سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387
تیم فوتبال زیر 14 ساله ها در ایران سوم شد
بر گرفته از سایت روزنامه هشت صبح:
تیم نوجوانان فوتبال زیر 14 سال کشور با شرکت در رقابتهای فوتبال جنوب غرب آسیا که به میزبانی ایران برگزار گردیده بود، با چهار پیروزی بر تیم های سریلانکا، پاکستان، بوتان و مالدیف و سه باخت در برابر تیمهای ایران، نیپال و هندوستان به مقام سوم دست یافت.
همچنان کپ اخلاق این مسابقات نیز به تیم افغانستان تعلق گرفت. در این رقابتها که با شرکت هشت کشور به تاریخ 21 ثور آغاز شده بود و 14 روز ادامه یافت، ایران به قهرمانی و نیپال به نایب قهرمانی رسیدند.
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
دستگاه دپلماسی افغانستان به دنبال کسب حمایت اعراب
از دیری باز، افغانستان برای اعراب مسلمان کشوری نا شناخته نبوده است. افغانستان به عنوان یکی از اولین کشورهائی که بر علیه استعمار جنگید و استقلالش را بدست آورد، در جهان عرب در گذشته الگو بوده است. و بعد، زمانی که نیروهای شوروی به افغانستان سرازیر شدند، افغانستان کشوری بود که مورد توجه عرب ها قرار گرفت. افغانستان مسلمان اکنون به کمک برادران مسلمان ضرورت داشت تا خود را از چنگ اشغالگران کمونست برهاند. همین حس کمک به مسلمانان بود که کشورهای عربی و در راس آنها عربستان، مصر و امارات مایل شدند تا با مجاهدین افغان کمک کنند. شبه نظامیان عرب که برای کمک به همتایان افغان خود به افغانستان آمده بودند نیز به زودی دریافتند که افغانستان جائی مناسب تر برای پیشبرد و تبلیغ مواضع دینی است. مردم افغانستان پایبند تر و عقیده مند تر به احکام اسلامی نسبت به سایر مسلمانان می باشند و در این کشور از اعراب یا برادران مسلمان به خوبی استقبال میشود. دولتهای متبوعه این اعراب جنگجو نیز از اینکه شهر وندان آنها در افغانستان در مقابل کمونیزم می جنگند راضی به نظر می رسیدند. اما همینکه مجاهدین افغان از آزمایش با موفقیت بدر آمدند و جهان نیز از شر کمونیزم در امان ماند، توجه دولتهای عرب نیز به افغانستان فروکش کرد.
معدود گروه های فشار اقتصادی (مرتبط به نفت) و گروهای افراطی بودند که علاقه خود را به افغانستان حفظ کردند. چندی بعد، گروه طالبان به عنوان الگوی نجات دهنده افغانستان در انظار کشورهای عربی قرار گرفت و عربستان و امارات نیز جزء سه کشوری بودند که طالبان را برسمیت شناختند. شاید این دولت ها از اینکه گروه های افراطی که متشکل از شهروندان خودشان بودند، در افغانستان مصروف اند خوشحال بودند. زیرا در این صورت درد سر آنها کمتر بود. اما ماجرا زمانی بر هم خورد که سفارتخانه های آمریکا در کنیا و تانزانیا در دوران ریاست جمهوری بیل کلینتون مورد حملات قرار گرفت و در پشت این حملات نیز کسی نبود جز القاعده به رهبری اسامه بن لادن یکی از ثروتمند ترین شهروندان عربستان سعودی. این یک هشدار برای کشور های عربی بود، هشداری که هرگز جدی گرفته نشد تا اینکه واقعات دیگری رو نما گردید.
شهادت مسعود توسط دو دهشت افکن عرب و دو روز بعد حملات یازدهم سپتمبر اوج بلواها بود. این هشدار آن قدر قوی بود که بتواند دولت های عربی را بیدار و متوجه سازد. شهروندان عرب توانسته بودند بر خلاف میل دولتهای متبوعه خود که متحدین ایالات متحده در منطقه اند، مهیب ترین و بی نظیر ترین تک حمله را در طول تاریخ بشریت انجام دهند. و بعد انگشت انتقاد بوش به سوی دول عربی دور خورد.
دول عربی از حمله نیروهای ائتلاف به رهبری آمریکا طبق قطعنامه شورای امنیت ملل متحد حمایت کردند و اجازه دادند نیروهای آمریکائی از قلمرو شان بر علیه طالبان و القاعده استفاده کنند. طالبان از قدرت کنار رفتند ولی از ریشه کن نشدند و دوباره جان تازه گرفتند و اکنون به عنوان یک تهدید عمده برای دولت افغانستان و جامعه بین المللی به شمار می روند.
در مرحله اول- دول عربی ضرورت داشتند تا از اقدامات متحد خود در افغانستان حمایت کنند زیرا بار انتقاد تا اندازه ای از آنها کم می گردید. اما پس از سقوط طالبان دیگر دلیلی باقی نمی ماند تا دول عربی با آمریکا هم نوا باشند. دلیل این موقف هم خیلی ساده بود: احساسات ضد آمریکائی در کشورهای عربی به سبب حمایت بی دریغ آمریکا از اسرائیل، دشمن دیرینه اعراب، روز تا روز افزایش می یافت. اگر دولتهای عرب باز هم با آمریکا در افغانستان باقی می ماندند، دشمنی مردم خود را که آمریکا را یک متجاوز به افغانستان می دانند، بر می انگیختاندند.
در واقع، هم اکنون مردم عادی در کشورهای عربی طرفدار گروه های افراط گرائی هستند، زیرا فکر می کنند این گروه ها آزادیبخش اند و بر خلاف دولت های عربی مخالف سیطره طلبی های کشورهای غربی و به ویژه آمریکا اند. پیروزی دو سال پیش حماس در سرزمین های فلسطینی، پیروزی اسلام گراها در انتخابات های پارلمانی مراکش و مصر و اخیراً پیروزی محافظه کاران اسلامی در پارلمان کویت موید همین واقعیت هست.
همین دلیل کافی بوده است تا دولتهای عربی کمتر به افغانستان توجه داشته باشند و روابط کمتری با افغانستان بر قرار کنند. در واقع، تعداد کمی دول عربی در کابل سفارتخانه دارند و به مقدار کمی در روند باز سازی افغانستان نقش بازی کرده اند. تا حال، دپلماسی افغانی نیز پیروز نبوده است. بعد از تشکیل حکومات جدید در افغانستان، کمتر کوشش شد تا روابط با دول عربی بر قرار گردد. مهمترین چرخش بعد از روی کار آمدن کابینه تائیدی پارلمان کشور رقم خورد. داکتر سپنتا در خلاصه اهداف کاریش به حیث وزیر خارجه کشور در پارلمان اذعان کرد که در پی این است تا روابط افغانستان با دول عربی گسترش پیدا کند. وزارت خارجه بعد از آن، در پی بر آورده بودن همین هدف بوده است. اما کمتر موفق بوده است.
در همین اواخر و در مجمع جهانی اقتصاد در خاور میانه، رئیس جمهور کشور در ملاقات های جداگانه تلاش های زیادی به خرج داد تا حمایت دولت های عربی را بدست آورد. ملاقات ها با روسای دول مصر و اردن از همین دسته کوشش ها بودند. بر علاوه، کرزی در سخنرانی خود در مجمع از نقش کمرنگ کشورهای عربی در افغانستان یاد کرد و خواستار افزایش توجه و حمایت آنها به افغانستان شد. البته کمتر توقع می رود که تحولی دراماتیک در این روابط ایجاد شود، اما این گامهای اولی بوده اند و می توانند در آینده مفید واقع شوند.
بر علاوه، این بار و پس از تدوین دپلماسی کشور توسط وزارت خارجه، خواست های افغانستان مشخص تر شده اند. به عنوان مثال کرزی در دیدار با حسنی مبارک از مصر خواست تا افغانستان را در قسمت بهبود سازی نظام قضائی اش همکاری کند. کاری که مصر به خوبی از عهده آن بر آمده می تواند و این بهترین کاری هست که هم مصر برای افغانستان کرده می تواند و افغانستان می تواند از مصر توقع داشته باشد. دادن بورسیه های تحصیلی خصوصاً در قسمت حقوق و قضا نیز از نکات مثبت دیگر این پیشنهادات است. فعال سازی سفارت مصر در کابل هم نکته دیگری بود که کرزی برای جلب حمایت دیگر کشورهای عربی به آن فکر می کند.
افغانستان پی برده است که حمایت کشورهای عربی از نظام در افغانستان می تواند از نظر بین المللی اهمیت فوق العاده ای داشته باشد. حمایت دول عربی می تواند روحیه عربهای عضو القاعده را در افغانستان کم بسازد. بر علاوه، کشورهای ثروتمند و نفت خیز عربی می توانند در بازسازی فزیکی افغانستان نقش چشمگیری ایفا کنند. کمک آنها یقیناً مورد حمایت و استقبال مردم مسلمان افغانستان نیز قرار خواهد گرفت.
در یک رقابت منطقوی، حمایت دولت های مسلمان عربی می تواند افغانستان را قوت ببخشد. این در حالی است، که همین دولت ها از دولت پاکستان یعنی رقیب دیرینه افغانستان حمایت می کنند و با آن دولت روابط گسترده ای دارند. یکی از تلاش های سمبولیک افغانستان برای جلب کمک های دول مسلمان برسمیت شناختن کوزوو از سوی افغانستان بود. افغانستان اولین کشوری بود که کوزوو را برسمیت شناخت تا برای ملل مسلمان ثابت سازد که از مسلمانان و دول مسلمان در هر جای جهان حمایت می کند. برسمیت نشناختن اسرائیل و نداشتن هر گونه روابط با این گروه نیز در همین راستا انجام می گردد.
پا فشاری مقامات افغان می تواند در آینده نزدیک، روابط بیشتر دولتهای عربی را به همراه داشته باشد و این حمایت پیروزی دپلماسی بی طرف و اما فعال افغانستان را در پی خواهد داشت. هر چند متقاعد ساختن دول عربی کار آسانی نیست، اما افغانستان با ادامه سیاست فعلی خود به کسب حمایت دول عربی نائل خواهد آمد. در این وقت، افغانستان می تواند بر علاوه توقع کمک این دولتها در بخش بازسازی، از نقش معنوی آنها در حل مشکل مرزی و بی امنیتی خود با پاکستان نیز استفاده کند.
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
نگار
زهی خجسته زمانی که یار باز آید بکام غمزدگان غمگسار باز آید
به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم بدان امید که آن شهسوار باز آید
اگر نه در خم چوگان او رود سر من زسر نگویم و سر خود چه کار باز آید
مقیم بر سر راهش نشته ام چون گرد بدین هوس که بدین رهگذار باز آید
ولی که با سر زلفین او قراری داد گمان مبر که بدان دل قرار باز آید
چه جور ها که کشیدند بلبلان از دی ببوی آنکه دگر نو بهار باز آید
ز نقشبند قضا امید هست آن حافظ که همچو سرو بدستم نگار باز آید
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
آشنائی که آمد و زود رفت
در یک روز غریب، آنجا نشسته بود. لباس های سفید با گل های آبی داشت. خیلی مردانه صحبت می کرد. بلند می خندید، گویا اینکه از هیچ چیز دنیا خبری ندارد. بسویش رفتم، زیر لب چیزهائی برایش گفتم، بر نگشت، نگاهم نکرد، راهش را گرفت و رفت. همیشه این چنین بود. هر روز.
همیشه با دوستش بود، او هر دو با هم به دانشگاه می آمدند و باز می رفتند. تلاشم این بود تا مرا بشناسند. خیلی آدم ها مرا می شناختند، روابط زیادی با اطرافیان خود داشتم، خیلی ها مرا انسانی اجتماعی می دانستند، یک دوست و انسانی که می شود با او راز دل کرد، ولی برای او همیشه نا شناخته باقی ماندم. شاید هم نه فقط نا شناخته، بلکه خطرناک!
راستی طریقتم بود، نمی خواستم برایش دروغ بگویم، عاشقش نبودم، و فقط او را به عنوان یک الگو و نمونه می دانستم. نمی دانم چرا-ولی همین طور شد. خیلی با تقلا تلاش می کرد، درس می خواند، می خواست از همه بالاتر باشد. حس خوبی بود، حسی که سالها قبل من داشتم، او این حس را زنده ساخت. به تقلید پرداختم، کتاب ها را گرفتم، چپترها را داخل کیف خود گذاشتم و صبح ساعت شش به دانشگاه رفتم و شروع کردم به درس خواندن. فقط به موفقیت می اندیشیدم و دیگر به هیچ! وقتی او را می دیدم، احساس رقابت در وجودم زنده می گشت و تلاشم را چند چندان می ساخت. هر چه به او می دیدم، از من روی می گرفت، در پشت صنف، در دروازه دانشگاه، در هر جا که با من مواجه می شد. نمی دانم چرا؟! خوب، من آدم به هم ریخته ای هستم، متوجه سر و وضع خود هم کمتر هستم، به این طور چیزها کم اهمیت می دهم، شاید شاید از همین خاطر از نظر افتاده ام. ولی من به دنبال جلب توجه هم نبودم. نمی خواستم او عاشقم باشد، من برای او بمیرم و او برای من.
روز ها می گذشت، او را هر روز می دیدم، عادتم شده بود. او هم مرا می دید، شاید من هم عادت او شده بودم. یک روز به شکل اتفاقی نشانی ایمیلش را پیدا کردم، نامه ای کوتاه از یک نشانی ناشناس برایش فرستادم، مرا شناخته بود، گویا انتظار نداشته چنین نامه ای را از کس دیگری جز من دریافت کند. و بعد برایش نوشتم که عاشقش نیستم، او هم خبر داشت که من ازدواج کرده ام. از من پرسید، در جوابش گفتم که حدس و اطلاعش درست است و من ازدواج کرده ام.
