چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
در آن سوی اقیانوس ها
دقایق به تندی از دست می رفت و من مجبور بودم دوستان زیادی را یا دیده و یا هم از طریق تلفن خدا حافظی کنم. بعضی دوستان را هم که نتوانستم تلفن کنم چون مبایل لعنتی ام چارج خلاص کرد. به هر حال سفر دور و دراز را از کابل به دبی- از دبی به اتلانتا و بعد از اتلانتا تا واشنگتن دی سی به اتمام رساندم اما بدون اینکه چمدانم همراهم باشد. چون چمدان را شرکت هوائی محترم در دبی جای گذاشته بود و قرار است امروز که سه روز از آغاز سفر می گذرد آنرا دریافت کنم.
در کل سفر بد نبود. قبلاْ به شکل گروهی به خارج سفر کرده بودم و این اولین باری بود که تنهائی سفر می کردم و تجربه خوبی بود.
واشنگتن شهر زیبائی است. ساختمانهای به بلندی ساختمان های نیویورک ندارد و لی شهر مدرن و با صفائی است. بوی مدرن بودن را می شود از سنگ و دیوار آن حس کنی. از همان لحظه اول که به لیلیه آمدم دوستان زیاد بین المللی را از کشورهای مختلف دیده ام. همه دوست هستند و به گرمی با آدم صحبت می کنند. وقتی می فهمند از افغانستان هستم خیلی خوشحال می شوند. اسمم را خیلی از دوستان که هم صنفی من هم هستند بلد شده اند-اما بد بخت و شرمنده منم که فقط نام یکی یا دو تا را تا حال حفظ کرده ام. شاید هم گناه من نیست-خودشان اسم های سختی دارند. هم اطاقی من از جمهوری دومینیکن است و بچه خوب است. از همان لحظه اول در مورد موضوع قانونیت حضور نیروهای آمریکائی در افغانستان صحبت کردیم و مشاجره. آخرش هم به نتیجه نرسیدیم!
درس امروز شروع شد و موضوع درس امروز هم سیستم سیاسی آمریکا بود. یکی از استادان ورزیده دانشگاه جورج میسون لکچر می داد که گفته می شد یکی از مشاوران باراک اوباما هست. فردا موضوع درس سیستم حقوقی آمریکا به خصوص به ارتباط ملکیت است. باید آماده صنف بشوم و جزوه ای که در این مورد به من داده شده را مطالعه کنم.
تا بعد بدرود!
سه شنبه چهارم تیر 1387
در تقلای او
او حالا هم نیست. غائب است، نا پیداست! اما صدایش را می شنوم، صدائی بلند، مردانه! با من صحبت نمی کند، با دیگران است. فقط صدایش را می شنوم و این تنها امتیازی است که به من داده است. شاید هم، نمی توانسته مرا از این امتیاز محروم کند، زیرا همه مردم شهر صدایش را می شنوند.
به دیدارش می روم، در دانشگاه، ولی اثری از او نیست. چند روز بعد، شهرش را رها خواهم کرد، باید او را ببینم. به چشمانش نگاه کنم، او را مجبور سازم تا به چشمانم نگاه کند، و همین و خدا حافظ! همین تنها وداع ممکن است. چه کسی می داند که چه خواهد شد، زنده خواهیم بود یا مرده. آیا بار دیگر می توانیم به چشمان هم نگاه کنیم و صحنه های خوب دیروز را در مقابل چشمانمان به تماشا بنشینیم. نه، هیچ کس نمی داند.
باز هم، باید تقلا کرد و در جستجویش بود. او را باید پیدا کرد، در هر گوشه ای که باشد! هنوز نمی دانم می توانم ببینمش یا نه، ولی امید دیدارش را دارم. دلم می تپد، از او، نمی دانم.