تبليغاتX
رود خانه ای در بیابان

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387

دنیای دیر

مطلب زیر-نوشته شده توسط فریبا حیدری- در روزنامه پیمان ملی به نشر رسیده است:

چرا آدم ها پس از مرگشان برای ما،خوب و عزیز می شوند؟ چرا خوبی ها، فقط با رفتن صاحب اثر، به چشم می آیند؟ چه قدر خوب پس از مردن افراد، بدی هایشان را فراموش می کنیم! چه راحت دشمنی هایشان را از یاد می بریم! کینه هایی که در زندگی، به گمان مان غیر قابل فراموشی و بخشش اند.

چه آسان غیبت ها، تهمت ها، دروغ ها و حسادت ها از خاطرمان پاک می شود! حیف! چه دیر می فهمیم که چقدر می توانیم بزرگ باشیم! افسوس! چه نا هنگام درک می کنیم که چه قدر آسان می توانیم همدیگر را دوست داشته باشیم. دریغ!چه دیر به ارزش عشق، محبت، مهربانی و همدلی پی می بریم. حیف! چه دیر وقت پی می بریم که لبخند زدن آسان است و گذشت کردن، لذت بخش.

کاش قدر لحظه ها را می دانستیم! لحظه هایی که هرگز تکرار نمی شوند. کاش قدر یک دیگر را می دانستیم! قدر دل هایی که اگر بشکند، ممکن است ترمیم هم بشود، اما اگر به دنبال مرهم و ترمیم آن هم نباشیم، دیگر ملالت و غمزدگی اش را هم برای همیشه از یاد می بریم.

افسوس! ما آدم ها عادت کرده ایم که آسان بشکنیم و به ندرت ترمیم نمائیم.عادت کرده ایم با دیدن کوچكترین حرکتی که مناسب ذوق و سلیقه مان نباشد، عینک بدبینی و عناد بر دیده زنیم و تمام محاسن را با رنگ زشتی و دشمنی بپوشانیم.

شاید چشمان حقیرمان نمی تواند محیطی گسترده تر از سایه و نیم سایه های خودمان را ببیند؛ شاید روح کوچک مان آن قدر بزرگ نشده است که بتواند حجم خوبی ها و زیبایی های دیگران را درک نماید؛ شاید ظرفیت وجودمان آن قدر محدود است که قدرت درک شادی و لبخند دیگران را ندارد.

چقدر باید از خودمان شرمنده باشیم که می توانیم بزرگ باشیم ولی نمی خواهیم؛ که می توانیم عاشق باشیم و نمی خواهیم؛ که می توانیم قدرت دیدن خوشبختی ذره ذره جهان را داشته باشیم و نمی بینیم؛که می توانیم آدم ها را همان گونه که هستند دوست بداریم و نداریم.

اگر با خود نزدیک باشیم و با احساسات انسانی خود صادقانه برخورد کنیم، دوست داشتن اطرافیان مان سخت نیست؛ گذشت کردن آسان است؛ مهربانی نمودن، لذتبخش است؛ و پاسخ دادن به لبخند پاک کودکان، مشکل نیست.

چرا قدر لحظه ها را از یاد می بریم؟از درک دنیای دیگران غافل می شویم؟ آدم ها تا زنده هستند به همدردی ما نیاز دارند؛ تا هستند، نیازمند نگاه مهربان مان می باشند؛ تا وجود دارند، می خواهند که دوست شان بداریم، خطاهای شان را ببخشیم، رفتارهای احیانا اشتباه شان را به دل نگیریم، و به جای دیدن عیوب شان، محاسن آن ها را بزرگ و تقویت نمايیم. آدم ها تا زنده هستند،دوست دارند که آن ها را بپذیریم و گل هایی از لطف و لبخند نثار وجودشان گردانیم. و به جای اشک هایی که فردا بر مزارشان خواهیم ریخت، امروز با تبسمی حتی، موفقیت شان را شادباش بگويیم.

کاش بتوانیم گل ها را قبل از پرپر شدن شان درک کنیم! کاش بتوانیم دنیای پرنده را پیش از آن که به آسمان ناشناخته ای پر بزند، بشناسیم! کاش بتوانیم نزدیکی دل ها را در همین دنیای نزدیک احساس کنیم! چرا که برای همه این کارها، فردا بسیار دیر خواهد بود. و در آن دنیای دیر کسی نیازی به عشق و محبت ما نخواهد داشت.

