامیم سختی بگیرد. اقتصاد آمریکا روزهای بد خود را سپری می کند، اوباما وارث دو جنگ از دوران بوش می باشد و هنوز خون مردم غزه که توسط اسرائیلی ها و به حمایت آمریکائی ها کشته شده اند خشک نشده است. اوباما خیلی دقیق و حساب شده باید کار کند. جنگ افغانستان باید به پایان برسد، حساب پاکستان باید یک طرفه شود، باید معلوم شود که پاکستان در نهایت با تروریست هست یا علیه آنها و بر جنایات اسرائیل خط پایان کشیده شود و کشور مستقل فلسطینی پی ریزی شود. این ها همه زمان می خواهند، ولی مردم دنیا امید وار اند اوباما وعده "تغییر"ی را که داده است، عملی نماید.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 23:59 توسط شعیب تیموری |

آمریکا تنها حامی اعمال ضد بشری رژیم اسرائیل

یکی از اهدافی که بوش برای حمله به عراق مطرح کرد، همانا ایجاد دموکراسی در عراق بود. برای این هدف هزاران سال به خاک و خون کشیده شدند، انسانها شکنجه شدند، منازل مسکونی ویران شدند و هزاران فاجعه دیگر که عراقی ها را از دیدن رنگ و پوست دموکراسی هم بی زار کرد. دموکراسی هر چه با ارزش هم که باشد، نمی شود آنرا با دریائی از خون خریداری کرد. به همین ترتیب، غرب بر دولتهای برما، کوریای شمالی، ایران، روسیه، عربستان سعودی، سودان و غیره غیره به دلیل نقض حقوق بشر  نبود دموکراسی مورد انتقاد قرار می دهد. انتقاد از وضعیت حقوق بشر باید در همه جاها همسان و یکسان باشد، در حالی که چنین نیست، و غرب به رهبری آمریکا از نقض گسترده حقوق بشر در سرزمین های فلسطینی چشم پوشی کرده است.

رژیم اسرائیل در سه روز پی در پی مناطق فلسطینی را با تانک و توپ و هوا پیما مورد حمله قرار داده اند. بهانه اسرائیل برای این اقدام، دفاع از شهروندان غیر نظامی یهودی یاد کرده است که احتمالاً در اثر پرتاب موشک های ساده و دست ساز حماس زخمی می شدند. بیش از سیصد تن در سه روز گذشته که بیشتر اعضای پولیس و غیر نظامیان بوده اند در باریکه غزه به شهادت رسیده اند.  در حالی که به هیچ صورت کشتار مردم، حتی اینکه پولیس باشند، غیر قابل پذیرش است. هزاران نفر در کشورهای مختلف جهان علیه این اقدام اسرائیل دست به تظاهرات زده و انزجار خود را نسبت به اعمال اسرائیل نشان داده اند. با این حال، دولت آمریکا هم چنان چشم بسته به حمایت خود از اسرائیل ادامه داد و گفت که اقدامات اسرائیل به منظور دفاع از شهروندانش قابل توجیه اند.

در این صورت، حقوق بشر را چه منزلتی می توان داد؟ چه احترامی به حقوق بشر از سوی رژیم اسرائیل صورت گرفته است؟ چه احترامی به حقوق بشر از سوی آمریکا صورت گرفته است؟ آیا این همان رژیمی بود که غرب به کشورهای خاور میانه توصیه می کرد تا از دموکراسی و احترام به حقوق بشر آن الگو بگیرند؟

حکومت اوباما باید بیشتر متوجه حساسیت ها باشد و کورکورانه مثل حکومت بوش از اسرائیل حمایت بی دریغ ننماید. این نوع حمایت از یک رژیم تروریست، آبروی از دست رفته آمریکا را در صحنه بین المللی به شکل اولی آن بر نخواهد گشتاند. مردم آمریکا و جهان از اوباما توقع و انتظارات زیادی دارند. با این حال، اگر اوباما هم چنان استراتژی بوش را در قبال اسرائیل ادامه دهد، یقیناً که حمایت مسلمانان را در قدم اول از دست خواهد داد و با همان سرافکندگی که بوش در آخر دوره ریاست جمهوری اش مواجه شد، وی نیز چیز کمتری نخواهد دید.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 15:38 توسط شعیب تیموری |

سفر زرداری به کابل لغو شد، چرا؟

سفر آصف علی زرداری رئیس جمهور پاکستان به افغانستان در آخرین لحظات لغو شد. دلیل این تصمیم بد بودن اوضاع جوی در کابل اعلان شده که مانع سفر وی به کابل شده است. با این حال، خبرها از کابل حاکی از این است که چندین فروند هواپیماهای مسافر بری در میدان هوائی کابل نشست و برخواست کرده اند که این خود به خود نشاندهنده غیر واقعی بودن دلیل اعلان شده برای سفر به کابل می باشد. پس دلیل اصلی برای لغو این سفر چه می تواند باشد؟

در این اواخر حکومت ملکی پاکستان تحت فشار خیلی زیاد بین المللی بوده است. از یک سال بدین سو که هم حکومت افغانستان و هم جامعه بین المللی به نقش مثبت پاکستان در اوضاع افغانستان مشکوک شده اند، مناطق قبائلی آن طرف خط دیورند به طور مسلسل از طرف جنگنده های آمریکائی مورد حمله قرار گرفته است. حکومت پاکستان در مواضع مختلف بر این حملات اعتراض کرد و از آمریکا خواست تا هر چه زود تر به حاکمیت سرزمینی پاکستان احترام بگذارد و تمام حملات را متوقف سازد. اما آمریکا به این اعتراضات با نا پروائی تمام بر خورد کرده است. احتمالاً یکی از دلایل عدم موفقیت اعتراضات پاکستان این باشد که آمریکا غیاباً با حکومت پاکستان به این موافقت رسیده بود تا آمریکا پیوسته به پاکستان حمله کند، و در مقابل حکومت پاکستان در ظاهر اعتراض کند ولی در عمل تغییری صورت نگیرد. این موضوع نظامیان پاکستان را واقعاً عصبانی ساخت.

به همین دلیل، نظامیان پاکستانی که قبلاً با تصمیم نخست وزیر پاکستان مبنی بر انتقال سازمان اطلاعات به بخش مللکی مخالفت کرده بودند، به فکر تقویت خود شدند. حملات بمبئی که نشان داد عاملان آن در پاکستان به سر می برند و تحت حمایت لشکر طیبه قرار دارند. لشکر طیبه ساخت دست آی اس ای می باشد و به یقیین استفاده از لشکر طیبه در حملات بمبئی هم به منظور این صورت گرفته است که پاکستان هنوز هم به نظامیان خود باید وابسته باشد. این خود هشداری بود به حکومت مللکی که خود را با کشورهای دیگر مثل هند و افغانستان نزدیک می ساخت.

با آن هم، حکومت ملکی پاکستان روابط خود را با هند و افغانستان قطع نکرد. حکومت پاکستان به هند قول همکاری داد و چندین تن از اعضای لشکر طیبه را در کشمیر دستگیر کرد. از سوی دیگر، رئیس جمهور پاکستان با همتای افغان خود حامد کرزی در ترکیه دیدار کرد و در همین وقت بود که قول سفر به کابل را داد. این در حالی بود که دولت افغانستان نیز از حکومت ملکی پاکستان اعلان حمایت کرد و با اینکه سفیر افغانستان در پاکستان برای بیشتر از دو ماه هم چنان نا پدید است، روابط بین دو حکومت مللکی به شکل خوبی قرار داشت. سه بار حمله به کاروانهای تدارکاتی آمریکا و ناتو در خاک پاکستان هم نتوانست نظر دو رئیس جمهور را نسبت به هم تبدیل کند.