در جواب نامه های بعدیم از من خواست که در دانشگاه به او نگاه نکنم، نزدیک او نشوم و خلاصه مرا تحریم کرد. این منطقی بود، هر کس جای او می بود، همین کار را می کرد. شاید من کار درستی نمی کردم. او چگونه با من به نازکی گلاب صحبت می کرد، او که مرا نمی شناخت، مرا قبلاً ندیده بود، و از وقتی هم که مرا دیده بود همیشه به من به عنوان یک انسان مرموز و خطر ناک می نگریست.
اما من برای خود انسانی قابل قبول و بی آزار بودم، این گناه من بود که خود را از نظر خود قضاوت می کردم و این عدالت نبود. به هر حال، چند باری تصمیم گرفتم تا هرگز نگاهش نکنم و او را فراموش کنم. بی فایده بود، الگوی من به عنوان یک عادت جای خود را باز کرده بود. خیلی متوجه اش بودم. حتی می دانستم، امروز چه کاری در صنف خود انجام داده است، استاد برایش چه گفته است و حتی اینکه ریزش گرفته و مریض است.
یک روز، شاید بهتر است بگویم یک شام، باید یک فورم را از انترنت دانلود می کردم، ایمیل خود را باز کردم، اول خوشحال شدم چون ایمیل دریافتی از او داشتم، ولی وقتی محتوایش را خواندم، رنگم سرخ شد، تنم لرزه گرفت، چنین حالتی را قبلاً پیدا نکرده بودم، در ایمیل با کلمات رکیک از من خواسته بود تا به او نبینم. نمی دانم چرا جرئت کردم و گفتم که اگر ببینم چی؟
چند روز بعد، دوباره ایمیلش را گرفتم، ولی این بار به یک نحو بسیار ملایم. او از مشکلات اجتماعی جامعه ما و محدودیت ها صحبت کرده بود. راست می گفت، حق داشت، جامعه ما خیلی بسته است. این یک سر آغاز یک رابطه خوب میان من و او بود. در دانشگاه کوشش کردم به او کمتر نزدیک شوم. ما کم کم به دو خواهر و برادر تبدیل شده بودیم. همیشه او را خواهر و یا دوست خطاب می کردم. این روند ماه ها طول کشید، و او برایم هنوز الگو بود. هنوز هم تلاش می کردم. تلاش هایم باعث شده بود تا به چندین موفقیت بزرگ دست پیدا کنم، شاید از خاطر او، چون او باعث شده بود تا من با او رقابت کنم. در رقابت هم، فکر کنم که من موفق تر بودم.
اما باری برایش ایمیل نوشتم، ولی از او جوابی نگرفتم، چندین بار دیگر برایش ایمیل فرستادم ولی هرگز جوابی را نگرفتم. نمی دانم چه شد. او چه فکر کرد؟ آیا از من در دوستی خطائی سر زد؟ آیا من آدم بدی معرفی شدم؟ او را می دیدم، ولی او به شکل آن روزها به من نمی دید و از من فرار می کرد. دو ماه تمام هر دو یا سه روز برایش ایمیل فرستادم ولی جوابی را نگرفتم. با خود در این مورد همیشه فکر می کنم، ولی نمی توانم خود را قناعت دهم. نمی توانم گناه و تقصیر خود را پیدا کنم. هرگز فکر این روز را نکرده بودم.
از آن روزها به بعد، با غم ها و شادی های بزرگی بر خوردم، ولی او از هیچ کدامش خبری ندارد. رسم دوستی و خواهر و برادر بودن این نیست. من هم از او خبری ندارم. حتی او نمی داند که همراه خانواده ام به شهر او آمده بودم تا زندگی کنم و حالا باید دوباره به شهر خود بر گردم. کسی که به عنوان یک دوست و یک خواهر باید می دانست-اما نه. هر چند فراغت از دانشگاه مرا به شکل طبیعی از او دور کرد، ولی هر چند از گاهی که به دانشگاه می رفتم، او را می دیدم، بعضی وقت ها نمی گذاشتم او مرا ببیند. فکر می کردم با دیدن من چهره اش در هم و بر هم می شود و حالت غم گنانه ای را به خود می گیرد. چند ماهی می شود اصلاً او را ندیده ام، ولی در این مدت همیشه به این که تقصیر من چه بوده فکر کرده ام. بعضی ها از نزدیکانش برایم جواب هائی داده اند، کمی منطقی هم هست، اما نمی توانم به آنها باور کنم، آخر من که برایش گفته بودم که ................................................ اما چرا او این طور فکر کرده است؟
این بار می خواهم از شهر او بروم، به دیار خود برگردم، به جائی که تعلق دارم. اما در دیار خود هم فقط چند روز بیش نخواهم بود، مجبورم به سرزمینی دور دست بروم. دور از او، دور از شهر او و دور از دانشگاه او. چیزی که می دانم این است که هنوز نمی دانم گناه من چه بوده است. آیا واقعاً من مقصر هستم؟ شاید با کوله باری از تقصیر بروم، ولی هنوز این سوال مرا آزار می دهد، هنوز مرا آرام نمی گذارد، به او فکر می کنم، به یک دوست.
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
یک توپ درون دروازه و گل
در ساعات اخیر روز از طریق انترنت در جستجوی این بودم که نتیجه بازی بین تیم های ملی فوتبال افغانستان و قرقیزستان در چهار چوب بازی های چلنج کپ چه شده است. موفق نشدم. چند تلویزیون داخلی را هم که تماشا کردم خبری از این مسابقه نداشتند، تا اینکه نوبت به اخبار ورزشی تلویزیون آریانا رسید. مجری گفت که با دو خبر خوب از فوتبال و سنوکر شروع خواهد کرد. دانستم که خبر خوش غیر از پیروزی تیم افغانستان بر تیم قرقیزستان بوده نمی تواند. ساعت ها منتظر این خبر بودم تا اینکه خبر به واقعیت تبدیل شد. افغانستان در دقیقه هفدهم تنها گل بازی را وارد دروازه قرقیزستان ساخته و خود را تا چند قدمی دور دیگر بازی ها در هند رسانده است.
در بازی قبلی افغانستان با بنگلادش مساوی کرده بود. پیروزی در مقابل قرقیزستان برای افغانستان کاملاً حیاتی بود. یک روز بعد، بازی میان تیم بنگلادش و قرقیزستان صورت گرفت که با برد دو بر یک قرقیزستان - افغانستان به دور بعدی بازی های در هند راه یافت. تا حال سریلانکا و افغانستان از دو گروه موفق به راه یابی به دور بعدی بازی ها شده اند.
و خبر دیگر آریانا: سنوکر باز کشور در مسابقات آسیائی در دبی توانست تا سه حریف خود از کشورهای پاکستان، تایلند و کویت را شکست دهد.
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
افغانستان با بنگلادش مساوی کرد
افغانستان در بازی های چلنج کپ آسیا که در قرقیزستان در حال بر گزاری است، بنگلادیش را متوقف ساخت تا یک امتیاز بازی را بدست آورده باشد. بازی در نهایت صفر مقابل صفر به پایان رسید.
تیم های هم گروه افغانستان، بنگلادش و قرقیزستان میزبان می باشند. تیم اول این گروه به بازی های دو ماه بعد در هندوستان که معین می کند کدام تیم ها به بازی های آسیائی راه پیدا کنند، شرکت خواهد کرد.
سر مربی آلمانی کشورمان در ختم بازی از نحوه بازی بازیکنان تیم ملی ابراز رضایت کرد اما از نتیجه بدست آمده اظهار نا رضایتی نمود. ابو یوسف مربی بنگلاش با تمجید از تاکتیک تیم افغانستان گفت : " من هرگز توقع نداشتم که با چنین تیمی از افغانستان روبرو شوم. آنها حتی می توانستند برنده بازی باشند ولی فکر می کنم کمی بد شانس بودند".
افغانستان بازی بعدی خود را روز چهار شنبه 7 می برابر قرقیزستان بر گزار خواهد کرد.
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
شریعت به عنوان حربه در مقابل آزادی رسانه ها
بعد از سقوط طالبان، حکومت افغانستان با تمام نا کامی های گسترده در آوردن قانونیت، رفاه و امنیت، همواره رشد معارف و صحت و هم چنین آزادی رسانه ها را از جمله دستاوردهای مهم خود معرفی نموده است. ملیون ها دختر و پسر افغان فرصت تحصیل را پیدا نموده اند و تعداد زیادی مردم از نظر کمی به خدمات صحی دسترسی پیدا نموده اند. در قسمت رسانه ها اما با وجود پیشرفت هائی که صورت گرفته بود، وضعیت طور دیگری است.
در چند سال اخیر رسانه ها نقش عمده ای در اطلاع رسانی به مردم افغانستان داشته اند. از آن قبل رسانه های خارجی که به زبانهای افغانستان نشرات داشتند نیاز رسانه ای مردم افغانستان را بر آورده می ساختند. با ایجاد رسانه های چاپی، صوتی و تصویری در داخل کشور به شکل گسترده ای مردم به آنها علاقه نشان دادند. به تدریج بر کیفیت نشرات رسانه ها توجه صورت گرفت و پیشرفت های چشمگیری در این مورد نصیب رسانه های افغانی شده است. به عنوان مثال تولید برنامه های داخلی، ساخت فلم و سریال و دوبلاژ فلم های خارجی از آن جمله هستند. پیشرفت های کمی و کیفی حاصل شده ناشی از فضای آزادی و عدم سانسور فراروی رسانه ها بوده است.
ولی در این اواخر نشانه هائی به چشم می خورد که خواسته و نخواسته موانعی بر سر راه رسانه ها ایجاد شده است که ترس از ایجاد اختناق در رسانه را بوجود آورده است. قتل چندین تن از خبر نگاران، حمله شورشیان به تلویزیون آریانا، حمله پولیس به تلویزیون طلوع و در این اواخر هم اخراج و جریمه چند خبرنگار تلویزیون ملی در بلخ به دلیل استفاده از واژه های زبان دری از جمله همین موانع بوده اند. و اما مهم تر از همه دستور وزارت اطلاعات و فرهنگ مبنی بر توقف چند سریال هندی از سوی تلویزیون های خصوصی می باشد. این دستور با حمایت شورای علمای افغانستان و مشرانو جرگه هم مواجه شده است. دلیلی را که این سه نهاد برای توقف این سریال ها تا حال ذکر کرده اند پخش صحنه های غیر اسلامی در این سریال ها است. این سریال ها شامل پنج سریال از تلویزیون های طلوع (دو سریال)، آریانا، افغان و نورین هر کدام یک سریال می باشد. تا حال تلویزیون های نورین و بعد هم آریانا از این دستور پیروی نموده اند. و اما تلویزیون های طلوع و افغان هم چنان به پخش سریال های ممنوعه مبادرت می ورزند. وزارت فرهنگ و شورای علماء تهدید کرده اند که در صورت عدم پیروی تلویزیون ها، آنها را به مراجع عدلی معرفی خواهند کرد تا محاکمه شوند. به این ارتباط چندین موضوع حائز اهمیت اند.
عدم قانونیت و عمومیت این دستور:
بر اساس قانون اساسی و قانون رسانه های همگانی افغانستان و رسانه ها حق دارند بدون سانسور نشرات داشته باشند. با این حال، نشرات آنها نباید مغایر با اساسات اسلامی باشد. سوالی که پیدا می شود این است که آیا پخش این سریال ها مخالف احکام اسلامی است؟ جواب این سوال را فقط محاکم افغانستان با صدور یک حکم داده می تواند. اگر حکم محاکم نیز مثبت باشد، موضوع عدم عمومیت این دستور بمیان می آید. زیرا تعداد سریال های دیگر هندی که دارای صحنه های کاملاً مشابهی می باشند نیز از طریق تلویزیون های خصوصی پخش می گردند. وزارت فرهنگ تا حال همه سریال ها را منع ننموده است. زمانی یک عمل غیر قانونی اعلان می شود باید کدام استثنائی را نپذیرد. به عنوان مثال اگر سریال ممنوعه "دزد بغداد" که از تلویزیون افغان پخش می شود دارای صحنه های مخالف احکام اسلامی است، آیا سریال " قسم است" که از همین شبکه تلویزیونی پخش می شود مخالف احکام اسلامی نیست؟ در حالیکه در سریال "قسم است" نیز سر خانمها برهنه است، آنها به رسم هندو ها یک بت را به عنوان الهه عبادت می کنند، موضوعات عاشقی و روابط جنسی نا مشروع نیز در این سریال وجود دارد. این در حالی است که هیچ کدام از اینها در سریال "دزد بغداد" وجود ندارد.
هندی بودن و فارسی بودن:
آیا سریال های هندی واقعاً نسبت به فیلم های آمریکائی و روسی که تلویزیون ملی افغانستان و سایر تلویزیون ها نشر می کنند غیر اسلامی تر اند؟ این در حالی است که فلم ها و سریال های غیر هندی که دارای صحنه هایی از زن های عریان تر هم اکنون حق نشر دارند. سوالی که خلق می شود این است که آیا در پشت تصمیم توقیف نشر پنج سریال هندی کدام هدف سیاسی موجود نیست؟ آقای کریم خرم سابقه حزب اسلامی را دارد که تحت حمایت مستقیم پاکستان بوده و هست. پاکستان رقیب منطقوی هند است و از هر کاری که سبب ضعف قدرت، اقتصاد، سیاست و فرهنگ دست بر نمی دارد.
از طرف دیگر، هر پنج سریال ممنوع شده به زبان فارسی دوبلاژ شده اند. سابقه فارسی ستیزی آقای خرم نیز بر اغراض او در پشت تصمیم توقیف این سریال ها تاکید می کند. سریال هایی که به زبان پشتو دوبلاژ شده اند نیز از طریق تلویزیون ها پخش می شوند، اما ممنوع نشده اند. قابل یاد آوری است که سریال هایی که به زبان پشتو دوبلاژ شده و نشر می شوند دارای عین محتوی سریال های ممنوعه اند و در بسیاری از نقش ها، عین بازی گران خانم بازی کرده اند.