نوشته شده توسط شعیب تیموری در 14:40 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم شهریور 1387

قانون رسانه های افغانستان و موضوع تفسیر قانون اساسی

مجلس نمایندگان افغانستان بعد از ماه ها مسکوت گذاشتن قانون رسانه های همه گانی، این قانون را به شکل مصوبه اولی آن با دو ثلث آرای لازمه تصویب کرد. قانون رسانه ها که چند ماه قبل از سوی هر دو مجلس شورای ملی به تصویب رسیده بود و برای توشیح به رئیس جمهور فرستاده شد، از سوی وی مورد تائید قرار نگرفت. قانون اساسی افغانستان مقرر می دارد که در این مواقع، مجلس نمایندگان یا باید در متن قانون تغییرات بیاورد، یا اینکه قانون را به شکل اولی آن را با دو ثلث آراء به تصویب برساند. در صورت آخری، قانون به مجلس سنا و رئیس جمهور فرستاده نشده، و قانون نافذه کشور شمرده می شود. اما به نظر می رسد که رئیس جمهور از این اقدام مجلس نمایندگان راضی به نظر نمی رسد. سخنگوی رئیس جمهور دو دلیل را در درست نبودن تصمیم ولسی جرگه اعلان کرده است. اول اینکه رئیس رادیو تلویزیون ملی نباید از سوی مجلس نمایندگان رای اعتماد بگیرد و دوم اینکه نحوه رای گیری مجلس نمایندگان مبهم بوده و وضاحت نداشته است.

از نکته دومی شروع می کنیم چون ساده تر است. در مجلس نمایندگان افغانستان رای گیری به دو نوع صورت می گیرد. در هنگاه رای اعتماد به وزراء با ریختن رای به صندوق و در سایر موارد با بلند نمودن کارت های سبز و سرخ. این کار هر چند دارای اشکالات تکنیکی هست ولی در لایحه وظایف داخلی پارلمان آمده است و از این نقطه نظر نمی توان بر آن ایراد گرفت. به هر حال تمام تلاش باید صورت گیرد تا تعداد درست آرای مثبت و منفی معلوم گردد. بدین لحاظ این دلیل حکومت منتفی است.

دلیل دوم به تعمق بیشتر ضرورت دارد. در قانون اساسی افغانستان ذکر شده است که وزراء و سایر اعضای کابینه، اعضای کمیسیون قانون اساسی و اعضای دادگاه عالی باید از مجلس نمایندگان رای اعتماد کسب کنند. این در حالی است که در موضوع فعلی رئیس رادیو و تلویزیون ملی کشور که ارگانی مستقل هست ملزم دانسته شده که از مجلس نمایندگان رای اعتماد کسب کند. اعضای مجلس استدلال می کنند که مجلس صلاحیت این را دارد تا بعضی نهاد ها را ایجاد نموده و ضمن تصویب قانون نحوه انتخاب روسای آنها را نیز ذکر نماید که در این مورد هم چنین کرده است. دلیل حکومت این است که در قانون اساسی ذکری از انتخاب رئیس رادیو و تلویزیون از سوی مجلس نمایندگان نیامده و لذا این اقدام مخالف قانون اساسی است.

این موضوع یک بار دیگر ضرورت حل مشکل تفسیر قانون اساسی کشور را بمیان می آورد. در موضوع قبلی بر سر ابقاء وزیر خارجه کشور در پستش، دادگاه عالی فیصله کرد که وزیر خارجه در پستش باقی خواهد ماند. این فیصله به این معنی است که دادگاه عالی خود را مرجع تفسیر کننده قانون اساسی می داند. هر چند این حکم از جانب مجلس نمایندگان برسمیت شناخته نشد، ولی باید اذعان کرد که این اقدام مجلس نمایندگان هیچ اثر قانونی ندارد و مجلس مکلف است از آن تبعیت کند زیرا دادگاه عالی بالاترین مرجع قضائی کشور است و ارگانی مستقل از دو قوه دیگر کشور شمرده می شود. در غیر آن تفکیک قوا و حاکمیت قانون تماماْ معنی خود را از دست می دهد. در قضیه قانون رسانه ها نیز ضرورت به تفسیر قانون اساسی وجود دارد. هر چند ظاهراً به نظر نمی رسد و انتظار نمی رود، مجلس نمایندگان این بار نیز به حرف حکومت گوش کند. زیرا فقط همین چند روز قبل، بعد از جنجال بر سر قانون تحصیلات عالی، مجلس- تفسیر یک ماده قانون اساسی که به اصطلاحات علمی و ملی بر می گشت را به کمیسیون قانون اساسی که هنوز تشکیل نشده است را محول ساخت. در قانون اساسی افغانستان، ذکر وظایف کمیسیون قانون اساسی به شورای ملی سپرده شده است، ولی شورای ملی نمی تواند در صورتی که در قانون اساسی صلاحیت تفسیر قانون اساسی به دادگاه عالی داده شده باشد، این صلاحیت را به کمیسیون قانون اساسی بدهد.