به احتمال زیاد رئیس جمهور پاکستان از سوی آی اس آِی تحت فشار فزاینده ای قرار داشته تا سفر خود را به کابل لغو کند و یا آنرا به تعویق بیندازد. نظامیان نمی توانند دوستی بین پاکستان، افغانستان و هند را ببینند، زیرا در آن صورت، برای نظامیان هیچ نقشی باقی نمی ماند. زرداری و گیلانی هر دو باید تلاش کنند تا حکومت پاکستان را واقعاً ملکی بسازند. جامعه بین المللی هم باید این دو را کمک کند، زیرا در غیر آن صورت، پاکستان به شکل رسمی به یک دولت تروریستی بدل خواهد شد، و این خود خطر ناک است زیرا پاکستان سلاح هستوی نیز دارد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 12:53 توسط شعیب تیموری |

باز باران اگر می بارید

نویسنده: حمیرا قادری

از کمرت می افتد روی پاهایت، جواب نمی دهد آخرین خانه کمربند، روی زیپ چین های پطلون* شده اند چین های دامنی بلند و مشکی، نگاه کنجکاوت روی چینهای پرده می ماند، روی روبانی که به دور پرده بسته ای. ذوقی دلت را لبریز می کند، بیرون هوا سرد است اما بساز به نظر می رسد، نگاهت را می کشی داخل . ته کمد دستت را می بری و می کشی بین لوازم . در روشنایی کم ،لاشتیک* و قیچی را پیدا می کنی، پطلون را همچنان روی پاهایت می کشی جلوی پنجره . لاشتیک را به اندازه کمرت می گیری و کمتر از آن قیچی می کنی. می روی که قیچی را بگذاری داخل کمد، چشمت می افتد به آینه، گوشه چپ سبیلت کوچکتر به نظر می رسد قلم ابروی سیاه را از روی رف* برمی داری وسبیلت را پررنگ می کنی. رکابی* را از روی زمین می گیری سر دستت ، نورش را بیشتر می کنی، دقیق تر می شوی، خوب است. پشت لبت کمی بادکرده درد هم می کند. می خندی، لبخندت زیر سبیل سیاهت گم می شود. عینک دسته شطرنجی ات قایم کرده چشم های خوش رنگت را. ابروهای بورَت را که با سرمه تیره ساخته ای از بالای عینک به زحمت دیده می شود. کلاه کش سیاه تا نصفه های پیشانی ات پایین آمده، بالاتر می بری اش، ردش مانده راه راه، ریز ریز. یقه جمپرت را می بری بالا و دور گردنت را می پوشانی. تا روی شکمت ،کمی پایین تر می رسد. رانهایت لاغرو پر موست، ساق پاهایت هم. دو سه ماه است که به موهای پاهایت دست نزده‌ای. پطلون افتاده ات در آینه پیدا نیست. لاشتیک را دور پطلون روی کمرت محکم می کنی، سگک کمربند را می اندازی راحت .
کنار دست جو را می گیری و راه می افتی ، بر خلاف جریان آب. درهای دو لنگه چوبی روی سینهء دیوارهای بلند وکوتاه قاب شده اند. باد گاه زلفی ها* را تکان می دهد . هوا می رود رو به تیرگی، باد روی آب موج می زند، موج می سازد، موج های ریزی که روی هم، پشت سر هم ،درهم، غوطه می‌خورند . روی آب خیره می شوی موج ها را نمی بینی، می شنوی ،ریز موج ها را می شناسی، باد نبود حالا بی تابی می‌کرد.
در خانه پدر هم بسته است . باد زلفی را نرم به در می زند، انگار که بچه ای با انگشت کوچکش به در بزند ملایم. لحظه ای وا می مانی به دیوارها خیره می شوی و به درختی که شاخه هایش به طرف کوچه خم شده اند و به نظرت می رسد که هیچ وقت از دیوارها رد نشده اند . به آب جو نگاه می کنی که دیگر هیچ وقت بالا نزد تا زیر زانوانت و تو در انتظار سیلی دوباره ، ماندی .آن شب زده بود بیرون،سر ریز ، باد بود و شرشر آب و هیاهوی مردم گُم . وقتی بیرون شده بودید افتاده بود روی زمین مهاجرها، زمین های پر از خیمه مردم چخچران*، از بی آبی آمده بودند این ولایت. «آسمان نامرد ، زمین سوخت، گاوو گوسفند سوخت ،آدم سوخت.» واگویه پیر مردی راشنیده بودی که پاهایش را به آب سپرده بود .
«
جلنگ ها* سوخت.» شنیده بودی در ارتعاش صدای پسری که بر بلندای درخت های توت جو، توت می خورد، توت های بی دانه. ستون خیمه ها را آب می لرزاند، و میخ ها را از جا می کند ، گلن ها را می برد و بالش ها و لحاف ها را غلتی می داد یا نمی داد، روی آب ترنگ ترنگ بود، ظرف ها به هم می خورد روی آب یا دردل آب . زمین پست بود، آمده بود ند این دست جو، دیگرآب تا ساق هاشان بود نه تا رانهایشان. آب افتاده بود به ته کاوی ها* ،رسیده بود پای تخت بام ها. نورهای گرد و زرد که باد خاموش شان می کرد و نمی کرد سر دست ها می رفتند می دویدند و می ماندند. مهاجرها هم ایستاده بودند گوش به اینکه کسی کاری بگوید .
مردی لرزیده گفته بود:«سیاه سر*ها گونی بیاورید ، آب به تخت بام هایتان نرسد دور تخت بامها گونی ها را پر کنید و بچینید
مادر چادر برقع اش را انداخته بود روی درخت ، تو هم انداخته بودی . دامن پر چینش را زده بود تهِ پطلونش ، تو هم زده بودی. آب دامن را به بدنت و پطلون را به پاهایت چسبانده بود ، چیزی به ساق پاهایت می خورد ، درد می کرد یا نمی کرد. گونی پر می کردید ، مهاجرها هم پر می کردند بعد می آمدند می بردند و دور تخت بامها می چیدند. زنی مدام واگویه می کرد: «ظرف ها را برد، خیمه را کند آب
پای دیوارها نماند ، از ته کاوی ها هم راه دادند به کوچه. جو شکسته شده بود ، اما آب آرام گرفت در مسیر روزهای قبلش . بچه ها هوس کوچه نداشتند، گِل ها صاف و یک دست بود، کفش هایی هم لای گِل ها. خیمه ها ایستاده و نایستاده، مهاجر ها مانده بودند این دست جو، اما زن هاشان نرم نرمک چارقد های رنگی وپر گل و تر را روی سرشان انداختند تا کمر می رسید، لاژه موی بافته شان روی سینه هاشان بود مثل همیشه ، رفتند تا مانده ای اگر مانده بود به هم کشند. بازوهای نیم لختشان را دیدی و دلت خواست از مردم آن طرف جو بودی ، چارقد رنگی می انداختی روی سرت، موهایت لاژه لاژه می افتادند روی سینه هایت و سینه هایت آزاد پیشاپیشت می رفتند و بازوهایت نیم لخت می بود. ولی مادر برقع اش را پوشید، تو هم، چین های ریزش ریخت تا پشت پاهایت و جلویهُُ چادر آمد تا روی شکم ات ، حس کردی کمرت را تنگ گرفت و سینه هایت را فشرد تا آب شدند. سرت دور خورد و به خرخر افتادی، دلت خیلی خواسته بود خودت را بیاندازی داخل آب، آب چادرت را ببرد، موهایت را لاژه لاژه ببرد، رخت هایت را ببرد، خودت را آب ببرد، و اگر می ماندی دلت می خواست ظرف هایت را ببری لب جو، خورشید به پوستت بخورد، پوستت بدرخشد، چوری* هایت بدرخشد و یک خال سبز هم بگذاری بین دو ابرویت و بشوی خیمه گی.
خیمه گی ها رفتند، آن طرف جو خالی شد، لنگه کفشی ماند یا نماند. نتوانستی چارقد بپوشی و سیل هم نیامد. آب کم شد و هَوَست ماند. پیراهنت را نزدی تهِ پطلونت و نرفتی بیرون، نشد. و هر شب خواب دیدی که سیل آمد و زد به ته کاوی ها و پای دیوارها نشست، تو چادر برقع ات را انداختی روی درخت و سیل درخت را و چادری را برد و تو داد زده بودی سیل سیل و برگشته بود سیل و چادری را داده بود و درخت را نه و تو داد کشیده بودی چادری سیل، سیل چادری . مادر بیدارت کرده بود، چادری از میخ آویزان بود رو به رویت، سیل؟ نه " کلمه" ات را بگو دخترم، خدا نکند سیل بیاید، خدا مهربان است، و صدای مادر می پیچید: «به کل دخترکم هول کرده قرار ندارد