شریعت یا کمپاین برای انتخابات؟
وزارت فرهنگ دلیل تصمیم توقیف پنج سریال را مراعات نمودن احکام شریعت اسلامی ذکر کرده و در این راه حمایت بی دریغ و دغدغه بار شورای علماء را نیز بدست آورده است. این خیلی جالب است، زیرا تا همین چند روز قبل، آقای کرزی از آزادی رسانه ها به عنوان دستاورد خود یاد می کرد و حالا آقای خرم با تمام قوا به جان رسانه ها افتاده است و آقای کرزی نیز در برابر آن سکوت اختیار کرده است. به نظر نمی رسد افکار دینی آقای کرزی از چند روز قبل تا حال تفاوت کرده باشد مگر اینکه در پشت سر سکوت هدف دیگری نهفته باشد. این هدف جز کمپاین برای انتخابات چیز دیگری نیست. آقای کرزی که خود را کاندیدای ریاست جمهوری در انتخابات سال آینده اعلان کرده است، به خوبی می داند که حمایت مردم را با خود ندارد. زیرا کشور از نگاه سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در وضعیت بسیار بدی به سر می برد و آقای کرزی عدم کفایت خود را در مدیریت بحران به وضوح نشان داده است. اینها همه دلایل عدم حمایت مردم از کرزی در انتخابات آینده است. اما کرزی و طرفدارانش به دنبال استفاده ابزاری از دین شده اند تا بدین وسیله بتوانند خود را مسلمان واقعی و حامی اسلام معرفی کرده و رای مردم را بدست آوردند. تا بار دیگر کرسی های مهم دولتی را تصرف کرده و مصروف تجارت خود شوند. متاسفانه در طول تاریخ در افغانستان همین طور بوده و سیاست مداران از شریعت استفاده سوء کرده اند. این بار هم همان آش است و همان کاسه.
تلویزیون ملی یا حربه سرکوب؟
از آغاز جنجال بر سر استفاده از واژه های فارسی و در قضیه آخری سریال ها تلویزیون ملی به عنوان رسانه وزارت فرهنگ بر علیه مخالفین شخص وزیر استفاده شده است. همیشه کسانی در مباحث تلویزیونی دعوت شده اند که از نظریات وزارت فرهنگ حمایت می کنند. اخبار کاملاً در خدمت تبلیغات سوء وزارت فرهنگ قرار گرفته است. این موضوع یک بار دیگر این نکته را بر ملاء می کند که تلویزیون ملی باید واقعاًَ ملی ساخته شود و گرنه درین حالت فقط ارگان نشراتی وزارت فرهنگ می باشد و بس. پارلمان کشور باید جداً صلاحیت وزارت فرهنگ را در قسمت در کنترل داشتن تلویزیون ملی مورد باز بینی قرار دهد.
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
انتخابات در افغانستان با دو فصل تاخیر
امروز کمیسیون انتخابات اعلان کرد که در جلسه 19 حمل با اشتراک حامد کرزی، روسای مجلسین، رئیس دادگاه عالی، مدعی العموم، رهبران جهادی و روسای احزاب فیصله به عمل آمده است تا انتخابات های ریاست جمهوری و شوراهای ولایتی در خزان سال آینده و انتخابات های پارلمانی و شوراهای ولسوالی ها در خزان 1۳89 بر گزار خواهند شد. دلیل کمیسیون مبنی بر این تصمیم این بوده است که در ماه های جوزا و سرطان امکان ندارد تا رئیس جمهور و پارلمان کار خود را شروع کنند، زیرا حد اقل دو ماه قبل که اول حمل می شود باید هر انتخابات بر گزار شود تا اینکه زمان کافی در صورتیکه انتخابات به دور دوم می کشد نیز وجود داشته باشد.
این تصمیم صریحاً قانون اساسی کشور را زیر پا می کند. در قانون اساسی آمده است که وظیفه رئیس جمهور در اول جوزای سال پنجم و وظیفه ولسی جرگه در اول سرطان سال پنجم ختم خواهد شد. اینها تاریخ های معین اند و عدول از آنها عدول از قانون اساسی است. با این حال، قانون اساسی انتخابات آزاد و عمومی را نیز تضمین کرده است که در صورتیکه به قانون اساسی عمل شود، احتمال آزاد بودن و عمومی بودن خیلی کم است. زیرا تعدادی از ولایات کشور در آن موقع سال در سردی و برف به سر برده و مردم نمی توانند به پای صندوق های رای بروند و این خود عمومی بودن انتخابات را از بین می برد. بر علاوه، کمیسیون انتخابات هم باید آمادگیریهای زیادی را برای انتخابات بگیرد، اما مطلقاً نمی تواند در طول زمستان به کار در تعداد زیادی از ولایات کشور ادامه دهد.
با این حال، فیصله مذکور با اینکه مدت کار رئیس جمهور، ولسی جرگه و شوراهای ولایتی را افزایش می دهد، اما در عمومی بودن انتخابات کمک می کند. این نکته نشان گر این است که قانون اساسی کشور دارای نواقص متعددی است که باید تعدیل گردند. از سوی دیگر، کار روی قانون اساسی کشور ممکن نیست، زیرا نمایندگان شوراهای ولایتی که باید در لویه جرگه حضور داشته باشند، انتخاب نگردیده اند. در خزان 1389، زمانی که انتخابات شوراهای ولسوالی ها بر گزار می شود، راه برای تعدیل نقایص قانون اساسی نیز باز خواهد شد.
فیصله مذکور جنجال آفرین نخواهد بود، زیرا هر دو جناح سیاسی مخالف از این فیصله نفع برده اند. مدت کار رئیس جمهور و پارلمان هر دو افزایش یافته است.
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
لاف دموکراسی در افغانستان!
خیلی از آدم ها در افغانستان لاف دموکراسی می زنند. مقامات، وزراء و رئیس جمهور تا حال سورنای حقوق بشر و دموکراسی را زده اند و بوش نیز همیشه از دموکراسی در افغانستان صحبت کرده است. یادم هست بوش در سفر خود به منطقه در سال 2006 دیگر کشورها ( که منظورش پاکستان تحت اداره نظامی مشرف بود) را به الگو گیری از دموکراسی افغانستان تشویق کرد. ولی آیا واقعاً در افغانستان دموکراسی وجود دارد؟
در اینجا نمی خواهم به همه ابعاد وجود و یا عدم وجود دموکراسی در افغانستان صحبت کنم، فقط می خواهم به نقش احزاب سیاسی در سیاست افغانستان اشاره ای داشته باشم. همه آنهائی که به دموکراسی باور دارند به این نکته هم معتقد اند که احزاب سیاسی جزء پایه های یک نظام دموکرات می باشند. در واقع، کشور دموکراتی را نمی توان یافت که در آن احزاب سیاسی در حاشیه قرار داشته باشند. احزاب از خود برنامه دارند، مردم برنامه ها را دیده و در انتخابات به برنامه ها رای می دهند. احزاب نسبت به افراد منسجم تر کار می کنند و موفق تر هستند. ولی جامعه افغانستان کمی فرق می کند. مردم از احزاب سیاسی خاطره خوشی ندارند، آنها احزاب سیاسی را مسبب سه دهه جنگ در افغانستان می دانند و کمتر به آنها اعتبار قائل اند. احزاب هم در سطح ضعیفی فعال هستند. اما آیا این بجاست که نتیجه گرفت که احزاب سیاسی را باید از صحنه سیاسی حذف کرد؟ البته که نخیر. زیرا بدون احزاب سیاسی ، همان طوریکه قبلا گفتم، دموکراسی پوچ و بی معنی است.
دو عامل باعث شده تا احزاب سیاسی در حاشیه قرار گیرند. اول اینکه باور عمومی به احزاب سیاسی خیلی ضعیف است، هر چند تعداد زیادی از مردم از افرادی که در احزاب سیاسی هستند حمایت می کنند. به عنوان مثال در انتخابات پارلمانی گذشته تعداد زیادی از کسانی که در احزاب جهادی عضویت داشتند، توانستند به پارلمان راه پیدا کنند. اما حمایت از برنامه های احزاب در سطح پائینی است. دلیل دومی آقای کرزی است. کرزی چون خودش دارای حزب سیاسی نیست، لذا هیچ حزب سیاسی را هم دوست ندارد. وی احزاب سیاسی را رقیبان خود می داند و همیشه با اتکا به پیشینه بد احزاب، آنها را در انظار مردم بد معرفی می کند. در حالیکه چنین نیست. احزاب کوچک و مردمی زیادی در چند سال گذشته تشکیل یافته اند که نه جنگ سالار اند و نه ضررشان به مردم رسیده است. هر چند تعداد شان بیش از حد است.
می آییم به نکته اصلی مورد بحث، یعنی نقش احزاب سیاسی در انتخابات پارلمانی. با اینکه کمیسیون تقنین پارلمان کوشش فراوان کرد تا حد اقل جائی را برای احزاب سیاسی در انتخاباتهای آینده در نظر گیرد، دولت با تمام قوا در پی سرکوبی این طرح بر آمد و شروع به تبلیغات متعدد و جلب حمایت از سیستم انتخاباتی خود یعنی سیستم اکثریتی نمود. در نهایت، حکومت موفق شد و سیستم اکثریتی بار دیگر در قانون انتخابات مسجل شد. ما می بینیم که اکثر کسانی که دم از دموکراسی می زنند در پارلمان و در بیرون از آن از احزاب حمایت نکردند و بر عکس در صدد حذف نقش احزاب از صحنه سیاسی شدند. پس دموکراسی در افغانستان به کجا خواهد رفت؟ آیا کرزی با همین رفتار می تواند هنوز هم لاف دموکراسی بزند؟
درست است که اختصاس صد کرسی در پارلمان برای احزاب سیاسی کمی زیاد بود، ولی پارلمان می توانست تا این تعداد را کمتر سازد. مثلاً پنجاه کرسی را برای احزاب دادن کار بدی نبود. احزاب با پنجاه کرسی نمی توانستند آن طوری که عده ای ادعا می کنند بر سیاست این کشور به شکل بی رحمانه مسلط شوند. اما بله یک نکته را واضح می ساختند، اینکه در پس پرده چه می گذرد، اینکه در داخل بدنه سیاسی و نظامی کشور قاچاق بران مواد مخدر دارای قدرت اند، اینکه حتی نزدیک ترین افراد به رئیس جمهور در گروه های مافیائی قاچاق و تقلب در قرار دادها نقش دارند و اینکه کرزی هنوز هم شعبده بازی می کند و گاهگاهی هم اشک تمساح می ریزد.
می بایست پارلمان کمی خوش بینانه تر عمل می کرد. درست است که در انتخابات آتی جمعیت، وحدت و جنبش اکثریت کرسی ها را از آن خود می کردند، اما در آینده و در انتخابات های آینده احزاب سیاسی دموکرات جان می گرفتند، مردم به دموکراسی عقیده پیدا می کرد، اعضای احزاب به نفع مردم کار می کردند و در نهایت ما از این مخمصه خارج می شدیم.
ولی دریغا که عده ای فقط و فقط نفع خود و آن هم نفع امروز و فردای خود را می سنجند و به منفعت مملکت و آینده سیاست این مملکت فکری نمی کنند. جامعه جهانی هم دست را روی دست گذاشته و به فکر دموکراسی نیست. آنها با اینکه خودشان نظام دموکراتیک دارند ولی خواهان نظام دموکراتیک حزبی در افغانستان نیستند. نمی دانم چطور برای مردم خود به اصطلاح دموکراسی در افغانستان را توجیه می کنند.
در طرحی که از جانب پارلمان تصویب شده و نقش محدودی به احزاب سیاسی داده شده، بیشتر حیله ها به کار رفته اند و در واقع هیچ نقشی به احزاب سیاسی داده نشده است. باید منتظر بود، شاید پارلمان آینده بتواند طلسم فرد گرائی در سیاست افغانستان را بشکند و صلاحیت بیشتری به احزاب بدهد.
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
چرا اعتصاب در هرات؟
هرات باز هم شاهد یک تجمع بود. این بار داکتران هرات در اعتراض به وضعیت بد امنیتی دست به اعتصاب سراسری زدند و اتحادیه پیشه وران افغانستان نیز به آنها پیوست. از مردمی که مریض دارند دو نوع گزارش می رسید، یکی از سوی دولت مرکزی و والی هرات که وضعیت صحی را خراب توصیف می کردند و گزارش مردم و مریض داران درهرات که از رسیدگی داکتران به مریضان عاجل اظهار رضایت کرده اند. حال هر چه باشد این اعتصاب پیامی را در خود دارد. این پیام حکایت کننده وضعیت خراب بی امنیتی در هرات است. از طرف دیگر عکس العمل والی هرات نیز که این اعتصاب را یک حرکت سیاسی مخالفین خود دانست و آنرا حرکتی سازمان داده شده در پیشواز سالروز قیام بیست و چهارم حوت هرات بیان کرد نیز قابل تعمق است.
اول مشکل امنیت: هرات فعلاً آرام نیست، مردم آن احساس امنیت نمی کنند، از دولت مرکزی راضی نیستند، ولسوالی شیندند عملاً در دست تبه کاران و دزدان قرار دارد، مردم از والی نا راضی اند و خواهان بر کناری او هستند. اما دولت به این همه نگرانی های مردم توجهی نمی کند. هرات از ولایات فوق العاده مهم افغانستان است و هر گونه وضع بد امنیتی در هرات می تواند بر وجهه بین المللی افغانستان صدمه جدی برساند. این راه هم باید از یاد نبرد که هرات از جمله ولایات امن کشور به شمار می رفت و برای دولت کرزی هم خوب نخواهد بود که هرات به مثل هلمند و قندهار گردد. هرات صنعتی بازوی قوت افغانستان است و افغانستان نباید این بازوی خود را آزرده بسازد.