در کشورهای مختلف، در مورد تفسیر قانون اساسی دو روش وجود دارد. اول اینکه شورای قانون اساسی این صلاحیت را دارد که البته وظیفه آن واضحاً در قانون اساسی آن کشور ها ذکر می باشد. کشورهائی مثل فرانسه و آلمان از همین سیستم پیروی می کنند. در ایران شورای نگهبان قانون اساسی هر قانون عادی را تحت ذره بین خود قرار می دهد تا ببیند که مصوبه شورای اسلامی در تطابق با قانون اساسی هست یا خیر. گروه دوم کشورها این صلاحیت را به دادگاه عالی کشورشان داده اند. مثال این گروه کشور ها ایالات متحده آمریکاست. مثال آمریکا خیلی جالب هست، زیرا در قانون اساسی آمریکا هیچ ذکری از این صلاحیت به دادگاه عالی نشده است، اما دادگاه عالی در سال 1801، در قضیه ماربوری در مقابل مدیسون فیصله کرد که قانون قضائیه مصوبه کانگرس آمریکا خلاف قانون اساسی است و در ضمن اعلان کرد که این محاکم هستند که باید بگویند چه چیز قانون هست و چه چیز نیست. رئیس جمهور وقت آمریکا، توماس جفرسون، که با این تصمیم دادگاه قلباً مخالف بود بر آن اعتراض نکرد و از آن پیروی نمود و این صلاحیت از آن زمان تا حال در دادگاه های آمریکا هم چنان باقی مانده است.

به نظر من، از آن جائی که در قانون اساسی این صلاحیت به کمیسیون قانون اساسی داده نشده است و در ماده 121 قانون اساسی هم صلاحیت تفسیر قوانین عادی، معاهدات و فرمانها به دادگاه عالی داده شده است به شکل ضمنی از این ماده می توان استنباط نمود که صلاحیت تفسیر قانون اساسی نیز به دادگاه عالی داده شده است، بر علاوه فیصله دادگاه عالی در قضیه وزیر امور خارجه هم چنین چیزی را حکم می کند که این صلاحیت باید در اختیار دادگاه عالی باقی بماند. بنا بر این، موضوع مورد اختلاف رای اعتماد به روسای کمیسیون های مستقل نیز باید به دادگاه عالی فرستاده شود تا این دادگاه تشخیص دهد که مجلس یا حکومت بر حق اند.

از نگاه حقوقی،  مجلس نمایندگان نمی تواند به رئیس رادیو و تلویزیون ملی رای اعتماد بدهد و اگر چنین کند کار مخالف قانون اساسی را انجام داده است. زیرا در قانون اساسی ذکری از رای اعتماد به رئیس رادیو و تلویزیون یا رئیس کمیسیون انتخابات نیامده است. عدم ذکر این موضوع در قانون اساسی نشان می دهد که تصویب کنندگان قانون اساسی گرفتن رای اعتماد از مجلس نمایندگان را فقط در مورد اعضای کابینه، اعضای دادگاه عالی و اعضای کمیسیون قانون اساسی لازم دیده اند و نه مقام دیگری، وگرنه باید از آن مقامات هم در قانون اساسی ذکر به عمل می آمد. از سوی دیگر، اگر قرار باشد که مجلس نمایندگان به هر مقام دولتی رای اعتماد بدهد یا لغو اعتماد کند، شاید روزی مجلس فیصله کند که تمام مامورین باید رای اعتماد از مجلس بگیرند. آیا این درست است؟ یقیناً که نخیر. رای اعتماد دادن مجلس نمایندگان به هر مقام غیر آن کسانی که در قانون اساسی ذکر شده اند، به معنی کاستن و محدود کردن اختیارات قوه مجریه است. این اقدام مخالف اصل تفکیک قوای سه گانه از هم است که قانون اساسی افغانستان به آن احترام می گذارد.