عیدی اول را که برایت آوردند برقع ات نو شد، گفتند دخترک شوهر دار برقع اش باید نو باشد. برقع کهنه‌ات را مادر داد به زن همسایه که سر دیوار گفته بود دخترک اش به حد خود رسیده و برقع ندارد .
اما برقع تو نو شد با چین های ریز تر و جلویه ای که دیگر تا روی ران هایت را می پوشاند. از خانه پدر آمدی خانه عارف و باز هر شب خواب دیدی که سیل می آید، پای دیوارها نشست می کند میزند به ته کاوی ها، به تخت بام ها نمی رسد و درخت را می برد و چادری ات را . داد می زدی سیل سیل و او برمی گشت چادری ات را می داد و درخت را نه و تو دوباره: چادری سیل، سیل چادری.
دست لای کاکل های پرپشتش می کرد ومی گفت: «سیل کجا بود دختر، شبی آمدو رفت.» وموهایت روی آب لاژه لاژه نمی شد وچادری ات را آب نمی برد واز میخ آویزان بود وعارف که با رخت های قهوه ای سوخته اش وکفش ها ی که تا نصفه های کوچه برقش را می دیدی وقدی که برای تو بلند بود از خم کوچه می گذشت، می دویدی لب جو، چادری ات را اما بالا نمیزدی، خورشید به پوستت نمی خورد، پوستت نمی درخشیدوچوری هایت هم نمی درخشید.
می ترسیدی می رفتی داخل، پشت در می نشستی وآب از لای شکاف ها می آمد زیرپاهایت وتو از زمین نرم جدا می شدی روی آب می رفتی دورتا دور خانه ، اما هیچ جا تر نمی شد. سه روزه که رفت سفر عارف، بیشتر فکر کرد ی به روزهایی که هوس چارقَد داشتی واز مادر پرسیدی چرا اینها چادری نمی پوشند و تو دلت می خواست بپرسی ما چرا چارقد نمی پوشیم ومادر واگویه کرده بود انگار با خودش که مادرم می گفت: «زن زمین که چادری نمی پوشد، چطور خوشه جمع کند، چطور روی دار قالی یک تار از رو ویک تار از زیر بگیرد.» وتو دلت خواست خوشه جمع کنی وروی دار قالی باشی نه دختر شهری، می خواستی آفتاب ومهتاب تورا ببینند و ستار پسر همسایه هم. میخواستی باز با او مسجد بروی و"سی پاره" لای بغلت باشد وتکه نانت را با او نیمه کنی واوازگوجه های کیسه اش به توبدهد ،اما این را به درخت وجو ودیوار گفتی وکمی هم به دختر همسایه. نبودِ عارف بال وپر داد به تو، اما هر شب باید می رفتی خانه پدر. عارف گفته بود عروس نو خوب نیست یکه بماند. شب دوم بود از تنهایی ات ، باران ثورآن شب دلت را پر داد به گذشته. شنیده بودی که بهار خوبی داریم امسال. تا نیمه های شب چشمت به ناودان ها بود که پر از جوش آب بودند، چشمت به شیشه ها بود وته سرا ودلت می خواست آب را نخورد زمین. مادر گفت: «بخواب مادر هر جا هست سلامت باشد می آید بخیر.» وتو خواستی بیشتر بیاید وهی بیاید، سرت زیر لحاف بود دلت ته سرا، زیر ناودان و تر می شدی و تر می شدی ودلت انگار جویی از آب که لب لب بزند وصدای مادر شُر شُر می کرد: «دخترم به کل هولش ریخته.» وتو خواب دیدی که سیل آمدپای دیوار ها نشست، زد به ته کاوی ها وبعد شنیدی که: سیل سیل، وتوزود پیراهنت را زده بودی تهِ پطلونت وچادری روی میخ آویزان ماند وشنیده بودی ستون خیمه ها را کند، گلن ها را برد و بالش ها را برد ولحاف را برد ومی شنیدی که ظرفها را برد وای، آب بچه ها را برد.
دویده بودی بیرون وموهایت لاژه لاژه بود دور کمرت ونورهای زرد چشمهایت را می زد ونورها سر دست ها می رفت تند و می ماندند و تو ناگهان ایستادی و شر شر آب شد صدای خنده و پاهایت تر نبود، ستار می خندید، عارف هم، وهمه زنها زیر چادری هاشان وبچه ها روی آب جو پطلون هاشان باد کرده بود ومی خندیدند. صورتت را ستار می دید ولای بغلت سی پاره نبود ونانی که بااو نیمه کنی وتو دلت خواست که سیل بیاید وتوراببرد ودادزدی: آی سیل، آی سیل! ومادر بیدارت کرد وتو از عرق تر شده بودی ،دستت را گذاشته بودی روی گلویت، تمام بدنت می سوخت.
تا صبح بیدار ماندی ودلت از همه گرفته ، از پسر همسا یه که خیلی وقتها نانت را با او نیمه کرده بودی وبا خودت به جنگ که ای کاش هر گز گوجه سبزهایش را نمی گرفتی. صبح زود رفتی خانه خودت وبه مادر گفتی باید خانه را پاک کنم ،عارف می آ ید فردا. و شنیده بودی: «دخترکم ذوق دارد نو خانه است
مردی روی دوچرخه اش می خوانَد وباد جمپرت* را به تنت می چسبانَد وسینه هایت برجسته می شود نرسیده به او دستت را می‌گیری جلوی دهانت وسینه هایت پشت بازوانت گم می‌شود، مرد می گوید: «سلام علیکم برار جان.» وتو زیر لب می گویی علیکم سلام برار جان. مرد نیم نگاهی به تو می کند و تو دستت می رود روی کمر بندت وسینه هایت سرگردان اند، مرد می رود. نور های گرد و زرد از دور می آیند بغل پاها، یکی عقب یکی جلو، دستهایت جلوی دهنت است دوباره وسینه ها یت قایم میشوند، جلوی تو که می رسند سکوت کو چه می شکند: "خبردار" و دلت که نه تمام بدنت می لرزد وحس می کنی برای دفعه اول است که می شنوی وصدا باز: " پهره دار" مرد ی که سلام می کند می گوید : «جان لالا یک رکابی با خودت می آوردی، می افتی به جو آبش زیاد است.» وتو با خودت واگویه می کنی دروغ گو ومرد می گوید: «پایت می خورد به سنگی چیزی.» وتو با خودت، شاید آب مرا ببرد، بچه ها را ببرد، ظرفها را ببرد هان، وخنده ات زیر سبیل سیاهت گم می شود. مرد می گوید: «می بینی قیود شب گردی هم شروع شده.» مرد پشت سری اش چراغ را تا روی سینه اش بالا می آورد و تو دستت به طرف کمر بندت می رود که مردها می روند. پشت سرت را نگاه می کنی، نور ها همگام پاها می روند وباد لای شیشه رکابی می پیچید وشعله ها تا بی می خورند و روشن می مانند. می شنوی که: «گنگ بود بیچاره.» تو با زبانت دهانت را تر می کنی، دستت را یکی از روی کمر بند ویکی از روی سینه ات می کنی رو به باد می گیری. باد از لا ی آستین های جمپر به داخل می خزد ودوربدنت دور می زند، عرقت یخ می کند وخشک می شود . صدا بلند تر: "خبر دا ر"، چشمهایت به دنبال صاحب صدا روی بامها می گردند و باز:" پهره دار". بر می گردی راه رفته را، جلوی خانه پدر لحظه ای وا می مانی، درنیمه باز است و سری که لای قطیفه سفید کوچکتر به نظر می رسد با رکابی ته کوچه را می کاود. مادر تو را که می بیند رویش را می گیرد و لبخندی زیر سبیل سیاهت گم می شود. به خانه خودت که می رسی از پله ها بدو بالا می روی. نور چراغ روی تخت بام را روشن کرده است دستت را می گذاری روی سینه هایت سفت شده اند. سرت را که بالا می گیری عارف با چشمانی گرد شده نگاهت می کند، با قدی که برای تو خیلی بلند است. دهانش باز است وسینه های تو در ته مانده ذوقشان پرپر می زنند، دست عارف می رود طرف کلاه کش وصدای در وپدر که : «عارف خان مهمان داری؟ دیدم دخترم نیامد گفتم هوا تاریک شده شاید ترسیده
موهایت در هوا پخش می شود لاژه لاژه. «استغفر الله» را پدر می‌گوید وتو دلت می خواهد سیل بیاید وتودر لابه لای آب ها بروی وبروی وبروی.