دوم عکس العمل والی هرات: سید حسین انوری والی هرات که مردم از او به شدت عصبانی اند نتوانسته در تامین امنیت هرات تلاش کند و هر باری که مردم اعتراض کرده اند، او اعتراضات را به مخالفین سیاسی خود نسبت داده است. خوب باید فکر کرد که آیا همه داکتران هرات مخالف سیاسی انوری اند؟ یعنی هیچ کس پیدا نشد که به دفاع از او بر خیزد؟ خیلی جالب است!
اگر فرض کنیم که اعتراضات از جانب مخالفین سیاسی انوری صورت می گیرد، باز هم نقص در انوری است. مخالفین به نقاط ضعف انوری اشاره می کنند و خواهان بر کناری او هستند. مردم هم از مخالفین حمایت می کنند. آیا مخالف سیاسی حق ندارد نسبت به بی امنیتی در هرات اعتراض کند و بی کفایتی والی هرات را بر جسته سازد؟ شاید انوری بگوید که بی امنیتی ها در هرات بخاطر اقدامات مخالفین سیاسی او است. اما چرا انوری در سرکوب آنها سست و ذلیل مانده است؟ آیا برای دولت خوب نخواهد بود یکی از مقامات خود را بر کنار کند و بجایش کسی را که مردم خود می خواهند جایگزین سازد؟
به هر حال، مشکل هرات یک مشکل ساده نیست. روز تا روز دامنه این مشکل فراتر می رود. دو روز بعد هم سالروز قیام بیست و چهارم هرات است که بعید نیست بی نظمی در هرات رخ دهد. دولت مرکزی باید در سال نو، به هراتیان هدیه بدهد و این هدیه جز بر کناری انوری، چیز بهتری نخواهد بود.
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
نکات مثبت و منفی در کاغذ پران باز
کاغذ پران باز را دیدم. این فلم سر تا پا حکایت گر واقعیت های افغانستان است. اما در کنار آن، نقایصی نیز دارد. در اینجا چند نکته مثبت و منفی را ذکر می کنم.
- فلم یاد آورنده صفائی کابل و افغانستان قبل از جنگ است. خانه های آباد، درختان سبز، شور و اشتیاق مردم و نیت صافی آنها، همه و همه بیان گر دوران خوب آن زمان است.
- فلم به خوبی بیان کننده آوارگی ها و سرگردانی های افغانها بعد از فاجعه هفت ثور است.
- عرف و عنعنات و تعصبات قومی که واقعیت افغانستان است در فلم به خوبی به مشاهده می رسد. مثلاً در قسمت آخر فلم- خسر امیر (که یک پشتون است) به او اعتراض می کند که چرا یک بچه هزاره را با خود آورده است. این صحنه نشان گر این است که بعد از 30 سال زندگی در آمریکا، هنوز هم تعصبات قومی در رگ های افغانهای مقیم آنجا وجود دارد.
- فلم هم چنین نکات باریکی را به نمایش می گذارد. مثلاً اینکه هزاره ها مجبور به نوکری بوده اند، یا اینکه در افغانستان کنیز ها وجود داشته اند، در زمان طالبان بازی کنان فوتبال باید با شلوار بازی می کردند و اینکه طالبان بیشتر متعلق به یک قوم بودند.
نکات منفی:
- پدر امیر به نوعی به لهجه فارسی ایرانی صحبت می کند. هر چند برای غیر افغانها این نکته زیاد محسوس نیست، اما برای افغانها این موضوع قابل درک است و نتیجه گیری می شود که دوبلاژ روی صدای این بازیگر فلم صورت گرفته است و از طبیعی بودن فلم می کاهد.
- در استادیوم ورزشی در میان تماشاگران، زنهای برقع دار نیز نشسته اند که این موضوع خلاف واقعیت است. هیمن اکنون زنها به استادیوم نمی روند، چه رسد به زمان طالبان.
- تعدادی از حرکات بازی گران فلم فهمیده می شود که تصنعی اند.
- در مسیر پشاور تا کابل فقط بیابان و کوه به نظر می رسد و شهر جلال آباد و دیگر آبادی ها به نظر نمی رسد که این هم از واقعیت بودن فلم می کاهد.
- در آن صحنه فلم که سرباز روسی موتر حامل مسافرین را متوقف می سازد، سربازان حکومتی افغان به نظر نمی رسند. این در حالی است که در همه عملیات روسها، سربازان افغان با آنها همرا ه بوده اند.
- زمانی که امیر و پدرش می خواهند از افغانستان فرار کنند ششم جدی یا روز ورود ارتش سرخ به افغانستان است، و پدر امیر به این دلیل که علیه کمونست ها گپ های زشتی گفته است فرار می کند، اما باید گفت که تقریباً دو سال قبل از آمدن شوروی ها به افغانستان، کمونست ها در افغانستان حاکم بودند و البته که وضعیت اختناق آوری را هم ایجاد کرده بودند-و به دلیلی که اکنون آنها فرار می کنند تکیه کنیم لذا دو سال قبل باید آنها فرار می کردند-نه حالا.
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
آیا دری زبانه بیگانه افغانستان است؟!
همیشه فکر می کنم که یک افغانستان موفق باید متحد باشد. مردم آن همدل باشند، با هم همکاری کنند، به داد هم برسند و مشکلات خود را خودشان حل کنند. جنگ های خانمانسوز چند دهه اخیر بیخ و بن همه چیز را بر هم ریخته است و همه چیز را باید از اول شروع کرد. مردم افغانستان به مانند همه مردم دنیا با هم برابر و دارای حقوق یکسان اند. آزادی و حقوق مساوی شهروندان در قانون اساسی جدید افغانستان نیز مسجل شده است. اما بعضی وقت ها کارهائی می شود که از همه امیدها و آرزوهای خود دلسرد می شوی و دوست داری دست به عکس العمل بزنی و خودت را شامل کسانی کنی که در بد بختی مردم افغانستان شامل هستند.
غم گنانه است. ظاهر شاه و داوود خان با اینکه خودشان به زبان مادری شان صحبت نمی کردند، در صدد مسلط ساختن زبان پشتو در افغانستان بودند. در حقیقت، این تلاش ها در پی تئوری بلعیده شدن زبانهای دیگر توسط یک زبان صورت می گرفت. اما تاریخ نشان داد که این اقدامات به خطا رفته بود و موفقیتی را قبال نداشت. تشکیل صنفهای یاد گیری زبان پشتو برای مامورین و معلمین دری زبان از جمله اولویت های دولت های سابقه بود. اما این تلاش ها به موفقیت منتهی نشد و مامورین هم چنان بدون دانش پشتو باقی ماندند. چرا؟ بدین سبب که کارمندان غیر پشتون صنوف یاد گیری زبان پشتو را به رغبت و علاقه خود نمی گرفتند و به زور و به جبر وادار می شدند تا در این صنوف حاضر شوند. کارمندان از یک ساعت صنف پشتو به عنوان ساعت تفریح میان روزی خود استفاده می کردند. در واقع، نه استاد درستی بود، نه شاگردان علاقه مندی. طالبان نیز عمل مشابهی را در قسمت تدریس مضامین دینی را روی دست گرفتند. ولی اقدامات آنها به شکست مواجه شد، زیرا مضامین دینی مثل قدوری، کنز، هدایه و ده ها عنوان دیگر کاملاً تخصصی بود. از طرف دیگر، طالبان تئوری زور را استفاده می کردند و این خود عکس العمل منفی شاگردان مکاتب را در بر داشت. شاگردان در تعجب بودند که چرا با اینکه در نصاب درسی قبلی شان مضامین تفسیر شریف، حدیث شریف، قرآن کریم، دینیات، عقاید، فقه غیره مضامین را آموزش می دیدند، طالبان دست به فشار بیشتر برای یاد گیری مضامین کاملاً تخصصی دینی و فقهی می زنند. طالبان از این اقدام پیروزی را بدست نیاورند.
کریم خرم وزیر فرهنگ (بی فرهنگی) افغانستان در اقدامی مشابه دست به تحمیل زبان پشتو بر دیگران را کرده است. خرم یکی از خبرنگاران تلویزیون بلخ را از کارش بر کنار کرد و رئیس این تلویزیون با یکی از مقامات مرتبط در کابل را مجازات نقدی کرد. جرم انجام شده خبرنگار مذکور استفاده اصطلاحات زبان دری بود. قابل تعجب است که آقای بابی خود دری زبان است! آقای خرم دستور داده است که عوض اصطلاحات دری باید اصطلاحات پشتو را استفاده کرد و گرنه شخص مرتکب جرم شده و باید مجازات ببیند. آقای بابی کلمات "دانشگاه"، " دانشکده" و " دانشجو" را در گزارش خود به تلویزیون استفاده کرده بود. حال باید دید که جرم در کجاست. هر واژه را جداگانه در نظر می گیریم. دانشگاه از دو قسمت تشکیل شده است، یکی دانش که معنی دانائی را دارد و در کلمات دری مثل دانشمند نیز استفاده شده است که در زبان دری از گذشته های دور مانوس بوده است. قسمت دوم کلمه گاه است. گاه نیز به معنی جای و مکان است که در کلمات دری مثل کارگاه، نبردگاه، چراگاه و غیره استفاده شده است. پس معلوم شد که هر دو قسمت کلمه دانشگاه ریشه در زبان دری دارد و از کدام زبان خارجی وارد نشده است. کلمه بعدی مورد منازعه "دانشکده " است. دانش را قبلاً گفتیم که کلمه دری است و کده نیز به معنی مکان است. مثلاً در کلمه میکده نیز استفاده شده است. پس دانشکده هم کلمه دری است. کلمه سوم مورد منازعه "دانشجو" است که به مانند کلمات دانشگاه و دانشکده دارای کلمات مشابه دری هست. حال چه مشکل دارد که کسی که زبان مادریش هم دری هست و کلمات دانشگاه، دانشکده و دانشجو هم در زبانشان ریشه دارد، بر علاوه، زبانشان به عنوان زبان رسمی در قانون اساسی کشور برسمیت شناخته شده است ؟
حال فرق بین دری و پشتو از نگاه منزلت چیست؟ آیا پشتو دارای منزلت بیشتر است؟ آیا قوت زبان پشتو نسبت به دری بیشتر است؟ به نظر آقای خرم بله، زبان پشتو منزلت بیشتر است و باید مورد احترام قرار بگیرد. این در حالی است که زبان پشتو و دری در قانون اساسی یکسان ذکر شده اند و دولت مکلف است برای تقویت هر دو بر علاوه سایر زبانهای محلی کار و تلاش نماید. اکثر مردم افغانستان به زبان دری صحبت می کنند. اکثر کسانی که زبانشان پشتو است نیز دری صحبت کرده می توانند. عده ی زیادی از همین پشتو زبانها که در ولایات غیر پشتون نشین زندگی می کنند اصلاً به پشتو صحبت کرده نمی توانند. مثال های این گونه افراد در سرتاسر افغانستان زیاد است. بر علاوه، از گذشته های دور زبان دری، زبان رسمی و درباری افغانستان بوده است. پادشاهان پیشین افغانستان همه مکاتیب دولتی را به دری می نوشتند. آنها همراه کارمندان به دری صحبت می کردند. عده ای از آنها مثل عبد الرحمن خان کتاب خود را به زبان دری نوشته اند. بر سنگ مقبره احمد شاه ابدالی در قندهار نیز دری نوشته شده است. اکثریت مردم پایتخت افغانستان با عده ی زیادی از سایر ولایات در شمال، غرب و مرکز نیز به زبان دری صحبت می کنند. منابع درسی و کتابخانه ای متعددی در کتابخانه های کشور وجود دارد و در زبان پشتو، ما کمتر شاهد این انکشافات هستیم.
البته باید گفت که این واقعیات بدین معنی نمی باشد که زبان پشتو را باید ترک کرد. نخیر، بر عکس باید پشتو تقویه داده شود. اما این تقویه نباید به قیمت ظلم به دیگر زبان ها باشد. مثلاً نمی شود به زور و جبر مردم را مجبور ساخت تا به پشتو صحبت کنند یا اصطلاحات و کلمات زبان پشتو را در زبان خود استفاده کنند. یا اینکه صرفاً برای تقویت زبان پشتو، ملیونها پول را در اکادمی علوم اختصاص داد، در حالی که به هیچ صورت متوجه سایر زبان ها نبود.
وزیر فرهنگ افغانستان در این اواخر دست به تغییر لوحه هایی که به زبان دری بوده اند به زبان پشتو زده است. به عنوان مثال ایشان به بهانه تبدیل تابلو وزارت فرهنگ، آنرا از زبان دری به پشتو تبدیل کرد. هم چنین، ایشان به تلویزیونهای ولایات غیر پشتون نشین دستور داده است تا اخبار را به زبان پشتو نیز همانند زبان دری پخش کنند. این در حالی است که این سنت در ولایات شرقی و غربی قابل اجرا نیست. در تلویزیون ملی افغانستان نیز که از کابل پخش می شود همیشه کسانی دعوت می شوند که به عنوان پشتونهای متعصب مشهور هستند. آقای رفیع نویسنده پشتون تبار از همین جمله است که گاهی اوقات در مورد زبان دری هم نظر می دهد!
آقای خرم به عنوان عضو حزب اسلامی به شکل فعالانه در داخل حکومت کرزی کار می کند. تعصب او در قبال زبان دری شهره است. چند ماه پیش آقای خرم در آستانه استیضاح قرار داشت، اما جناح حزب اسلامی که قدرت زیادی در حکومت دارد با پارلمان وارد معامله شد. پلان اصلی این بود که آقای خرم به خاطر بی کفایتی، و هم چنین وزیر مهاجرین بخاطر عدم آمادگی برای بازگشت مهاجرین از ایران مورد استیضاح قرار بگیرند. اما آقای فاروق وردک حیف دانست که یک عضو حزب اسلامی را خارج از حکومت ببیند. لذا با تماس با عده ای در پارلمان، به عوض خرم از استیضاح اسپنتا حمایت کرد و دست به تبلیغ زد تا علیه وزیر امور خارجه دست به رای بزنند. اسپنتا مورد نظر عده ای از پارلمانی ها نبود و خرم مورد حمایت فاروق وردک. خرم باقی ماند تا دست به اقدامات عجولانه بزند.