نوشته شده توسط شعیب تیموری در 7:29 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387

داستان من و تو

با تو به درد دل می نشینم
ای همسایه!
تا شاید
آن حس انسان دوستی و عدالت را
که بنامش
از قران آیه بر می گیری
و بخاطرش
با دنیا به مجادله بر می خیزی
بر من تلاوت کنی و خود را در آن بیابی
وقتی اشغالگری بیگانه کشورم را به غارت برد
وقتی چمن زار سبز شهرم به خون پدر و صد ها مثل او به لاله زاری مبدل گشت
وقتی بمن گفتند که خدا و رسولی نیست که ما زاده طبیعت ایم
وقتی قلم را بر دستم نهادند و ناخن هایم را دانه دانه کشیدند
تا خاکم را به نامشان امضا کنم
با آخرین رمق های مانده در تنم رها کردم
خانه و شهر و کشورم را
و با نفس های آخر تا خاک تو خزیدم
به تو پناه آوردم
که بیرقت با نام الله آراسته است و پیامت از مساوات ومهربانی
عدالت و تواضع
برادری و برابری
لبریز
به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا در برابر ظلم بستایی
و با مردانگی خودت فرصت زندگی بدون ذلت را به من ببخشایی
زبانت با زبانم آشناست
و مذهبت با اعتقادم هماهنگ
پنداشتم که برادر منی
پنداشتم که در خاک خدا
که من و تو آنرا با مرز تقیسم کرده ایم
به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت
به اجاره خواهی داد
و شریک دردهایم خواهی شد
تا روزی
که کشورم
آباد و آزاد گردد
وانگه
در افغانستانی بهتر
مهمانت خواهم کرد
بر دستانت بوسه خواهم فشاند
و ای برادر
از مهربانیت در اوج بیچارگیم
از دست گیریت در روز های نا امیدیم
با اشک و قلبی مملو از محبت
سپاسگذاری خواهم نمود
از فرط بی پناهی
به کشورت پناه آوردم
کودکی بودم که پایم با خاکت آشنا گشت
جوانیم را در کشورت گم کردم
زبانم را بفراموشی سپردم
"تشکر"هایم به "مرسی"
و "نان چاشت" ام به "نهار" مبدل گشت
شاعرم حافظ گردید و
از قابلی وچتنی و چای سبز
به زرشک پلو
و طعم شور خیار
و چای معطر سیاه
در پیاله های کمر باریک
با قند خشتی در کنار
عادت نمودم
در کشورت
بهترین و بدترین لحظه های زندگی را
به تجربه نشستم
پسرم در خاک تو چشم گشود و رضا نامیدمش
مادرم در بهشت رضای تو با دلی نا امید مدفون گردید
خواهرم با پسری از تبار تو عقد و نکاح بست و
در جنگ عراق برادرم
برای سربازانت نان پخت
صلوات فرستاد
و با افتخار عرق را از جبین زدوده و
بند سبز یا حسین را بر پیشانی گره زد
حال
پیریم را نیز در خاک تو
به تماشا نشسته ام
سالهاست
که چنار وجودم
در گردباد حوادث خاک تو
به بید لرزانی مبدل گشته است
سالهاست
که نامم را بفراموشی سپرده ام و
لقب "مشدی"را بنامم گره زده اند
سالهاست که من دیگر آن کودکی نیستم
که با پای برهنه و قلبی مملو از وحشت برای سرپناهی
به تو پناه آورد
ولی تو
همان بی خبری هستی که بودی!
ولی تو
با آنکه فروغ چشمانم را با دوختن کفش هایت
با آنکه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هایت
با آنکه قامت استوارم را در بپا خواستن دیوار ها و ساختمان ها و خانه هایت
با آنکه صبر و تحمل ام را در شنیدن کنایه ها و کینه توزی هایت
به تباهی نشستم
هرگز برای لحظه ای
جرقه زود گذر انسان دوستی را
بر قلبت راه ندادی
هنوز هم
در فهرست تو"اوفغونی" ام و
در کتاب تو بیگانه
هنوز هم
مهربانی در قلبت برای مهاجری کوله بدوش
که چیزی بجز نجات از جنگ
از تو نمی خواست
که با دادن سالیان زندگیش
به همت و قوت دستانش
شهرت را آباد نمود
نیافته ای
و هنوز هم
با نفرتی سی ساله
احساساتم را ببازی میگیری
دروازه مکتب را بروی کودکم می بندی
بساطی را که نان شکم های گرسنه اطفالم بدان محتاج است
با لگد به جوی آبی می اندازی و
دست هایم را با تهدید "رد مرز" نمودن می بندی و
اشک هایی را که با خاک سرک های تو
بر چشمانم به گلی مبدل گشته
و امید را در نگاهم دفن می کند
با تمسخر می نگری و می گویی
"شما به حرف نمی فهمید"
هنوز هم
بر مظلومیت اطفال کربلا
زنجیر بر خود می کوبی و
بر یزد (یزید) و یزدیان لعنت می فرستی
از بی عدالتی دیگران سخن می گویی
ولی هرگز در صف های دکان ها
در داخل اتوبوس های شلوغ
حالت مشوش یک افغان را نمی بینی
که از ترس تو
اهانت های تو را
تلخ تر از زهر
فرو می بلعد و غرور خود را
پایمال احساسات تو میکند
تا مبادا
پنجه بر سمتش دراز کرده بگویی
"به کشورت برگرد اوفغونی پدر سوخته"
می روم
ولی
درخت های سبز و بلند کرج
سرک های پاکیزه تهران
پارک های خرم و زیبا
خانه های مجلل بالا شهر
نان های گرم نانوایی
کفش های راحت چرمی
پتلون های زیبا و رنگارنگ
همه و همه
یاد مرا
رنج های مرا
نشان انگشتان مرا
عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا
با خود به یادگار خواهند داشت
می روم ولی حاصل دست های این کارگر افغان
برای همیشه در رگ و پوست کشورت
جاویدان خواهد ماند
می روم
چه می دانی
شاید روزی تو
به دروازه شهر من محتاج گردی
وانگه
من به تو درس مهربانی را خواهم آموخت
وانگه
تو درد دربدری مرا خواهی چشید
وانگه
شاید یکبار
برای لحظه ای کوتاه تر از یک نفس
سرت را با پشیمانی
در مقابل عدالت وجدانت
خم کنی!
و فقط همان لحظه
قیمت ده ها سال رنج مرا
به آسانی
خواهد پرداخت!