هرات - افغانستان
-----------------------------------------------------
*
معنای برخی کلمات   

پطلون : شلوار
لاشتیک : کِش
رف : طاقچه
رکابی : فانوس
ُزلفی : قفلی در و پنجره
چخچران : نام منطقه ای در ولایت غور افغانستان
جَلِنگ : نهال کوچک
ته کاوی :زیر زمینی
سیاه سر : خانم ، زن
چوری : النگو
جمپر : کاپشن

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 22:35 توسط شعیب تیموری |

قبل از ساعت هشت

هنوز صدایش در گوشم طنین انداز است. خنده هایش بر گوشهایم نجوا می کند. هنوز فکر می کنم از طرف دروازه دانشگاه به این طرف می آید. من اینجا زیر سایه درخت ایستاده، منتظر. تند تند به طرفم می آید، هنوز نمی داند دقیقاَ اینجا هستم، اما وقتی مرا می بیند، متوجه می شوم که انتظار داشته تا سر راهش سبز شوم. به طرفم نگاه می کند، خیلی سریع، و بعد خود را طوری نشان می دهد که انگار مرا ندیده است، یا که اگر هم دیده است، نمی شناسد.

برای نشستن، سایه درخت کوچکی را انتخاب می کند، آنجا می نشیند. کتابها و جزوه هایش را می گیرد و شروع می کند به خواندن، خیلی سریع. فکر می کنی که در خانه وقت نداشته درس بخواند.

مسیرم را تغییر میدهم. در چند متری درختی که زیر آن نشسته است مانور می روم. یک جزوه هم در دستم هست. باید دیگران را دست به سر کنم، تا مبادا فکر کنند آدم بدی هستم، و دنبال کسی را گرفته ام. راستش دنبال کسی را گرفتن کار پسندیده ای نیست، ولی من نمی خواهم آزارش دهم، نمی خواهم از من برنجد، هر چند فکر می کنم، با دیدن من می رنجد، ناراحت می شود، از این ترس دارد که تکرار توقف های من ذهن دوستانش را به جهت دیگری منحرف کند. مجنون نیستم، عاشق هم نیستم، اما نمی دانم چرا او را خیلی دوست دارم، او را یکی از عزیز ترین دوستانم می دانم. دلم می خواهد هر چه در دل دارم برایش بگویم. اما اشتباه می کنم، او که به حرف هایم گوش نمی کند، او که نمی خواهد من برایش چیزی بگویم.

نمی دانم در دلش در مورد من چه می گذرد. تصورم این است که تصویر من در ذهنش، یک آدم هرزه و بیکار را به اکران می آورد، کسی که احترامی به دیگران قائل نیست و وقت خود را تلف می کند. شاید فکر می کند که تظاهر عشق می کنم و به همین خاطر می ترسد از اینکه با آبرویش بازی کنم.

هم برای من و هم برای او، این داستان تکراری شده است. این داستان هر روز من و اوست. صبح، وقتی یک ساعت قبل از شروع درس ها به دانشگاه می آید، شاید برای اینکه فرصتی برای درس خواندن پیدا کند و یا هم چون سرویس صبح خیلی زود حرکت می کند، به چهره نا خواسته من مواجه می شود. شاید حقش باشد ناراحت شود، چهره اش در هم و بر هم شود، آخر من چه کاره ام؟ برایش چه کاری دارم؟ چرا برایش درد سر می سازم؟ خودم هم نمی دانم. فقط می دانم که علاقه فراوان به نوع شخصیت او، مرا و او را تا این سطح رسانده است.

خوشحال به نظر می رسد، فکر می کنم توانسته چندین فصل درس را بخواند. از برکت او، من هم چند صفحه از درس را خوانده ام. چند دقیقه ای به هشت باقی مانده است. می دانم که حالا وقتش است که برود. سرش را از کتاب بر می دارد، ایستاد می شود، خود را جمع و جور می کند، دوستانش را برای صنف رفتن دعوت می کند. قهقهه ی خنده شان سکوت چند لحظه قبل را بر هم می زند. من هم سرم از روی کتاب بر داشته شده است، فقط او را می بینم که چه می کند. نمی خواهم این چند لحظه آخر را مصرف درس خواندن کنم، اما هنوز نشسته ام. آرام آرام از دید چشمانم دور می شود، دیوار مانع می شود تا او را ببینم.

دوباره به خود می آیم. او رفته است، من هم باید بروم. چند دقیقه از هشت گذشته است. به منظور اینکه مانع این تصور شوم که به خاطر او آنجا هستم، مجبورم تا چند دقیقه بعد از رفتنش آنجا صبر کنم، خود را مصروف نشان دهم  و بعد از آن، به طرف صنف خود بروم. داخل صنف نشسته ام، استاد درس می دهد، نصف هوشم به استاد و نصف دیگرش به این است که آیا روزی خواهد رسید او مرا درک کند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 15:42 توسط شعیب تیموری |

یادی از دیروزها

دوستی گفته بود که این روزهای درس و مشق و امتحان را یاد خواهی کرد، حتی به استرس شب های امتحان و بی خوابی هایش. راست می گفت، اما من می دانم که به دوستانم هم دلم خیلی تنگ خواهد شد.

وقتی به گذشته نگاهی می کنم، می بینم شاید بهترین خاطراتم از درون مکتب و دانشگاه هستند. یادم هست وقتی کلاس اول دبستان در مشهد بودم، دوستان خیلی خوبی داشتم و خیلی کوشش می کردم از نگاه درسی با همه شان رقابت کنم. با اینکه من تنها شاگرد افغان کلاس بودم، ولی خیلی زیاد احساس بیگانگی نمی کردم. راستش پدرم با مدیر مکتب دوست بود و به همین خاطر هم بود که من و خواهرها و عمه ام که در دو مکتب پسرانه و دخترانه، ولی تحت مدیریت یک اداره درس می خواندیم، کمتر احساس غریبی می کردیم. شاید بیشتر رنجمان از رنجی بود که افغانها در کوچه و خیابان می دیدند.

صمیمی ترین دوستم، ترکمن زاده بود. یادم هست، همیشه از کلاس تا خانه با هم قدم می زدیم و در کلاس هم، کنار هم می نشستیم و با هم درس می خواندیم. دوست خوبی بود یادش بخیر. اما فعلاً از او خبری ندارم. نمی دانم کجا هست، چه می کند، کجا درس خوانده، ازدواج کرده یا نه، چون در تابستان که زمان تعطیلی مکاتب ایرانی است، ما بعد از شکست شوروی ها در افغانستان، به هرات باز گشتیم و فرصت نشد از او خدا حافظی کنم. خداوند ترکمن زاده را در پناه خود داشته باشد.