راه حل چیست؟ اول اینکه پارلمان کشور باید به زودی دست به عکس العمل بزند و آقای خرم را به منظور استیضاح به پارلمان بخواهد و این بار از معامله بر سر او خود داری ورزد. در کنار آن، رسانه ها و جامعه مدنی نیز باید از مبارزه علیه خرم حمایت قاطعانه کنند. دوم اینکه پارلمان کشور باید به زود ترین فرصت کار را روی قانون زبانها آغاز کند. این قانون چندین موضوع را باید مشخص کند. موقف زبان ها تا چه حد ا ست. تساوی زبان دری و پشتو باید چگونه مراعات شود. اصطلاحات ملی را کدام سازمان باید تعیین کند و کدام سازمان کنترل کننده قانون باشد. سوم اینکه همان طوریکه در قانون رسانه ها، پارلمان قبلاً تعیین کرد، تلویزیون ملی از تحت صلاحیت بودن وزارت فرهنگ بیرون شود. سوء استفاده های اخیر ثابت کننده این است که این اصلاحیه باید در قانون صورت بگیرد. این قانون می تواند مانع اقدامات عجولانه کسانی مثل خرم شود و ما بعداً شاهد اقداماتی مثل تبدیل نام نگارستان ملی به اصطلاح خارجی گالری ملی نخواهیم بود.
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
افغانستان میدان رقابت آمریکا و انگلستان!
این مطلب را قبلاْ در وبلاگ مسدود شده خود (شهر دل) این مطلب را گذاشته بودم.
در چند ماه اخیر، معادلات در افغانستان به گونه ای جالب رقم خورده اند. جبهه ملی که از اقتدار به خود می نازید، سخنگوی خود را در حادثه بغلان از دست داد. نیروهای افغان، موسی قلعه را که انگلیس ها دو دستی به طالبان داده بودند با حمایت آمریکائی ها باز گرفتند. رئیس جمهورها و نخست وزیرهای متعددی از چهار گوشه جهان به افغانستان سفر کردند. دو دپلومات بلند پایه، یکی از انگلستان و دیگری از آیرلند، به اتهام ارتباط و پرداخت پول به طالبان دستور اخراج از افغانستان را دریافت کردند. کرزی انگلیس ها را به ضعف در مبارزه علیه دهشت افکنان متهم کرد و بالاخره حکومت افغانستان لرد پدی اشداون را مجبور کرد تا بگوید که غلط کرده که قبول کرده نماینده سازمان ملل در افغانستان شود و دیگر حاضر نیست به افغانستان بآید. به نظر من خیلی جالب است. متحیر هستم، از خود سوال می کنم که آیا کرزی و حکومتش این قدر قوی شده اند که به هر چیز اعتراض می کنند؟ یا اینکه در پشت قضیه، چیز دیگری نهفته است؟
از فردای سقوط گروه طالبان، کرزی به ساز غربی ها رقص کرده است و حرف شنو خوبی برایشان بوده است. او حتی در سخنرانی های خود چندین بار اشاره کرد که با انتصاب بعضی مقامات در بعضی پستها، مقامات جامعه جهانی رضایت نداشته اند. پس چطور شد که کرزی صاحب، یک بارگی دست به این همه جان فشانی ها زد، و به اصطلاح همان مثل که " چوچه تا آخر زیر گاو سبد نمی ماند" را به راستی بدل ساخت؟
یقیناً که در پشت این صحنه ها، واقعیت هائی وجود دارد. در موضوع موسی قلعه، انگلیسها ضعیف ظاهر شدند و بعد از اینکه معلوم شد که پالیسی در دست اجرا به خطا رفته است و طالبان موسی قلعه را کنترل می کنند، هر چند انگلیسها خواهان حمله به موسی قلعه بودند، آمریکائی ها تعلل می کردند تا روی انگلیسها سیاه تر شود. این موضوع حاکی از اختلاف شدید آمریکائی ها و انگلیسها در افغانستان بود. آمریکائها میخواهند یکه تاز میدان باشند و اما انگلیسها با سرمایه گذاریهای زیاد نظامی که کرده اند، نمی خواهند به سادگی، امریکا را به عنوان برنده میدان مشاهده کنند.
کمک چند ملیارد دالری آمریکا به نیروهای نظامی افغانستان باعث شد تا کرزی و حکومتش وابستگی بیشتر به آمریکا نشان دهند و به این فکر شوند که به هر قیمتی باید آمریکا را خوش نگاه کنند. به همین علت، دو دپلومات انگلیسی و آیرلندی را اخراج کردند و به آنها اتهام پول دادن و تبانی با طالبان در ولایت هلمند، جائی که انگلیسها نیروی نظامی دارند، را نسبت دادند. چند روز بعد هم، کرزی نیروهای انگلیسی را به ضعف متهم ساخت و آنها را بهانه ای ساخت برای پیروزیهای اخیر طالبان. اشداوان هم اگر انگلیسی نمی بود، به احتمال قوی مورد قبول کرزی قرار می گرفت. اما به اشاره امریکائی ها، حکومت از پذیرش اشداون خود داری کرد. هر چه باشد، اشداون از انگلستان بود و به انگلسیها وفادار می ماند. یعنی چیزی که آمریکائیها در این برهه از زمان نمی خواهند. هر چند، باوچر معاون وزیر خارجه آمریکا در صحبت با کرزی از ماموریت و انتصاب اشداون حمایت کرد، اما این گفتار بیشتر نمایشی بود تا واقعی.
باید دیده شود که سازمان ملل، چه کسی را بجای نامزد شکست خورده معرفی خواهد کرد و آیا این شخص چه رابطه ای با آمریکا، افغانستان و انگلستان خواهد داشت. افغانستان باد بداند که به مانند گذشته که میدان رویارویی شرق و غرب بود- این بار میدان زد و خورد انگلیس و آمریکا نشود!
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
و کاغذ پران باز در تبعید!
کاغذ پران باز غوغا به پا کرد. خالد حسینی نامی بر سر زبانها شد. کاغذ پران باز به چندین زبان ترجمه گردید و نهایتاً مایکل فاستر، حیف دانست تا فلمی را بر مبنای این رمان جالب به تصویر نکشد. فلم ماه ها در بر گرفت تا کار ساخت آن به اتمام برسد. دوستداران رمان، بی صبرانه منتظر اکران فلم بودند. فلم آمد- دیگران دیدند و لی افغانها نمی توانند آنرا ببینند. فلم در افغانستان اکران نمی شود. جائی که سر گذشت داستان می گذرد-جائی که درد و رنج بیان شده در فلم را تحمل کرده است- و جائی که عقده مظلومیت بیان شده در فلم را در سینه دارد. وزارت فرهنگ افغانستان هر گونه ورود، فروش، تکثیر و پخش این فلم را در افغانستان ممنوع کرد. اما دلیل وزارت فرهنگ برای اعلان این ممنوعیت چه بود؟
دلیل آنها، نمایش صحنه تجاوز جنسی یک پسر بچه پشتون به یک پسر بچه هزاره است. این صحنه، شکل دهنده تمامی مراحل بعدی داستان است. امیر از اینکه نتوانسته دوست خود حسن که یک هزاره است را از این تجاوز نجات دهد، نادم و پشیمان است. و بعد داستان شکل می گیرد. داستان از خیانت، ظلم، بی پروائی، غربت، مهاجرت و ..... بحث می کند. وزارت فرهنگ، صحنه تجاوز را مخالف قوانین افغانستان دانست و به همین دلیل پخش فلم را در افغانستان ممنوع ساخت.
اما دلیل اصلی چه بود؟ صاحب نظران از همان روزهای اول که فلم در حال ساخت و ساز بود، از عنصر قومیت یاد کردند. به باور عده ای از دولت مردان افغانستان این فلم نتوانسته توازن قومی را بر قرار کند. در این فلم عمل پسر بچه متجاوز پشتون، چهره بدی از این قوم در اذهان تداعی می کند. این همانا دلیل اصلی ممنوع شدن فلم است، چون آقای خرم وزیر فرهنگ هم از قوم پشتون است و عجبا که پشتون سخت متعصبی هم هست، نتوانست تحمل کند که چنین چیزی را مردم ببینند. اما آقای خرم از یاد برده است که افغانستان سرنوشت های بد تر از آنچه در فلم نمایش داده می شود را از سر گذشتانده است. استبداد اقوام بر یک دیگر!
راستش را بخواهید، خالد حسینی رمان کاغذ پران باز را بر مبنای واقعیت های گذشته افغانستان نوشته است. باید به یاد داشت که استبداد قومی در افغانستان از گذشته ها وجود داشته است. این ظلم بیشتر از طرف عده ای در قوم پشتون، همان طور که در فلم آمده است، روا داشته شده است. خوب یادم هست، که غلام حیدر کفاش همسایه ما که دوران سربازی خود را در خوست سپری کرده بود، می گفت که در زمان ما خدمه نظامی به سه دسته تقسیم می شدند. گروه اول: فرماندهان که همه از قوم پشتون بودند و امر و نهی می کردند. دوم: افراد عادی نظامی که تاجیک ها و عده ای هم پشتون ها شامل آن بودند. سوم: سربازانی که بر علاوه خدمت نظامی، خدمت فرماندهان پشتون و خدمت خانه آنها را می کردند که یا از قوم هزاره بودند یا از ازبک. تاجیک ها در وضعیت بهتری قرار داشتند، و اما ازبک ها و هزاره ها حمال و نوکر فرماندهان پشتون بودند. آنها یا باید به خانه فرمانده خود آب می بردند، یا بجای خانم جنرال، آشپزی خانه اش را می کردند یا اینکه از دشت برای خانه جنرال هیزم می آوردند.
عبد الرحمن خان نیز در مکتوبی به فرمانده منطقه هزاره نشین با کمال بی شرمی گفته بود که چون دختران هزاره مانند بوزینگان اند، فقط به کنیزی می ارزند و لذا چند تن از آن بهتر هایشان را به دربار انتقال دهید.
و از این دست دیگر هم بود. سایر اقوام نیز دست به چنین اقداماتی زدند. خانه های زیادی به نام قوم مخالف توسط همه اقوام به آتش کشیده شدند. اعضای بدن انسان قطع شدند، رقص مرده انجام شد. این ها همه در مخالفت با سایر اقوام و گویا به حمایت قوم خود انجام شده اند. کابل خود شاهد این فجایع بود. رقص مرده در همین کارته های کابل انجام می شد. افشار بمب باران می گردید. و هزاران جنایت دیگر انجام می شد.
پس نباید اغماض کرد که در افغانستان مشکلی در بین اقوام نبوده است یا اینکه بگوئیم که همه اقوام پاک و منزه اند. نه چنین نیست. جنایت کاران از بین همین ها بوده اند. بخاطر مبارزه با یک پدیده ، اول باید آن را برسمیت شناخت. اگر آنرا برسمیت نشناسیم، هرگز آنرا از میان برده نمی توانیم.
کاغذ پران باز، حوادث تلخ افغانستان، بی رحمی اقوام بر یکدیگر و سوء نیت ها را بر ملا ساخته است. ما در عوض - همان طوریکه مایکل فاستر گفت بیائید بعد انسانی، ترحم، پشیمانی از عمل بد و دوستی را از فلم بیاموزیم. بیائید از درس های فلم پند بگیریم و در آینده، کاری نکنیم که بعداً از آن پشیمان شویم. کاغذ پران باز دقیقاً در جهت همین هدف است.
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت!
این شعر کاظم کاظمی را خیلی دوست دارم. اسد بدیع آنرا به آهنگی زیبا تبدیل کرده است. وقتی پشت کامپیوتر خود نشسته ام، به این آهنگ گوش می دهمُ. به یاد مهاجرین می افتم. به مشکلاتشان. به آرزوهایشان. برایشان دعا می کنم و برای کشورم هم - تا روزی برسد که همه نزد هم باشیم و رنج غربت خردمان نکند:
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفرهای كه تهی بود، بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!
همان غریبه كه قلك نداشت، خواهد رفت
و كودكی كه عروسك نداشت، خواهد رفت
***
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم كه هر كه مرا دیده، در گذر دیده
منم كه نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفرهام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه، تصویری از شكست من است
به سنگ سنگ بناها، نشان دست من است
اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم
تمام مردم این شهر، میشناسندم
من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر دهر ابن ملجم شد
***
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفرهام كه تهی بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت
***
چگونه باز نگردم، كه سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست
چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب
و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست
اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیامبستن و الله اكبرم آنجاست
شكسته بالیام اینجا شكست طاقت نیست
كرانهای كه در آن خوب میپرم، آنجاست
مگیر خرده كه یك پا و یك عصا دارم
مگیر خرده، كه آن پای دیگرم آنجاست
***
شكسته میگذرم امشب از كنار شما
و شرمسارم از الطاف بیشمار شما
من از سكوت شب سردتان خبر دارم
شهید دادهام، از دردتان خبر دارم
تو هم بهسان من از یك ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاكستر پدر دیدی
تویی كه كوچه غربت سپردهای با من
و نعش سوخته بر شانه بردهای با من
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
***
اگرچه مزرع ما دانههای جو هم داشت
و چند بته مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگرچه كودك من سنگ زد به شیشه تان
اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم
دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ، عزیزان! بغل كنید مرا
تمام آنچه ندارم، نهاده خواهم رفت
پیاده آمدهبودم، پیاده خواهم رفت
به این امام قسم، چیز دیگری نبرم
بهجز غبار حرم، چیز دیگری نبرم
خدا زیاد كند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
همیشه قلك فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
خاطره فرار طالبان از هرات
یک روز پائیزی زیبا ولی اندکی سرد هرات. مردم روزها بود که از آمریکا، بن لادن، طالبان، پاکستان و بی 52 سخن می گفتند. شب ها و روزهای زیادی بمب افکن های امریکائی مواضع طالبان را درشهرشان بمباران کرده بودند. این دیگر عادی شده بود. خوب یادم هست که برای چند روز بمب افکن ها به هرات نیامدند، همه مردم سوال می کردند که چه شده است. گوئی اینکه چیزی را گم کرده باشند. یک شب پیش مزار شریف از کنترل طالبان خارج شده بود. چند شهر دیگر شمالی به همراه بادغیس در همسایگی هرات از دست طالبان خارج شد. سقوط دراماتیک بود. گزارش گر رادیو هر ده دقیقه خبر سقوط یک شهر از چنگال طالبان را خبر می داد. فقط یک شب پیش اسماعیل خان فرمانده قدرتمند مخالف طالبان گفت که یک هفته دیگر به هرات خواهد رسید.