لینا روزبه حیدری - واشنگتن پریزم

آخر این شعر را دوست ندارم. نمی خواهم همسایه های ما تجربه تلخ ما را تجربه کنند.

نوشته شده توسط شعیب تیموری در 7:20 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم شهریور 1387

عشق به وطن

دنیای عجیبی هست. خیلی دولت مردان صحبت از دموکراسی، حقوق بشر، احترام به حاکمیت ملی حرف ها مشابه می زنند، بعد می بینی که بر خلاف همه آن دساتیر والا دست به جنایت می زنند. یکی نیروهایش دست به کشتار غیر نظامیان در هرات افغانستان می زند، دیگری تهدید به حمله اسرائیل و جانب اسرائیلی هم تهدید به حمله به ایران می زند. آخرین موردش هم که افتضاح است، گرجی ها به آبخازیا و آسیتیا حمله می برند و بعد روسها بخشی  از خاک های گرجستان را تسخیر می کنند. در نهایت هم همه می گویند که ما روابط خود را با هم قطع می کنیم، اما تجارت انرژی و همکاری در افغانستان و مسئله ایران جزء این قطع روابط نیست.

حالا نمی خواهم در مورد این همه ادعاها و اعمال متناقض صحبت کنم، می خواهم در مورد عشق به وطن صحبت کنم. یک ماه پیش وقتی از دانشگاه بر می گشتم متوجه شدم که یک عده مردم جمع شدند و تظاهرات می کنند. راستش زیاد التفات نکردم، برایم مهم نبود. اما روزهای بعدی هم این تظاهرات ادامه داشت. وقتی دقیق شدم، متوجه شدم که تظاهر کنندگان شهروندان گرجستان هستند که با حمل پرچم کشورشان و شعارهای ضد روسی در برابر سفارت روسیه در واشنگتن مظاهره می کنند. در برابر دروازه ورودی سفارت فقط دو موتر پلیس قرار داشت و پولیس ها هم با کمال راحتی و آسایش با هم اختلاط می کردند، مثل اینکه تظاهرات هیچ خطری را متوجه سفارت نمی سازد. همان طور هم هست، کسی نمی خواست خشن رفتار کند. این وضعیت برای روزها ادامه یافت و معمولاً گرجی ها بعد از ساعات کاری و یا اداری در مقابل سفارت روسیه می آمدند و تظاهرات می کردند تا اینکه توافقاتی برای آتش بس و عقب نشینی روسها به عمل آمد.