مکتب امیر حسین و بعد لیسه انقلاب، هر دو مثل خانه های دومم شده بودند. نمی دانم چرا علاقه داشتم دوران لیسه را در لیسه انقلاب درس بخوانم، شاید چون از کلمه "انقلاب" خیلی خوشم می آمد. اما به هر حال، دوستان زیادی پیدا کردم. با اینکه دوران طالبان بود، ولی باز هم ما وقت خوبی داشتیم، هم شوخی داشتیم و هم درس. از بهترین های (در درس خواندن) لیسه انقلاب بودیم. یادم هست، سال آخر همه هم صنفی هایم که حدوداً صد نفر می شدیم برای تفریح به دره اوبه رفتیم و سه شب را آنجا سپری کردیم. هر وقت عکس های آن وقت ها را می بینم، خیلی حسرت می خورم. چه دوستان صمیمی و خوبی بودیم. چقدر با اکثر اساتید خود خوب بودیم، و هر وقتی که یک استاد با ما لج می کرد، همه به جانش می افتادیم و باعث می شدیم که یا با ما کنار بیاد، یا اینکه از درس دادن در صنف ما بگذرد. در زمان تفریح، همراه هم می نشستیم و در مورد آینده با هم حرف و شوخی می کردیم. من همه را تشویق می کردم که ما باید همه مان در هرات باقی نمانیم و به کابل هم برویم، چون دانشگاه کابل بهتر از دانشگاه هرات است. بعضی از دوستانم قبول کردند که در کانکور، دانشگاه کابل هم از انتخاب هایشان باشد. خیلی مسخره بود وقتی هم کلاسی هایم می گفتند که تو رئیس جمهور آینده ای و ما هم هر کدام، اعضای کابینه ات. یکی وزیر داخله، یکی وزیر خارجه و غیره و غیره.  اما کانکور همه ما را از هم جدا کرد، من تنها کسی بودم که به دانشگاه کابل رفتم و مجبور بودم با یک محیط جدید، با یک شهر جدید آشنا شوم، و یاد بگیرم به یک لهجه جدید صحبت کنم. راستش تا آخر لهجه خود را حفظ کردم ولی گاهی اوقات مجبور بودم از خیر اصطلاحات هراتی بگذرم چون برای کابلی ها نا آشنا بود.

دانشگاه کابل، شاید یکی از بهترین مکانهای زیبا و عزیز برایم باشد. این همه شاید به سبب خاطرات خوشی است که از دانشگاه کابل دارم. وقت درس، درس داشتیم و وقت شوخی، شوخی. صنف خیلی شوخی بودیم. همه استاد ها از شهره بودن صنف ما به این وصف آگاهی داشتند و کوشش می کردند که زیاد سر به سر ما نگذارند.

حاضری صنف پیش من بود، اما هرگز سخت گیر نبودم و کسی را نمی گذاشتم که از من آزرده شود، ولی خوب بعضی مقررات هم بود که باید رعایت می شد. در مورد درس، واقعاً جالب بود. بعضی درس ها را دوست داشتیم، اما بعضی شان را نه. وقتی حقوق وجائب می خواندیم، برای اینکه ما را خواب نبرد، قروت می خوردیم تا دهن مان بجنبد و از خواب جلو گیری کند. معمولاً آوردن قروت وظیفه دخترها بود، و خوردنش از ما. با اینکه دوستان خوبی بودیم، با هم رقابت تنگاتنگی هم داشتیم، و در روزهای امتحان، تا حد دشمن پیش می رفتیم. روزهای امتحان، در محوطه دانشگاه درس می خواندم و مجبور بودم زیاد تر از همه درس بخوانم، چیزی را که دیگران نمی دانستم، باید من می دانستم. همیشه همین طور است، کسانی که اول، دوم و یا سوم صنف خود هستند، باید درس خرکی بخوانند، چون هر کس از آنها توقع دارد که همه چیز را بدانند.

خیلی از هم صنفی های من عاشق بودند، یا به نحوی با دخترها در تماس بودند. من از این قاعده مستثنا بودم، چون ازدواج کرده بودم، ولی باز هم در آزار دهی دختران کمتر از دیگران نبودم. چه از طریق تلفن، و یا طوری که گروهی به سوی یک گروه دختر می رفتیم و شروع می کردیم به متلک گفتن. خیلی از دوستانم، درد دلشان را به من می کردند و بعد من مجبور بودم نصیحتشان کنم، خوب آخر حرف، من تجربه بیشتری داشتم.

به هر حال، وقت خوبی بود. زمانی خیلی استثنائی، از سراسر افغانستان در کنار هم جمع شده بودیم، با هم بهتر از برادر بودیم و خیلی صمیمی. یادم هست، یک روز مسائل سیاسی جهان داشتیم، اما هیچ کدام مان حال و حوصله شنیدن در مورد جهانی شدن، و تروریزم و سیاستهای خارجی ایالات متحده را نداشتیم، به همین خاطر به پیشنهاد یکی از هم صنفی هایمان تصمیم گرفتیم به سینما برویم. و بعد پیش استاد رفتیم و گفتیم که آن روز درس نمی خوانیم، چون می خواهیم به سینما برویم. استاد به طرف ما دید، لبخندی زد و گفت که درست است. و بعد به سینما رفتیم و نزدیک بود سینما را روی سر خود بگذاریم.

در یک روز برفی زمستانی، محفل فراغت ما باز دانشگاه بود. با اینکه روز خوبی بود، ولی بعد از این روز، از هم جدا شدیم. با آن هم، از آن وقت با هم تا حدودی در تماس هستیم. هر کدام ما در گوشه ای از افغانستان و جهان افتاده و مصروف خود هستیم. تعداد زیادی از هم صنفی هایم در دولت کار می کنند، و عده ای هم در موسسات غیر دولتی. تعداد اندکی هم بعد از مدتی کار، به تحصیل ادامه دادیم.

من، دور از همه، در این گوشه دنیا افتاده ام، در واشنگتن. از اینکه برای ادامه تحصیل به آمریکا آمده ام، خوشحالم. اما بار درس و مشق هم زیاد است. هیچ امان نمی دهد، مجبور هستم همیشه سرم به درس و کلاس باشد. روزهای امتحان هم که از همه بد تر است که مجبور می شوم برای دو سه روز حتی از اتاقم بیرون نشوم.

ولی دوستان زیادی هم پیدا کرده ام. این بار، هر کدامشان از یک گوشه دنیا. از جاپان و اندوزی گرفته، تا هند، ایران، لبنان، مصر، آفریقا، اروپا و آمریکای لاتین.

زندگی همین است. همیشه خاطرات خوش و تلخ را با هم دارد.اگر تا دیروز امتحان بود، امروز تفریح است. خوشحالم کریسمس در آمریکا هستم. به هر حال، خوب است هر چیز را آدم یک بار از نزدیک ببیند.

به امید خاطرات خوش برای همه تان.

تا بعد، بدرود.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 9:14 توسط شعیب تیموری |

و سر انجام به انجام رسید

روز های سختی بود. از ساعت هفت صبح تا دوی شب، نشسته روی صندلی خشک، و درس خواندن و درس خواندن. راستش خیلی آدم خسته می شود، چشم های آدم سرخ می شود، خواب آلود و خسته. وقتی امتحانات به اتمام می رسد، آدم خود را در دنیای دیگری می بیند، دنیائی که آزاد هستی، مجبور نیستی مثلاً اسناد پروژه، معاهدات بین المللی، قوانین داخلی و غیره و غیره را بخوانی، حفظ کنی، تحلیل کنی، و آخرش هم چیزی نفهمی. 