به داخل شهر رفتم. ساعت نه و نیم صبح بود. یکی از دوستانم که در شهر نو هرات مصروف کار و بار بود را دیدم، برایش گفتم که چهره شهر دگرگون شده است، به من گفت که خیالاتی شده ام. باید به جاده محبس می رفتم، جاده ای که فرامانداران هرات آنجا خانه دارند. محافظین والی هرات همه لباس های بلند و جدید با کفش های جرمنی پوشیده بودند. آدم فکر می کرد که شاید در کدام محفل دعوت باشند. دوباره پیش دوست خود رفتم. و از مشاهدات خود از خانه والی گفتم.
ساعت ده و هژده دقیقه شده بود. نا گهان صدای شلیک تفنگ آرامش بازار را بر هم زد. چند دقیقه بعد گلوله ها به دیوار های مارکت های چند طبقه ای اصابت کرد. مردم از شمال شهر به جنوب شهر متواری شدند، گروه گروه مردم در داخل مارکت های سر پوشیده می آمدند، دکان ها همه رها شده بودند، دختران و زنها شیون می کردند. صدای گلوله هر لحظه زیاد تر شده می رفت. مجبور بودم از آنجا به جای دیگری بروم. از جاده به سرعت گذشتم و داخل مارکتی شدم که متعلق به پدرم و کاکاهایم بود. سرایدار مرا به داخل خواست و دروازه را بست. همه اهل کسبه جمع شده بودند. ناگهان یک طالب که با عده ای از مردم این منطقه آشنا بود به داخل مارکت آمد. موهایش بر شانه هایش انداخته بود، می گفت که به کمپ مهاجرین خواهد رفت تا از آن طریق راه فرار را پیدا کند. یکی از شناخته هایش اصرار می کرد که باید موهایش تراشیده شود چون مورد توجه قرار نگیرد. اما او قبول نکرد. معیوب هم بود، از پای راست خود. لنگ لنگان به طرف چهار راهی رفت.
صدای شلیک گلوله زیاد می شد، صدای یک بمب و بعد بمب دیگر بر شدت سر وصدا افزود. من از داخل مارکت بیرون را می دیدم. معلوم بود که شهر آبستن یک تحول بزرگ است. سه نفر از یک کوچه به داخل بازار آمدند. دو تای شان دو تا کلاشینکوف داشتند و یکی آر پی جی. از طرف ارگ هرات یک موتر جاپانی به آنها نزدیک شد، آنها دستور توقف دادند، ولی متوقف نشد و شلیک کرد. هر سه مرد به زمین افتادند. یکی از طالبها بیرون پرید و اسلحه آنها را گرفت. موتر به سرعت گریخت. بعداً معلوم شد که این سه نفر اسلحه را از مرکز پولیس شهر بدست آورده اند زیرا مردم مرکز پولیس را تحت تصرف در آورده بودند.
عده ای موتور سیکلیت سوار را می دیدم که مسلح اند. از هرات بودند. از آن لحظه به بعد، خود روهای طالبان دیگر در شهر دیده نمی شدند. چندین نفر در ارگ هرات از اثر یک نفجار یک ماین کار گذاری شده کشته شده بودند.
کم کم بعد از ظهر شد. نمی خواستم وارد این ماجرا شوم. اما باید به خانه خبر می دادم که من خوب هستم. آن زمان شبکه های تلفنی به ندرت پیدا می شد. باید به خانه می رفتم. بایسکلم را گرفتم و داخل سرک شدم. عده ای از جوانان در حالیکه شعار علیه طالبان سر می دادند بر یک موتر مربوط به اداره امر به معروف و نهی از منکر سوار بودند. اداره ای مهیب و مستبد. حالا دیگر اثری از آنها نبود. سر چهار سوق متوجه شدم که جوانان همه مسلح اند. تفنگ و آر پی جی مثل اسباب بازی در دست شان می ماند. یکی از دوستانم را دیدم با هم به راه افتادیم. دوستم می گفت که حکومت گوسفند ها رفت و حکومت گاوها آمد. شهر نا منظم بود. شلیک های هوائی آرامش را به هم زده بود. در نزدیکی خانه بودم. یک موتر متوقف شد و کسی مرا صدا کرد. دیدم از داخلش پدرم ، کاکاهایم و پسر کاکاهایم بیرون شدند. در دست شان تفنگ بود. پدرم گفت که طالبان یا تسلیم شده اند یا از شهر فرار کرده اند. هنوز در شهر نظم نیست و ما به شهر می رویم تا ببینیم که چه خواهد شد. پدرم در زمان جهاد علیه نیروهای شوروی یک مجاهد بود. اما بعد از سقوط دولت طرفدار شوروی به کار عادی خود مصروف شد.
به خانه رسیدم. به طرف رادیو رفتم. می خواستم بدانم که دنیا از این جابجائی ها تا حد با خبر است. صدای بلند رادیوی هرات در فضا طنین انداز شد. قبلاً رادیو بنام "رادیو شریعت " یاد می شد و موسیقی پخش نمی کرد. تا همین یک روز پیش مصاحبه های ضد آمریکائی و ضد ائتلاف مجاهدین را پخش می کرد. اما این بار، احمد ظاهر آواز خوان فقید کشور آواز می خواند. " تنیده یاد تو در تار و پودم ، میهن ای میهن - بود لبریز از عشقت وجودم ، میهن ای میهن" بعد صدای حاجی میر معاون سابق اسماعیل خان که چند سال را در زندان طالبان گذشتانده بود از رادیو بلند شد که مردم را به نظم دعوت می کرد. او همین امروز صبح از زندان بیرون شده بود. نا وقت شام بود که پدرم به خانه آمد. از او پرسیدم که چه شد. پدرم گفت که نیروهای مجاهدین(مردم نیروهای مخالف طالبان را مجاهدین می گفتند) کنترل شهر را همین شام در دست گرفته اند و لازم نبود که ما نیز در داخل شهر باشیم. ان شاء الله بی نظمی نخواهد شد. دو روز بعد، اسماعیل خان به شهر آمد و در مسجد جامع تاریخی و بزرگ شهر گفت که به خاطر قدرت نیامده است. اما از همان لحظه به بعد طرفدارانش دست به اعمال نا شایست زدند. دست به دزدی و غارت و دست به لت و کوب عده ای از مردم.
یکی از فرماندهان که همان روز از ایران آمده بود، یکی از کسانی را که پشتون بود متوقف ساخت. موترش را گرفت و با قنداق تفنگ او را لت و کوب کرد.
دوستم راست می گفت " حکومت گوسفند ها رفت و حکومت گاوها آمد"
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
تلویزیون ایران با نشر سریال چهار خونه به افغانستان تمسخر می کند!
افغانستان و ایران دو ملتی هستند که رابطه ای عمیق از گذشته های تاریخی دور دارند. زبان مشترک، دین مشترک، فرهنگ مشترک ، نژاد مشترک و تاریخ مشترک این دو ملت را به هم پیوندی نا گسستنی داده است. با این حال، عده ای هستند که می خواهند بین این دو ملت دوست و برادر فاصله ایجاد کنند. دست سیاست مداران هم حتی در این قضیه دخیل است.
در این شب و روزها، سریالی تحت نام " چهار خونه" از شبکه سوم تلویزیون ایران پخش می شود که یکی از شخصیت های داستان آن، خود را به دروغ افغان معرفی می کند و دست به حیله و ترفند برای بدست آوردن پول می زند. هدف جای دادن این شخصیت در این سریال مسخره و افتضاح، همانا به تمسخر گرفتن جامعه افغانی است. رایزن فرهنگی افغانستان در ایران نسبت به این موضوع اظهار نا رضایتی فزاینده کرده و آنرا بی احترامی به ملت افغانستان دانسته است. همین چند شب پیش نیز، وزیر فرهنگ افغانستان در صحبتی که با رایزن فرهنگی ایران در کابل داشت، شکایت خود و دولت خود را نسبت به پخش این سریال ابراز داشت.
این سریال به وضاحت تمام فرهنگ و زبان افغانها را مورد تهاجم قرار می دهد. در پشت این دسیسه ها، حتی دستان سیاست مداران ایران هم دخیل است. آنهائی که از حضور مهاجران افغان در ایران نا راضی اند و این سریال را به عنوان ابزاری برای مسخره کردن افغانها استفاده می کنند. اما شاید نکاتی وجود داشته باشد که ایران و سیاستمداران آن باید متوجه باشند.
افغانستان با اینکه دارای سیاستی بسیار نزدیک به آمریکا دشمن دیرینه ایران دارد، هرگز نخواسته است در مقابل ایران بی احترامی کند و حقا که حق همسایه داری را در قبال ایران به جای آورده است. در سفر اخیر حامد کرزی رئیس جمهور کشور به آمریکا، وی بر خلاف توقع آمریکائی ها اظهار کرد که ایران نقش مثبتی را در افغانستان بازی کرده است. با اینکه می دانست که شب هنگام، اسلحه ایرانی به افغانستان داخل می شود و بر علیه ملت افغانستان استفاده می شود. پخش چنین سریال های تمسخر آمیز جوابی درست به این همه حسن نیت نیست.
افغانستان با اینکه به اساس حقوق بین الملل و بر اساس معاهدات قبلی حق قطع و کم نمودن آب هلمند را از ورود به خاک ایران دارد، اما تا حال، تا حد توان اجازه داده است تا ایران از آب دریای هلمند استفاده کند. قضیه مشابهی به ارتباط دریای هریرود نیز وجود دارد.
از جانب دیگر، ایران و سیاستمداران رسانه ای ایران احتمالاً آگاه هستند که آزادی رسانه ها در افغانستان به مراتب بیشتر از ایران است. این رسانه ها اگر حسن همجواری را فراموش کنند و دست به اقدام علیه فرهنگ ایران بزنند، ابزار مهمی را در دست دارند و سوژه های که بشود مواردی را در ایران مسخره کرد هم در دست هست. شاید مهمترین این سوژه ها شخصیت، سخن رانی ها و رفتار احمدی نژاد رئیس جمهور ایران باشد. ماجرای هستوی ایران نیز دست کمی از احمدی نژاد ندارد. ولی فقیه و اقوام مختلف ایران با لهجه های متعدد نیز می تواند تحت برنامه مسخره سازی قرار گیرد. آیا ایرانی ها از خود سوال کرده اند که بلوچ های این کشور در سیستان و بلوچستان و در زابل و زاهدان چه ها که نمی کنند؟ آیا دزدی نمی کنند؟ قاچاق انسان و اموال و مواد مخدر نمی کنند؟
آیا ایرانی ها از خود پرسیده اند که چند استاندار غیر شیعه در ایران دارند؟ یا چند نماینده سنی در مجلس ایران وجود دارد؟ آیا به نظر ایرانی ها همانطور که افغانها و لهجه آنها تمسخر است، لهجه مشهدی ( که مشابهت تمام به لهجه افغانها دارد) نیز تمسخر است؟ پس چرا ایرانی ها برای زیارت به پیشگاه امام رضا در این شهر می روند؟ آیا کردها، لرها، آذری ها، عرب ها، ترکها و ....... نیز قابل تمسخر اند؟
ایران و رسانه های ایران باید متوجه این باریکی ها بشوند. هر عمل می تواند عکس العمل داشته باشد و اما دریغا که هر عمل و عکس العمل مشابه به آن -لطمه ای به وجهه فرهنگ این دو ملت وارد می نماید. بناءً، مردمان این دو کشور نیز باید روی همدلی هر چه تمام کوشش کنند تا در دامی که عده ای ابله گستردانده اند، بند نمانند.
دولت ایران هم باید در سیاست رسانه ای خود تغییر وارد نماید زیرا به خوبی می داند که بازار رسانه ای ایران به مراتب آسیب پذیر تر از افغانستان است و از سویی دیگر، ایران تحت فشار مسلسل و سیستماتیک غرب قرار دارد. اگر دل همسایه های خود را بیش تر از این برنجاند، احتمالاً به نفعش نخواهد بود. زیرا در صورت هر حمله ای فرودگا ه های اسفزار، هرات و فراه در نزدیکی مرز با ایران قرار دارند و مرز مشترکی چندین کیلو متری بین ایران و افغانستان وجود دارد.
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
باز این چه شورش است که در خلق عالم است!
همه اعضای کمیسیون، دستیاران و همکارانم خوشحال بودند که به مزار شریف سفر خواهند کرد. کمیسیون امور زنان ولسی جرگه طرح این سفر را ریخت. قرار بود روز سه شنبه به مزار برویم و روز چهار شنبه جلسه استماعیه عامه را بر گزار نمائیم و روز پنج شنبه دوباره به کابل برگردیم.
در داخل طیاره همه وکلا خوش و خوشحال بودند. عده ای از وکلاء به مانند من اولین بازدیدشان از شهر مزار شریف بود. بازدید از مسجد حضرت علی کرم الله وجهه در اولویت بود. من که خیلی مصروف بودم، فقط توانستم زمانی به هیئت بپیوندم که هیات از موزیم زیارت دیدن می کرد. تصمیم گرفتم تا وقت دیگری به مسجد بآیم.