دو روز پیش وقتی از دانشگاه می آمدم متوجه شدم که مقابل سفارت روسیه یک جوان گرجی و در حالی که پرچم کشورش را بر شانه های خود انداخته است زیر باران شدید نشسته است. با خود گفتم که حضور یک نفری این جوان چه تاثیری می تواند داشته باشد، اما بعداً به این نتیجه رسیدم که این عشق به وطن است که او را برای اعتراض در مقابل سفارت روسیه و در یک روز بارانی کشانده است. او می خواست تا اعتراض خود را به گوش روسها برساند.

 خیلی ها از جمله شاکاسویلی  رئیس جمهور گرجستان که از قضاء محصل دانشکده ای است که من درس می خوانم تشبیهی بین حمله روسیه به گرجستان و حمله شوروی به افغانستان داشتند. تا حدی درست و تا حدی هم نا درست است،   به خصوص واقعیات موضوع. مردم افغانستان با تمام جان و مال خود بر علیه شوروی ها جنگیدند. درست است که غربی ها و بعضی کشورهای همسایه هم افغانها را کمک کردند، اما در صحنه جنگ این افغانها بودند که در جبهه حضور داشتند، کشته شدند، زخمی شدند و به دشمن ضربه رساندند و در آخر هم باعث شدند تا شوروی با سر افکندگی تمام افغانستان را ترک کند. اینها همه ناشی از عشق به دین و وطن بود.

گذشت روزگار متاسفانه نتوانسته در افغانستان خیلی چیزها را تغییر دهد و افغانستان هنوز با جنگ دست و پنجه نرم می کند. من معتقدم هنوز آن عشق به وطن در دل تمام افغانها وجود دارد و آنها آماده هر نوع فداکاری برای وطنشان هستند. شاید خیلی ها با این نکته موافق نباشند، به خصوص اینکه کشورهای یاری امنیتی در افغانستان حضور دارند و این حکایت گر مشکل و اختلاف در افغانستان است. به نظر من، مردم افغانستان از عدم رهبریت درست رنج می برند و گرنه ما جنگی نداشتیم. مردمی که چهارده سال تمام علیه شوروی و طرفدارانشان جنگیدند، کشته شدند، مهاجر شدند و تمام دار و ندار خود را از دست دادند، هرگز سر تسلیم فرو نیاوردند. به نظر خیلی از افغانها، حضور نیروهای بین المللی و لو تحت پرچم سازمان ملل خوشایند نیست. به همین علت است که افغانها از قوت گرفتن ارتش ملی افغانستان خوشحال اند. آنها امید دارند که با قوی شدن ارتش، خلاء امنیتی از بین برود و ما دوباره مسیر درست زندگی خود را پیدا کنیم. اگر هم مردم اعتراضی نمی کنند، به خاطر این است که روز بد تر می ترسند. می ترسند که رهبران ما دوباره اسیر دست کشورهای ایران و پاکستان قرار نگیرند.

من نشانه های امید را در افغانستان می بینم. افغانها سال های جنگ را کم کم فراموش می کنند و به وحدت و هم زیستی فکر می کنند. وقتی تیم کریکت کشور در مسابقات بین المللی انگلستان قهرمان می شود و یا وقتی که روح الله نیکپا اولین مدال المپیک را به کشور می آورد، همه مردم کشور خوشحال می شوند و این پیروزی ها را جشن می گیرند. پارلمان افغانستان هم به دنبال قانون مند شدن حضور نیروهای خارجی و در چهار چوب در آوردن خروج نیروهای خارجی هست. این تصمیمی هست که کابینه افغانستان نیز از آن حمایت کرده است. امید است که افغانها به کنار گذاشتن اختلافات جزئی که دارند به منافع مشترک خود فکر کنند و کمر همت را برای بازسازی و رقابت با دیگران را ببندند.

نوشته شده توسط شعیب تیموری در 4:34 |  لینک ثابت   •