به هر حال جای خوشحالی است که از دست آن همه مصیبت خلاص شدم.

تا بعد، بدرود.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 19:46 توسط شعیب تیموری |

افغانستان قهرمان جام جهانی فوتبال بی سر پناهان

در فینال جام جهانی فوتبال بی سر پناهان که در شهر ملبورن استرالیا بر گزار شد، افغانستان با 5 گل در مقابل دریافت 4 گل از سد حریف قدرتمند خود روسیه برای دومین بار گذشت تا جام را با خود به افغانستان بیاورد.

تیم افغانستان در بازی های جام جهانی فوتبال بی سر پناهان خیلی خوب درخشید. تیم افغانستان که در مرحله اول این مسابقات با کشورهای اسکاتلند، بلژیک، زیمباوه و مکسیکو هم گروه شده بود، توانست با شکست دادن هر چهار تیم رقیب به مرحله بعدی راه پیدا کند. قابل یاد آوری است که تیم اسکاتلند مدافع عنوان قهرمانی این بازی هاست.

در مرحله دوم تیم افغانستان با پنج کشور دیگر هم گروه شد: افغانستان، روسیه، آلمان، اطریش، لیتوانیا و فرانسه.  تیم افغانستان توانست روسیه قهرمان سال 2006 این بازی ها را شکست دهد. سپس آلمان و اطریش، فرانسه و لیتوانیا را از پیش روی بر داشت. 

در مرحله یک چهارم نهائی نیز افغانستان از سد کینیا گذشت و در مرحله نیمه نهائی نیز غنا را از پیش روی بر داشت. 

قابل یاد آوری است که این اولین باری بود که یک تیم آسیائی به قهرمانی این مسابقات رسیده است.

شما می توانید به وبسایت این مسابقات نیز مراجعه کنید: www3.homelessworldcup.org  
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 8:33 توسط شعیب تیموری |

مناجات

الهـي

باز آمديم با دو دست تهي چه باشد اگر مرحمي بر خستگان نهي

الهـي

گرفتار آن دردم كه تو دواي آني و در آرزوي آن سوزم كه تو سرانجام آني

الهـي

هر دلشده اي با ياري و غمگساري و من بي يار و غريبم

الهـي

چراغ دل مريداني و انس جان غريباني، كريما آسايش سينه محباني و نهايت همت قاصداني

الهـي

جرم من زير حلم تو پنهان است و تو پرده عفو خود بر من گستران

الهـي

اين چيست كه با دوستان خود را كردي كه هر كه ايشان را جست ترا يافت و تا ترا نديد ايشان را نشناخت

الهـي

عاجز و سرگردانم ، نه آنچه دانم دارم و نه آنچه دارم دانم

الهـي

بر تارك ما خاك خجالت نثار مكن و ما را به بلاي خود گرفتار مكن

الهـي

چون به تو بنگريم شاهيم و تاج بر سر وچون بخود تگريم خاكيم و از خاك كمتر

الهـي

هر كس تو را شناخت هرچه غير تو بود بينداخت

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 21:53 توسط شعیب تیموری |

اول امتحان، بعد زمستان

همه چیز حکایت از زمستان دارد. باران صورت درخت های کنار جاده را شسته است. برگهای درختان  زیر پای عابرین له می شوند. و مجبور هستی تا از سرما در امان باشی،‌ کلکین اتاقت را ببندی.

اما فقط این زمستان نیست که در حال آمدن است، یک سمستر درسهایم نیز به زمستان خویش نزدیک است، اما دو هفته سختی پیش رو دارم. امتحانات از زمستان هم کرده سخت تر اند و باید برایش آماده بود. همین حالا چشمانم سرخ گشته است و خیلی خسته شده ام. انباری از کتاب و جزوه پیشم جمع شده است. هر دو روز یک بار، آن هم بر حسب ضرورت، از خانه بیرون می شوم، شاید به امید اینکه امیدی به پیروزی باقی بماند.

تا بعد بدرود.

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 10:43 توسط شعیب تیموری |

زبان مادری

اگر « دانش » و « گاه » اش در دری است

به « دانشگاه » ی ما همباوری است

نگارخانه ، نه اینکه « گالری » است :

همین دَین ِ زبان ِ مادری است

***

زبان مادری را خوب سُفتم

به جز دری زبانی را نگفتم

دلت جاسوس ، دلت دیوانه خوانی

نگفته گفته را آخر که گفتم !
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 18:29 توسط شعیب تیموری |

لحظه ای به یاد ماندنی در تاریخ آمریکا

 لحظه ای به یاد ماندنی است. هرگز فکر نمی کردم در چنین لحظه ای بزرگ در تاریخ آمریکا، در آمریکا باشم. باراک اوباما لحظاتی پیش نصاب لازم برای انتخابات را از آن خود کرد و به عنوان اولین رئیس جمهور سیاه پوست انتخاب گردید. علاقه ای تعریف ناشدنی در وجود خیلی ها در آمریکا و در سراسر جهان موج می زند. سناتور مک کین هم پیروزی اوباما را تبریک گفت و شکست را پذیرفت.

اما این لحظه ای بزرگ است. آمریکا در طول تاریخ خویش با سیاه پوستان از روی نا ملایمت رفتار کرده است. جنگ داخلی آمریکا روی موضوع نژاد می چرخید و سالهای سال طول کشید تا سیاه پوستان تدریجا به حقوق مساوی با سفید پوستان دست پیدا کنند. خیلی ها باور نمی کردند که آمریکا آماده انتخاب یک رئیس جمهور سیاه پوست باشد، اما این طور شد و برای چهار سال آینده اوباما رئیس جمهور آمریکاست. وی نه تنها انتخابات را برد، بلکه با فاصله زیادی هم این انتخابات را از آن خود کرد.

به یقیین انتخابات 2008 را می توان آغاز مرحله ای جدید در تاریخ آمریکا به شمار آورد، یک نقطه اوج. شب طولانی است و هنوز چندین ایالت در غرب آمریکا آرای خود را شمار نکرده اند، یعنی که هنوز هم بر شماره برگ های اوباما افزوده خواهد شد، به خصوص کالیفرنیا که سنتاً به دموکرات ها رای داده است. آمریکا در انتظار سخنرانی اوباما است. او لحظاتی بعد در شهر شیکاگو اولین سخنرانی خود را به عنوان اولین رئیس جمهور سیاه پوست و منتخب آمریکا ایراد خواهد کرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 9:23 توسط شعیب تیموری |

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.

صدای پای آب

هر کجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.

پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟من نمی دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.

رخت ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.

روشنی را بچشیم.
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.
گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ذایقه را باز کنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ

سهراب سپهری

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 8:14 توسط شعیب تیموری |

آیا باید به تیم ملی فوتبال کشور امید داشت؟

در چند سال گذشته، رشد ورزش در افغانستان چشم گیر بوده است و ورزشکاران افغانستان توانسته اند از مسابقات مختلف منطقوی و جهانی افتخارات زیادی را برای کشور کسب کنند. با این حال، تیم ملی فوتبال افغانستان در این میان تا اکنون نتوانسته به موفقیت های بزرگی دست پیدا نماید. آخرین تورنمنتی که تیم ملی کشورمان شرکت نموده است، مسابقات کپ مردیکا است که به مناسبت سالروز استقلال کشور مالیزیا در این کشور بر می گردد. تیم های ملی مالیزیا، نپال، افغانستان، بنگلادش، موزامبیک و تیم های زیر بیست سال کشورهای سرالئون، ویتنام و میانمار در این مسابقات شرکت کردند که افغانستان با مالیزیا، نپال و سرالئون هم گروه شد. افغانستان در اولین مسابقه خود به نتیجه 2-2 در مقابل نپال دست یافت. اما در مسابقه دوم خود در برابر تیم زیر بیست ساله های سرالئون به نتیجه 6-1، و در آخرین بازی خود مقابل مالیزیا به نتیجه 6-0 دست یافت. این نتیجه کاملاً مایوس کننده است.