بعداً نوبت محبس زنانه بود. بیست تن زندانی زن. نصف شان پیر و نصف شان هم جوان در حدود بیست تا بیست و پنج ساله. عده ای اطفال زندانیان هم در صحن تنها دو اتاق محبس زنانه بدون اینکه متوجه ما و یا محیط محبس باشند، بازی می کردند.
مرحله بعدی ، ملاقات با والی بود. خوش آمدید و حرف های تعارفی. ناگهان یوسف غضنفر خبر بدی را آورد. او گفت که نتوانسته این خبر را بپوشد. در اولین تماس تلفنی با محل حادثه در بغلان، معلوم شد که مصطفی کاظمی شهید شده است. وکلا غمگین و افسرده بودند. به دوستان خود زنگ می زدند. کسی جوابی نمی داد. یکی از وکلا تلفن خود را گرفت و در حالی که زخمی بود از کشته شدن چهار نفر وکلاء و زخمی شدن عده ای دیگر خبر داد. والی هم خبر های متعددی را از کندز،بغلان و مرکز بدست آورد. کسی چیزی برای گفتن نداشت. لحظاتی بعد رسانه ها نیز این خبر را پخش کردند.
وکلا در سالون هوتل جمع شدند. در حالیکه همه افسرده و طاقت صحبت را نداشتند. به همکاران خود زنگ می زدند. عده ای هم به وکلا زنگ می زدند که آیا آنها زخمی نشده اند. زیرا نام مشمولین هیات اعزامی کمیسیون امور زنان نیز در لست قربانیان قرار گرفته بود.
جلسه روز چهار شنبه امکان بر گزاری نداشت. رئیس مجلس دستور بازگشت اعضای کمیسیون به کابل را داده بود. و ما بدنبال اینکه چطور به کابل برویم. با هزاران مشکل و با ده ها تماس و تلاش همکاران ما در کابل توانستیم یک فروند طیاره را چارتر کنیم. اول برای ساعت یک و نیم و بعداً برای ساعت هشت صبح.
سفر بازگشت در آرامی تمام انجام می شد. کسی صحبت نمی کرد. همه در سوگ رفتگان نشسته بودند. به کوهای سر به فلک کشیده هندوکش می دیدم. به یاد کشته شدگان می افتم. آنها برای ملت خود خدمت می کردند. برای اینکه بغلانی ها و هم وطنان ما کار پیدا کنند. بخاطر شفافیت امور. بخاطر شکوفائی اقتصاد وطن. ولی کسی متوجه اینها نشد. کسی دلسوزی به آنها نکرد. آنها را پارچه پارچه کردند و هم وطنان ما را به سوگ نشاندند.
در کابل صدای آمبولانس ها بلند است. سه روز عزای ملی اعلان شده است. پرچم های افغانستان برای سه روز نیمه برافراشته اند. مراسم تشییع جنازه شهدا هنوز معلوم نیست که چه زمانی بر گزار خواهد شد. رسانه ها محور بحث شان حمله دیروز است. موسیقی پخش نمی شود. گمانه زنی ها زیاد شده است. همه بدنبال این هستند که چه کسی مرتکب این عمل شده است.
همکارم را می بینم. در حالی که غمگین و افسرده است و به نظر می رسد عزیزانی را از دست داده است. یکی از عکس های مصطفی کاظمی را که در یکی از محافل در دفترمان از او گرفته شده بود را به تخته اعلانات می چسباند. همکار دیگرم ایمیلی که حاوی نام شهدا و زخمی ها است برایم فرستاده است. پنج تن از وکلا و تعداد دیگری از مردم شهید و تعداد زیادتری هم زخمی.
روحشان شاد و یادشان گرامی باد.
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
انتحاری آتش و خون آفرید
این مطلب را قبلاْ در وبلاگ مسدود شده خود (شهر دل) منتشر کرده بودم.
در حدود ساعت 7 صبح بود، داشتم آماده می شدم تا راهی دفتر شوم. گاهی هم متوجه تلفن موبایل خود می شدم که اگر راننده دفتر زنگ بزند تا مرا با موتر به دفتر برساند. ناگهان انفجار مهیبی گوشم را لرزاند. نه فقط گوشم را بلکه دیوارها و دروازه های خانه نیز لرزیدند. دوستم که خانه اش نزدیک خانه ما است زنگ زد و گفت که انفجار نزدیک خانه شما است. بیرون را دیدم ، در نگاه اول فکر کردم که انفجار نزدیک چهارراهی صورت گرفته است. زیاد ملتفت نشدم، این موضوع کم کم عادی شده است. همین سه روز پیش افراد زخمی را دیدم که در بهارستان زخمی شده اند. با خود گفتم سیاف را ترور نکرده باشند؟ روز پیشتر وقتی با برادرم با یک عالم سودا از شهر می آمدیم، برادرم تعریف می کرد که با چه یک کش و فشی سیاف از سرک می گذرد. تقارن بین آن صحبت و انفجار برایم جالب بود. اما این طور نبود. راننده دفتر یک دقیقه بعد از انفجار برایم زنگ زد. صدایش می لرزید و کلماتی که استفاده می کرد لرزان لرزان بود. وقتی او را از نزدیک دیدم، هنوز حالتش به حال عادی بر نگشته بود. گفت که وقتی صدای انفجار را شنیده، به سرعت صحنه را ترک کرده است. انفجار در ده متری او صورت گرفته بود. به نزدیک سرک رفتم ، درست روبروی کوچه خانه ما انفجار رخ داده بود. موتر بزرگی کاملاً متلاشی شده بود. از دفتر به ما خبر دادند که تا اطلاع ثانوی از خانه بیرون نشویم. وقتی دوباره به خانه برگشتم، صدای شیون و زاری از خانه های همسایه ها بالا بود. اول فکر می شد که موتری که مورد حمله قرار گرفته از اردوی ملی هست. اکثر همسایه های ما نظامی و شامل در اردوی ملی هستند. خانواده هایشان نگران حال عزیزان و نزدیکان خود بودند.
انفجار وحشت انگیز بود. برادرم که به نزدیک صحنه رفته بود گفت که پدر دوستش زخمی یا کشته شده است و محل حادثه توسط پلیس محاصره شده است. مردم سراسیمه خود را به سرک می رساندند. چند لحظه بعد همه رادیو ها گفتند که انفجار در موتر حامل موظفین پولیس بوده است. و این را هم گفتند که یکی از حاملین داخل موتر به سوی شخص انتحار کننده فیر کرده است. اما راننده موتر دفتر ما که در ده متری موتر منفجر شده قرار داشته صدای هیچ فیری را نشنیده است. وقتی ساعت ده و نیم سرک باز شد، ساحه زیادی را با آب شسته بودند. مردم می گفتند که همه جا خون و گوشت انسانها بوده است. به هر حال به سوی دفتر رفتم. شام وقتی بر گشتم، مردم زیادی در محل حادثه جمع بودند، گو اینکه هنوز اثرات حادثه صبح را جستجو می کنند.
یکی از دوستانم ضمن تلفن پرسان حالم را کرد و هم چنین گفت که همایون دوست من نیز زخمی شده است. وی صدای همایون را از رادیو شنیده بود. همایون یک کوچه آن طرف تر نزدیک خانه ما زندگی می کند. همایون در این طرف سرک منتظر موتر بوده است که انفجار صورت می گیرد و دو پرزه ، یکی به سینه و دیگری به زیر بغلش اصابت می کند. برادر همایون می گفت که اول به پدرش زنگ زده ولی پدرش به دفتر کار خود در وزارت دفاع رسیده بود. و زمانی که به همایون زنگ زده، مطلع شده که وی زخمی شده است و بعداً او را به شفاخانه ابن سینا برده است.
در قبرستان نزدیک خانه ما ، در روز اول چهار نفر را دفن کردند. دو مرد، یک زن و طفلش. طفل دیگر او لا درک است. کسی از مرده یا زنده او خبری نیست. فردایش هم دو نفر دیگر را آوردند و به خاک دفن کردند. یکی از آنها پدر دوست برادرم بود که بعد از عملیات در شفاخانه، این جهان را ترک کرده بود.
یکی از معلمین مکتب دخترانه نیز شوکه شده و حافظه خود را از دست داده است. اما با آن هم هنوز خبر نیست که برادرش نیز در این انفجار جان خود را از دست داده است. معلوم نیست زمانی که با خبر شود که برادرش دیگر همراهش نیست، چه خواهد شد. یا هم اصلا به یاد نیاورد که برادری هم داشته است یا نه.
خانواده های زیادی عزیزان خود را از دست داده اند. هر کس در سوگ رفتن عزیزی هست. همه بر عاملین این انتحار ها نفرین می فرستند، کسانی که بعد از مردن یکراست به دوزخ می روند. شاید آنها به امید بهشت این عمل به اصطلاح خودشان مقدس را انجام میدهند. اما بی خبر از آنکه مردمی را به خاک و خون می کشند که به خاطر لقمه نانی و معاشرت خانواده خود کار می کردند. آنها بی خبر از این هستند که طفلکان معصوم را نیز زنده زنده پارچه پارچه کرده اند. اطفال زیادی را یتیم کرده اند و مسلمانان زیادی را داغ دار کرده اند.
چرا از خود نمی پرسند که در زمان حکومت طالبان آنها چه کرده اند؟ آیا مردم یکاولنگ و بامیان را به خاک و خون نکشاندند؟ آیا تاکستان های پروان و شمالی را به خاکستر تبدیل نکردند؟ تا چه وقت غلامی و فریب دیگران را خوردن؟ تا چه وقت ملا عمر و بن لادن با سرمایه های هنگفت خود، دور از نظر من و تو زندگی می کنند، و من و تو باید به خاطر اسلامی که آنها می گویند در خطر است، جان خود و ده ها مسلمان روزه دار دیگر را قربانی کنیم؟ چرا ملا عمر و بن لادن در بیت المقدس که قبله اول مسلمین هست، انتحاری روان نمی کنند؟ آنجا سرزمین اسلامی نیست؟ یا مسلمان ها در رنج و عذاب نیستند؟ و هزاران سوال دیگر .........
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
چرا نا امنی در هرات؟
این مطلب را قبلاْ در وبلاگ مسدود شده خود (شهر دل) گذاشته بود.
نمی دانم چرا همه چیز تغییر خورده است. این قدر نا امنی! چه کسی کوتاهی می کند تا هرات این قدر بی امن گردد؟ تا چندی پیش هر چه از هرات می شنیدم خبر خوش بازسازی بود. خبر فرهنگی، ورزشی ..... که البته باید افزایش خودسوزی های زنان را از آن منفی نمایم. در این اواخر بیشتر خبر از دزدی مسلحانه گرفته تا ترور رهبران جهادی و اختطاف اطفال بگوش می رسد. یادم هست آغاز بد بختی از دو نکته شروع شد. اول، هنگامی که اسماعیل خان از ولایت هرات بر کنار و به کابل فراخوانده شد و او این تقاضا را رد کرد. دوم، هنگامیکه در روز عاشورا بین اهالی شیعه و سنی در هرات در گیری رخ داد. در مورد اولی باید گفت که اسماعیل خان نباید در هرات باقی می ماند، چون به تناسب سهم گیری اسماعیل خان در بازسازی هرات، نیروهای وابسته به او هم قدرت روز افزون پیدا می کردند و مردم آزاری می نمودند. خودم شاهد گرفتن موتر نوع سراچه یکی از اهالی توسط یکی از قوماندانها بودم که به زور و با وارد کردن قنداق تفنگ کلاشینکوف به فرق مردی که سوار بر موتر خود بود، موتر را از وی ربود. یک روز دیگر هم شاهد سنگر گیری نیروهای تحت امر یکی از قوماندانان نزدیک به اسماعیل خان ( بسم الله مشهور به دیوانه) و نیروهای گارنیزیون شهری هرات بودم که هراس عجیبی در بین مردم مرکز شهر ایجاد کرده بود. از سوی دیگر، نیروهایی در کابل وجود داشتند که باعث هرج و مرج می شدند. و ادامه حضور اسماعیل خان در هرات، احتمالاً سبب جنگ و بر بادی بزرگی در هرات می گردید.
اما به هر حال معضله اسماعیل خان حل شد و به جای او خیر خواه آمد. ولی نا رضایتی مردم از وی به او اجازه هر کاری را گرفته بود. بر علاوه، وی برای خریدن کاغذ تشناب ولایت هم باید امر رئیس جمهور را می گرفت! که این خود همه روند ها را کند و بطی ساخته بود.
با آمدن انوری بجای خیرخواه وضعیت، صورت دیگری بخود گرفت. این موضوع به اختلافی که قبلاً بین سنی ها و شیعه ها بوجود آمده بود کمک کرد. یادم هست آن هنگام همراه عده ای از محصلان افغان در آلمان بودم که خبر شورش و درگیری در هرات به ما رسید. محصلین هم سنی و هم شیعه بودند. خیلی متاثر شدیم ولی با استفاده از ازین سوژه شروع به شوخی نمودیم. و ما بچه های سنی یکی از دوستان ما را که حسین نام داشت و از اهل تشیع بود با برف می زدیم و با خنده می گفتیم که ما از تو انتقام می گیریم. بدختانه، اختلاف بین اهل تشیع و تسنن در هرات روز تا روز ریشه خود را قوی تر ساخت.
والی هرات عمداً از اقلیت شیعه و خصوصاً هزاره ها به شکل روز افزونی حمایت به عمل آورد. امری که خواهی نخواهی در آن فضا، اثرات بد خود را می گذاشت. و گرنه شیعیان و سنی ها در هرات از دیری باز، با هم زندگی مسالمت آمیزی داشته اند و کدام خبری از درگیری شدید آنها به گوش نمی رسید. غیر از دسیسه طالبان که در زمان ترور مولوی محمد موسی در هرات ، عده ای را تحریک کردند تا به اماکن مقدسه اهل تشیع آتش بیندازند.