از حدود یک سال پیش که تیم افغانستان آرایش جدید یافت و چندین بازیکن از تیم های دسته سوم آلمان و آمریکا به آن پیوستند، تیم ملی مسیر نا متوازنی را پیموده است. در اولین مسابقه مقدماتی برای راهیابی به جام جهانی، افغانستان در مقابل سوریه با دریافت 3 گل شکست خورد و در بازی دوم هم با نتیجه 2-1 تن به شکست داد. تیم ملی در چند ماه بعد در مسابقات راهیابی به جام چلنج با بنگلادش مساوی کرد و از سد قرقیزستان با یک گل گذشت و برای اولین بار در یک مسابقه، از یک مرحله به مرحله دیگر صعود کرد. در همین وقت بود که امید می رفت تیم افغانستان نظم جدیدی گرفته و در آینده به شکل قناعت بخشی بازی خواهد کرد. با این حال، افغانستان در مسابقات فوتبال جنوب آسیا با اینکه با بنگلادش و سریلانکا دو مساوی داشت، در مقابل بوتان 3-1 شکست خورد تا نتواند به مرحله نیمه رهائی راه پیدا کند. در مسابقات جام چلنج نیز افغانستان به هند 1-0 ، به ترکمنستان 5-0 و به تاجیکستان 4-0 باخت.

وقتی به این نتایج می بینیم، متوجه می شویم که تیم ملی نتوانسته از تجاربی که در این مسابقات مختلف بدست آورده استفاده لازم ببرد. این در حالی است که تیم ملی کشور دارای یک سر مربی آلمانی هم بود. سوالی که ایجاد می شود این است که مشکل در کجاست؟

به نظر می رسد که چندین مشکل دست به دست هم داده تا وضعیت تیم ملی افغانستان نا بسامان باشد و مقامی بهتر از 182 در رتبه بندی فیفا نداشته باشد. اول اینکه تیم ملی افغانستان اکنون سر مربی آلمانی خود را در دست ندارد. مربی های افغانی، چه آقای محمد یوسف کارگر و چه آقای عسکر لعلی، دارای تجربه کافی و لازم برای هدایت تیم ملی کشور را ندارند. مشکل دوم این است که اعضای تیم ملی کشور در شهرهای مختلف اقامت دارند و به شکل درست آن نمی توانند با هم تمرین کنند. فقط چند روز قبل از هر مسابقه بازی کنان از شهر های مزار، هرات و کشور آلمان به کابل می آیند. گاهی اوقات هم عده ای از بازی کنان خصوصاً از آلمان در مسابقات شرکت کرده نمی توانند یا هم علاقه ای به اشتراک ندارند، یا بهتر است بگویم موقعیت برای آمدنشان چندان مساعد نمی گردد. مشکل سومی که وجود دارد نبود میدان های درست فوتبال در داخل کشور است که دارای استاندارهای بین المللی باشند. به همین دلیل، زمانی که بازی کنان افغانستان در کشورهای دیگر روی یک چمن متفاوت بازی می کنند، خود را راحت احساس نمی کنند. مشکل بزرگ دیگری که فرا راه تیم ملی کشور وجود دارد، نبود مدیران کاردان و دلسوز در راس فدراسیون فوتبال است. فدراسیون فوتبال کشور تا حال نتوانسته مشکلات ورزشکاران را حل نماید و توجه فیفا و فدراسیون فوتبال آسیا را به فوتبال کشور جلب کند. پروژه گل هم به علت عدم مدیریت درست فدراسیون تا حال دست آوردی نداشته است. عدم مدیریت درست در فرستادن تیم ملی کشور به خارج از کشور هم بر مشکلات می افزاید. به عنوان مثال سال گذشته تیم افغانستان از اشتراک در یکی از بازی های آسیائی به دلیل عدم اجرای به موقع کارهای اداری از بازی کردن محروم شد.

مشکل عمده دیگری که در کل فوتبال کشور با آن مواجه است، نبود یک لیگ ملی است. افغانستان یکی از معدود کشورهائی است که دارای یک لیگ فوتبال نیست. این در حالی است که شور و علاقه نسبت به فوتبال در افغانستان خیلی زیاد است و جوانان زیادی هم اکنون در تیم های مختلف بازی می کنند اما زمینه بازی در یک لیگ منظم برایشان مهیا نشده است. شهرهای کابل، هرات و مزار شریف دارای تیم های خوبی اند که فقط در داخل ولایت خود بازی می کنند. تنها سال یک مرتبه یا دو سال یک مرتبه، تیم های منتخب چند ولایت به مدت کوتاه یک هفته در یک تورنمنت شرکت می کنند.

برای رشد فوتبال در کشور و تقویت تیم ملی کشور، تمامی مشکلات بالا باید حل یا به کمترین حد خود برسند. در قدم اول لازم است که هیات رهبری فدراسیون فوتبال به جوان ترها که نیرو و انگیزه بیشتری دارند سپرده شود. هر چند از مدت کار آقای کرام مدتی باقی مانده است، اما بهتر خواهد بود ایشان به خواست خود از این مقام استعفا دهند، تا دیگران بتوانند زمینه رقابت را پیدا کنند. در قدم دوم، توجه باید بر ایجاد یک لیگ ملی باشد که به شکل منظم بازی کند. لیگ ملی می تواند فوتبال را مشهور تر ساخته و بازی کنان تیم ملی که اکثرا از همین تیم ها خواهند بود را آماده تر سازد. مشخصاً در قسمت تیم ملی، فدراسیون فوتبال باید از فیفا و فدراسیون فوتبال آسیا کمک بخواهد تا مربی خارجی و با تجربه برایش مهیا شود. بر علاوه، زمینه بازی های بیشتر تیم ملی کشور با دیگر کشور ها مهیا گردد. به خصوص اینکه تجربه نشان داده است که در فصل سرما تیم ملی کمترین بازی را داشته است. به همین ترتیب در قسمت ترمیم و ساخت چمن فوتبال باید توجه بیشتر صورت بگیرد تا از یک طرف بازیکنان ما در زمین استاندارد بازی کنند و هم چنین فدراسیون کشور بتواند از تیم های خارجی برای بازی در افغانستان دعوت بعمل آورد.  

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 17:41 توسط شعیب تیموری |

تیم ملی کریکت افغانستان باز هم قهرمان شد

وقتی با جدیت تمام در بازی حاضر می شوید، مطمئن باشید که ملیونها افغان در سراسر جهان مثل شما با دلهره و امید بازی را دنبال می کنند.. افغانها هرگز نمی خواهند تیم ملی کریکت کشورشان حتی یک شکست متحمل شود. و وقتی شما به چهره پر از خنده به نشانه موفقیت زمین را ترک می کنید، بدانید که ملیونها افغان در سراسر جهان را خوشحال ساخته اید که برای تان اشک شادی ریخته اند. وقتی شما همیشه از پیروزی صحبت می کنید، خیلی ها می نویسند که تیم افغانستان خیلی بی پروا حرف می زند، اما همین نقطه قوت شماست. شما بلد نیستید از شکست صحبت کنید، و به همین خاطر هم همیشه پیروز بوده اید.

شما با شکست دادن تیم قدرتمند هونگ در دو بازی پی در پی نشان دادید که چطور در صدد حذف رقیبان سر سخت خود هستید.

پیروزیتان را برای شما و همه افغانها تبریک می گویم و آرزو دارم در بازی های بعدی در ارجنتاین و امارات هم مثل حالا بدرخشید و قهرمانی را برای بار سوم و چهارم به کشور بیاورید.

برای دیدن عکسهائی از مراسم جشن پیروزی تیم ملی افغانستان به این وبسایت سری بزنید: http://www.cricketeurope4.net/PHOTOS/2008/ALBUMS/WCL4/36147/36157.shtml

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 21:47 توسط شعیب تیموری |

دختران در مسجد؟!

خیلی خوشحال بود. حق هم داشت. برای اولین بار نماز را در جماعت خوانده بود. خیلی تعریف کرد، از اینکه چگونه لذت برده مردان و زنان مسلمان از نقاط مختلف جهان در مسجد جمع می شوند و با هم نماز می خوانند. چند روز بعد از در نماز عید شرکت کرد، چیزی اگر در کشور خودش می بود نه اینکه در آن شرکت نمی کرد، که حتی به آن فکر هم نمی کرد. حالا این فرصت در یک کشور غیر مسلمان برایش مهیا شده است. این هم جای شکر است، ولی باید پند گرفت.

این نکته برای من خیلی تامل بر انگیز بود. چرا زنان افغانستان برای ادای نماز به مسجد نمی روند؟ آیا کسی مانعشان می شود یا خودشان تمایل ندارند؟ ارائه پاسخ شاید خیلی پیچیده باشد. تا جائی که من دیده ام، در روزهای جمعه و عید، زنان کهن سال در مسجد حاضر می شوند و با مردان نماز می گذارند. البته میان بخش خواهران و براداران چیزی حائل وجود دارد که باعث می شود دو طرف همدیگر را مشاهده نکنند، ولی با این حال، دختران به مسجد نمی روند. شاید محدودیت های سنتی در جامعه ما باعث شده تا دختران به این موضوع علاقه نداشته باشند و پدران هم به دخترانشان چنین اجازه ای ندهند. ولی حضور دختران جوان افغان در مساجد می تواند خیلی سنت های ناپسندیده را آهسته آهسته از میان بردارد و نقش زنان را در ساحه مناسک دینی پر رنگ تر سازد.

در دانشگاه های کشورهای غربی محصلین دختر و یا پسر مسلمان همان طور که در کنار هم درس می خوانند در مناسک دینی نیز با هم اشتراک می کنند. اگر نماز خوانده می شود، دختر و پسر هر دو به یک امام اقتداء می کنند و نماز می گذارند و یا اینکه در بر گزاری مراسم افطاری در ماه رمضان با هم همکاری می کنند.

شاید ساده ترین راه برای گسترش این فرهنگ، شروع از دانشگا های افغانستان باشد، جائی که تعداد زیادی دختر و پسر تحصیل کرده و با درک را کنار هم آورده است. اندکی تشویق و مساعدت اساتید و مقامات هر دانشگاه می تواند دختران را در صف نماز گزاران شامل سازد و بعد این فرهنگ در خانواده ها و در کل جامعه رشد پیدا کند. اشتراک بیشتر زنان در مناسک دینی باعث آگاهی بیشتری آنها از دینشان شده و این خود در تربیت اولاد مسلمان کمک بارزی می تواند داشته باشد. بر علاوه، این عمل می تواند این گمان را که دین مردانه است را از بین ببرد و همدلی بیشتری میان زنان و مردان مسلمان بمیان آورد.

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 7:2 توسط شعیب تیموری |

فرا رسیدن عید با میمنت سعید فطر را به همه مسلمین جهان تبریک می گویم

رمضان آرام آرام به ختم خود نزدیک شد و حالا سخن از عید است. آرزو دارم این عید-عید خوشی و سعادت برای تمام مسلمانان جهان باشد. شاد باشید.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 7:46 توسط شعیب تیموری |

دنیای دیر

مطلب زیر-نوشته شده توسط فریبا حیدری- در روزنامه پیمان ملی به نشر رسیده است:

چرا آدم ها پس از مرگشان برای ما،خوب و عزیز می شوند؟ چرا خوبی ها، فقط با رفتن صاحب اثر، به چشم می آیند؟ چه قدر خوب پس از مردن افراد، بدی هایشان را فراموش می کنیم! چه راحت دشمنی هایشان را از یاد می بریم! کینه هایی که در زندگی، به گمان مان غیر قابل فراموشی و بخشش اند.

چه آسان غیبت ها، تهمت ها، دروغ ها و حسادت ها از خاطرمان پاک می شود! حیف! چه دیر می فهمیم که چقدر می توانیم بزرگ باشیم! افسوس! چه نا هنگام درک می کنیم که چه قدر آسان می توانیم همدیگر را دوست داشته باشیم. دریغ!چه دیر به ارزش عشق، محبت، مهربانی و همدلی پی می بریم. حیف! چه دیر وقت پی می بریم که لبخند زدن آسان است و گذشت کردن، لذت بخش.

کاش قدر لحظه ها را می دانستیم! لحظه هایی که هرگز تکرار نمی شوند. کاش قدر یک دیگر را می دانستیم! قدر دل هایی که اگر بشکند، ممکن است ترمیم هم بشود، اما اگر به دنبال مرهم و ترمیم آن هم نباشیم، دیگر ملالت و غمزدگی اش را هم برای همیشه از یاد می بریم.

افسوس! ما آدم ها عادت کرده ایم که آسان بشکنیم و به ندرت ترمیم نمائیم.عادت کرده ایم با دیدن کوچكترین حرکتی که مناسب ذوق و سلیقه مان نباشد، عینک بدبینی و عناد بر دیده زنیم و تمام محاسن را با رنگ زشتی و دشمنی بپوشانیم.

شاید چشمان حقیرمان نمی تواند محیطی گسترده تر از سایه و نیم سایه های خودمان را ببیند؛ شاید روح کوچک مان آن قدر بزرگ نشده است که بتواند حجم خوبی ها و زیبایی های دیگران را درک نماید؛ شاید ظرفیت وجودمان آن قدر محدود است که قدرت درک شادی و لبخند دیگران را ندارد.

چقدر باید از خودمان شرمنده باشیم که می توانیم بزرگ باشیم ولی نمی خواهیم؛ که می توانیم عاشق باشیم و نمی خواهیم؛ که می توانیم قدرت دیدن خوشبختی ذره ذره جهان را داشته باشیم و نمی بینیم؛که می توانیم آدم ها را همان گونه که هستند دوست بداریم و نداریم.

اگر با خود نزدیک باشیم و با احساسات انسانی خود صادقانه برخورد کنیم، دوست داشتن اطرافیان مان سخت نیست؛ گذشت کردن آسان است؛ مهربانی نمودن، لذتبخش است؛ و پاسخ دادن به لبخند پاک کودکان، مشکل نیست.

چرا قدر لحظه ها را از یاد می بریم؟از درک دنیای دیگران غافل می شویم؟ آدم ها تا زنده هستند به همدردی ما نیاز دارند؛ تا هستند، نیازمند نگاه مهربان مان می باشند؛ تا وجود دارند، می خواهند که دوست شان بداریم، خطاهای شان را ببخشیم، رفتارهای احیانا اشتباه شان را به دل نگیریم، و به جای دیدن عیوب شان، محاسن آن ها را بزرگ و تقویت نمايیم. آدم ها تا زنده هستند،دوست دارند که آن ها را بپذیریم و گل هایی از لطف و لبخند نثار وجودشان گردانیم. و به جای اشک هایی که فردا بر مزارشان خواهیم ریخت، امروز با تبسمی حتی، موفقیت شان را شادباش بگويیم.

کاش بتوانیم گل ها را قبل از پرپر شدن شان درک کنیم! کاش بتوانیم دنیای پرنده را پیش از آن که به آسمان ناشناخته ای پر بزند، بشناسیم! کاش بتوانیم نزدیکی دل ها را در همین دنیای نزدیک احساس کنیم! چرا که برای همه این کارها، فردا بسیار دیر خواهد بود. و در آن دنیای دیر کسی نیازی به عشق و محبت ما نخواهد داشت.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 14:40 توسط شعیب تیموری |