بدین وسیله عده ای از والی فاصله گرفتند. عده ای دیگر هم که طرفداران اسماعیل خان هستند فرصت را غنیمت شمرده و با شناخت کاملی که از هرات دارند دست به ایجاد نا امنی ها و دزدی زده تا چهره حاکمیت محلی هرات را خدشه دار سازند. سکوت اسماعیل خان هم معنی دار بود. وی فکر می کرد با ایجاد چنین جوی مردم بیشتر به یاد دوران او حسرت می خورند.
عده ای هم از والی و اسماعیل خان دل خور می باشند و بدنبال قدرت برای خود می باشند. حضور آنها نیز به نا امنی ها کمک کرده است.
اما چیزی که قابل توجه است، ضعف مقامات امنیتی و والی هرات در آوردن نظم است. مردم از والی به سبب حمایه بیش از حدش از گروه بخصوصی به تنگ آمده اند و قوماندانی امنیه هرات هم بی لیاقتی و بی کفایتی خود را در آوردن امنیت به اثبات رسانده است. البته قوماندانی امنیه هرات در فروش پاسپورت به قیمت 15000 افغانی از کفایت لازم بر خوردار است!!
به نظر من، در هرات باید توجهات بسیار بیشتری صورت گیرد. زیرا هرات به عنوان قطب اقتصادی افغانستان، نباید با چنین بی نظمی اداره شود. به یقین که ادامه این وضعیت، فرار سرمایه ها را از هرات منجر خواهد شد. کرزی نیز که در برابر اوضاع سکوت اختیار کرده است باید بداند که 57% آرای مردم هرات را با خود داشته است و باید توجه بیشتری به این ولایت انجام دهد. و گرنه ، دیگر هرگز نمی تواند با کمال امنیت به هرات سفر نماید و بعید نیست که در سفری به هرات به مانند سفرش به قندهار زادگاهش مورد حمله قرار گیرد، یا کنفرانس وزرای خارجه کشورهای عضو اکو را در آن بر گزار نماید.
دولت باید تغییرات اساسی را در نظام اداری شهر بوجود آورد. از جمله، کسان دیگری را جایگزین والی و قوماندان امنیه سازد و هم چنین توجه بیشتری به بازسازی داشته باشد. پروسه اسکان یک قوم نیز باید به شکل درستی مورد غور قرار گیرد تا خدای نخواسته در آینده موجد مشکلات بیشتر از این نگردد. مردم نیز گنهکاران را می شناسند و در اجتماعات اعتراض آمیز گوناگون خود این مطلب را ابراز کرده اند. کرزی باید از خشم مردم نیز بترسد- خشم مردم از هر تهدیدی بد تر است!
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
به یاد نادیا انجمن!
نیست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
چه بگویم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم
نیست غمخوار مرا در همه دنیا که بنازم
چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم
من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زادهام و مهر بباید به دهانم
دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پریدن نتوانم
گرچه دیری است خموشم، نرود نغمه ز یادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم
یاد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از این عزلت و مستانه بخوانم
من نه آن بید ضعیفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دایم به فغانم
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
چاره ای نیست - چه کند؟
دخترک هنوز ۱۶ سال زندگی اش را نگذاشتانده است. هنوز عروسک بازی دوران طفولیت را از یاد نبرده است. تا چند روز قبل دختر نازدانه بابا و مادر بود. رویاهائی داشت. هنوز می خواست از دنیا لذت ببرد. هنوز می خواست هم بازی دختران هم سن و سال خویش باشد. هنوز می خواست پارچه ای را گرفته و خامک دوزی کند. هنوز می خواست ................
اما آنها آمدند و تمام خوشی ها را از او گرفتند. آنها آمدند و زندگی را به کام او تلخ کردند. هنوز به این چیزها فکر نکرده بود. زندگی را فقط در تصویر_ با بابا و مادر بودن _در ذهن داشت. وقتی فکر می کرد باید خانم مرد ۴۲ ساله ای شود که از خانم قبلی اش ۳ طفل دارد؛ دود از سرش بیرون می شود! آخر چگونه و چرا؟ به چه قیمت؟ نمی خواهد که خانم یک مرد متمول شود. می خواهد بزرگتر شود و باز در مورد آینده خود تصمیم بگیرد. می خواهد مثل رحیمه و یلدا دختران همسایه درس خود را ادامه دهد. می خواهد ..........
سرش را به دیوار گلی خانه شان تکیه داده است. روی حرف مادر و پدرش چیز دیگری گفته نمی تواند. زیاد همراهشان چانه زنی کرده است و لی نتیجه ای نگرفته است. آنها هم به گفته خودشان خوش بختی دخترشان را می خواهند . و چه چیز بیشتر از پول خوشبختی را تضمین می کند؟!؟ غرق در افکار این چنینی است . چگونه با آن مرد روبرو شود؟ چگونه چند روز نشده مادر ۳ طفل شود؟ چگونه مکتب را - جائی که تمام عشقش در آنجا نهفته است ـ رها کند؟
به این فکر می افتد که از خانه فرار کند. اما به کجا برود؟ شاید حلق آویز کردن با طناب راه خوبی باشد تا از این درد و رنج نجات پیدا کند. . شاید هم خودسوزی راه بهتری باشد ؛چون داغ آن برای همیشه باقی می ماند. اما نه ، نه . نمی تواند چنین کند او هنوز پدر و مادرش را دوست دارد. هنوز خانواده اش را دوست دارد. نمی خواهد آنها را غمگین ببیند. قطرات اشک از گوشه چشمانش بر گونه هایش می لغزد. تصمیم می گیرد تا تسلیم شود. راه چاره دیگری نیست. شروع می کند به دلخوشی خود. "شاید یلدا و رحیمه را نیز چند روز بعد عروس کنند، آخر دخترها همین است-،دختر مال مردم است-، بله دختر مال مردم است."
از جایش بر می خیزد و به سوی آشپزخانه می رود. باید ترتیبات شب را بگیرد. خانواده شوهر آینده اش امشب به خانه آنها می آیند. نباید مادر شوهر او نقصی در کار او مشاهده کند. ........ و برای دخترک افغان زندگی همین است همین.................
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
بامیان شهر یا دهکده ای که نام آنرا شهر گذاشته اند؟!
وقتی طیاره کوچک سازمان ملل بر فراز کوه های بامیان لرزان لرزان پرواز می کند، احساس عجیبی برایم دست می دهد. همه جا کوهستان – در ته تصویر فقط چند دره خوش آب و علف می بینی. اما کم کم موضوع جالب می شود،خصوصاً وقتی پلوت طیاره فرمان بستن کمر بندها را می دهد و به این نتیجه می رسی که لحظاتی چند تا فرود به بامیان نداری. دره های سبز بیشتر می شود و آنگاه شهری کهنه بر سر کوهی بنام شهر ضحاک در مقابلت ،تو را خیره می سازد. شگافی بزرگ در کوه شمالی بامیان بدون هیچ بتی از بودا ترا متاثر می سازد. همین طور هنوز نا راحت هستی که طیاره یک دور شهر غلغله را می زند. گو اینکه به مانند مهاجمان چنگیز قصد حمله به آن را داشته باشد. وقتی طیاره زمین را لمس می کند جز یک دشت هموار چیز دیگری نمی بینی. در تعجب می مانی، میدان هوائی بامیان جز یک دشت خاکی چیز دیگری نیست!
هر قدم دیگر را که بر داشتم بیشتر شگفت زده شدم. به سوی دفتر والی بامیان ( دکتر حبیبه سرابی) رفتیم، اول فکر کردم در ساختمان یک منزله که به آن سو هدایت می شدیم اتاق محافظین و افراد پولیس باشد. اما نا گهان والی با همکارانش از ساختمان مذکور بیرون شد و ما را به دفتر کار خود دعوت کرد. باور کردنش مشکل بود، ولی چه می شود کرد، اتاق والی همان بود که دیدیم. یک میز با چند چوکی ساده، پنجره ای به طرف سرک، و بدون هیچ گونه تسهیلات. یک وجب سرک قیر شده را در مدتی که در بامیان بودم نتوانستم پیدا کنم. ساختمان دولتی درست، و یا مکتب و حتی بازاری که بتوان اجناس مورد ضرورت خود را پیدا کنی. بامیان را یک شهر نه بلکه یک دهکده یافتم که نام آن را مرکز یک ولایت گذاشته اند. این ها را پشت سر گذاشتم و به سوی خرابه های بت بامیان رفتم. بخت با ما بود که به ما اجازه دادند تا آن نزدیکی خرابه ها پیش برویم ، شاید اگر وکلای پارلمان با ما نمی بودند این بخت را پیدا کرده نمی توانستم. آدم به حسرت می افتد، آن پیکره های بزرگ دیگر وجود ندارد. راننده ای که همراه ما بود می گفت که بت ها را پاکستانی ها خراب کرده اند. " یک روز یک گروه بچه های خورد سال پاکستانی که بر پارچه روی دستشان نوشته بود ( بت شکن) به بامیان آمدند و همان روز هم بت ها را شکستند. چند روز کسی را به آن نزدیکی نمی گذاشتند." یکی دیگر از اهالی می گفت " طالبان افغانی در آن روز از شهر بیرون رفتند و فقط پاکستانی ها به طرف بت ها توپ می زدند" شاید طالبان افغانی هم در آن روز حس افغانیت به آنها اجازه نداد تا صحنه تخریب فرهنگ ملت شان را تماشا کنند! ولی چرا اجازه دادند تا فرهنگ شان خراب شود؟! چرا ایستادگی نکردند و این لکه ننگ را در پیشانی خود گذاشتند؟
بند امیر اندوه تماشای بت های شکسته بامیان را کاهش داد. منظره عجیب و جالبی بود! هرگز فکر نمی کردم بند امیر به این جالبی بوده باشد. دوست خارجی که همراه ما بود می گفت که این عجیب ترین جائی بوده است که تا حال در جهان دیده است. آب زلال و آبی! هوای سرد و دوست داشتنی! اما راهی دو و نیم ساعته پر از گرد و غبار! دوستانم در برگشت همه از ناحیه گلو مریض شده بودند. خوشبخت و شاید قوی من بودم که مریضی را تجربه نکردم. آدم حیران می ماند به این دولتمردان ! چه جاهای دیدنی که نداریم ولی هرگز کسی به فکر ساختن آنها نیست. فقط می توانند از هر موتر 50 افغانی بگیرند بدون اینکه متوجه ساختن حتی یک هتل در کنار این منظره شگفت انگیز باشند.
وقتی پشت بام هتل ( روف آف بامیان) نشسته و مناظر طبیعی زیبای بامیان را مشاهده می کردم به یاد شهر خود هرات افتادم. نتوانستم هرات را با بامیان مقایسه کنم. لذا یکی از ولسوالی ها را ملاک قرار دادم. ولسوالی غوریان هرات. تفاوت از زمین تا آسمان بود. سه ماه پیش به غوریان رفته بودم. بازار غوریان پر رونق است، سرک های آن قیر شده است، برق 24 ساعته است و پروژه های آب را از طریق بودیجه برنامه همبستگی ملی درست کرده بودند. بر علاوه رادیوی غوریان، دو شبکه خصوصی تلویزیون هم وجود داشت که سه ولسوالی را تحت پوشش قرار می داد. این ها را هیچ در بامیان نیافتم. این چگونه یک ولایت است ؟ این چگونه یک شهر است؟ کجاست بازسازی؟ کجاست کمک های دولت و جامعه جهانی؟ کجا هستند مسئولین زحمت کش و دلسوز؟ و بالاخره کجا هستند مردمی که دست به تظاهرات بزنند، اعتراض کنند و حق خود را بخواهند. راستی یک گروه دیگر ماندند. کجا هستند رهبران و قوماندانهائی که داد از حقوق مردم بامیان می زنند و با استفاده از نام آنها چوکی وزارت و حتی معاونیت ریاست جمهوری را می گیرند ولی هرگز به فکر مردم خود نیستند. خود موتر لوکس دارند، دختران و پسرانشان با فکر آرام در بهترین جاها درس می خوانند، بی خبر از اینکه طفلک بامیانی سایه خیمه ای برای درس خواندن را پیدا کرده نمی تواند و دهقان بامیانی تمام حاصلات کچالوی زمین خود را که یک سال تمام سر آن زحمت کشیده است باید هر هفت کیلو را به 40 افغانی بفروش برساند!
شاید بدون همکاری دوست ما در بامیان آقای جواد حکیمی- این سفر آنقدر هم جالب نمی بود. ایشان تلاش زیاد کردند تا ما خاطره خوشی از بامیان داشته باشیم. بامیان را همراه با تمام جاهای اندوه بخش و دیدنی اش پشت سر گذاشتم. به کابل آمدم، سرک ها شلوغ و پر جنب و جوش،شبهائی با یک ساعت برق و آواز قدرتمندانی که داد از حقوق مردم و ادعای بازسازی و موفقیت دارند! مانده از این همه دغدغه ها، به این فکر میکنم که صبح که اداره می روم چگونه سرکی را برای رفتن انتخاب کنم که ترافیک کم داشته باشد و چگونه یک روز پر گرد و غبار کابل را سپری نمایم.
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
شعری که به من شادی و سرور می بخشد!
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی :
از این عشق حذز کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت باد گران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دلم به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی
من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
"حذر از عشق؟" ندانم
نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....
بی تو اما
به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
خوش آمدی که خوش آمد مرا ز آمدنت!
سلام دوستان
شما را به وبلاگ رود خانه ای در بیابان خوش آمدید گفته و امید دارم بتوانم با تهیه موضوعات دلچسب رضایت خاطر شما را جلب کنم. قابل یاد آوری است که من قبلاً مطالب خود را از طریق وبلاگ شهر دل به نشر می سپردم، اما متاسفانه نظر به بعضی نا رسائی ها در وبلاگ تصمیم گرفتم تا آن وبلاگ را حذف کنم. اما بعضی مطالب وبلاگ شهر دل را در این وبلاگ هم خواهم گذاشت.
به امید همکاری شما. منتظر نظرات پر بار شما هستم.
شایان
