جمعه بیست و نهم آذر 1387
سفر زرداری به کابل لغو شد، چرا؟
سفر آصف علی زرداری رئیس جمهور پاکستان به افغانستان در آخرین لحظات لغو شد. دلیل این تصمیم بد بودن اوضاع جوی در کابل اعلان شده که مانع سفر وی به کابل شده است. با این حال، خبرها از کابل حاکی از این است که چندین فروند هواپیماهای مسافر بری در میدان هوائی کابل نشست و برخواست کرده اند که این خود به خود نشاندهنده غیر واقعی بودن دلیل اعلان شده برای سفر به کابل می باشد. پس دلیل اصلی برای لغو این سفر چه می تواند باشد؟
در این اواخر حکومت ملکی پاکستان تحت فشار خیلی زیاد بین المللی بوده است. از یک سال بدین سو که هم حکومت افغانستان و هم جامعه بین المللی به نقش مثبت پاکستان در اوضاع افغانستان مشکوک شده اند، مناطق قبائلی آن طرف خط دیورند به طور مسلسل از طرف جنگنده های آمریکائی مورد حمله قرار گرفته است. حکومت پاکستان در مواضع مختلف بر این حملات اعتراض کرد و از آمریکا خواست تا هر چه زود تر به حاکمیت سرزمینی پاکستان احترام بگذارد و تمام حملات را متوقف سازد. اما آمریکا به این اعتراضات با نا پروائی تمام بر خورد کرده است. احتمالاً یکی از دلایل عدم موفقیت اعتراضات پاکستان این باشد که آمریکا غیاباً با حکومت پاکستان به این موافقت رسیده بود تا آمریکا پیوسته به پاکستان حمله کند، و در مقابل حکومت پاکستان در ظاهر اعتراض کند ولی در عمل تغییری صورت نگیرد. این موضوع نظامیان پاکستان را واقعاً عصبانی ساخت.
به همین دلیل، نظامیان پاکستانی که قبلاً با تصمیم نخست وزیر پاکستان مبنی بر انتقال سازمان اطلاعات به بخش مللکی مخالفت کرده بودند، به فکر تقویت خود شدند. حملات بمبئی که نشان داد عاملان آن در پاکستان به سر می برند و تحت حمایت لشکر طیبه قرار دارند. لشکر طیبه ساخت دست آی اس ای می باشد و به یقیین استفاده از لشکر طیبه در حملات بمبئی هم به منظور این صورت گرفته است که پاکستان هنوز هم به نظامیان خود باید وابسته باشد. این خود هشداری بود به حکومت مللکی که خود را با کشورهای دیگر مثل هند و افغانستان نزدیک می ساخت.
با آن هم، حکومت ملکی پاکستان روابط خود را با هند و افغانستان قطع نکرد. حکومت پاکستان به هند قول همکاری داد و چندین تن از اعضای لشکر طیبه را در کشمیر دستگیر کرد. از سوی دیگر، رئیس جمهور پاکستان با همتای افغان خود حامد کرزی در ترکیه دیدار کرد و در همین وقت بود که قول سفر به کابل را داد. این در حالی بود که دولت افغانستان نیز از حکومت ملکی پاکستان اعلان حمایت کرد و با اینکه سفیر افغانستان در پاکستان برای بیشتر از دو ماه هم چنان نا پدید است، روابط بین دو حکومت مللکی به شکل خوبی قرار داشت. سه بار حمله به کاروانهای تدارکاتی آمریکا و ناتو در خاک پاکستان هم نتوانست نظر دو رئیس جمهور را نسبت به هم تبدیل کند.
به احتمال زیاد رئیس جمهور پاکستان از سوی آی اس آِی تحت فشار فزاینده ای قرار داشته تا سفر خود را به کابل لغو کند و یا آنرا به تعویق بیندازد. نظامیان نمی توانند دوستی بین پاکستان، افغانستان و هند را ببینند، زیرا در آن صورت، برای نظامیان هیچ نقشی باقی نمی ماند. زرداری و گیلانی هر دو باید تلاش کنند تا حکومت پاکستان را واقعاً ملکی بسازند. جامعه بین المللی هم باید این دو را کمک کند، زیرا در غیر آن صورت، پاکستان به شکل رسمی به یک دولت تروریستی بدل خواهد شد، و این خود خطر ناک است زیرا پاکستان سلاح هستوی نیز دارد.
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
باز باران اگر می بارید
نویسنده: حمیرا قادری
از کمرت می افتد روی پاهایت، جواب نمی دهد آخرین خانه کمربند، روی زیپ
چین های پطلون* شده اند چین های دامنی بلند و مشکی، نگاه کنجکاوت روی چینهای پرده
می ماند، روی روبانی که به دور پرده بسته ای. ذوقی دلت را لبریز می کند، بیرون هوا
سرد است اما بساز به نظر می رسد، نگاهت را می کشی داخل . ته کمد دستت را می بری و می کشی بین لوازم
. در روشنایی کم ،لاشتیک* و قیچی را پیدا می کنی، پطلون را همچنان روی پاهایت می
کشی جلوی پنجره .
لاشتیک را به اندازه کمرت می گیری و کمتر از آن قیچی می کنی. می روی
که قیچی را بگذاری داخل کمد، چشمت می افتد به آینه، گوشه چپ سبیلت کوچکتر به نظر
می رسد قلم ابروی سیاه را از روی رف* برمی داری وسبیلت را پررنگ می کنی. رکابی* را
از روی زمین می گیری سر دستت ، نورش را بیشتر می کنی، دقیق تر می شوی، خوب است.
پشت لبت کمی بادکرده درد هم می کند. می خندی، لبخندت زیر سبیل سیاهت گم می شود.
عینک دسته شطرنجی ات قایم کرده چشم های خوش رنگت را. ابروهای بورَت را که با سرمه تیره
ساخته ای از بالای عینک به زحمت دیده می شود. کلاه کش سیاه تا نصفه های پیشانی ات
پایین آمده، بالاتر می بری اش، ردش مانده راه راه، ریز ریز. یقه جمپرت را می بری
بالا و دور گردنت را می پوشانی. تا روی شکمت ،کمی پایین تر می رسد. رانهایت لاغرو
پر موست، ساق پاهایت هم. دو سه ماه است که به موهای پاهایت دست نزدهای. پطلون
افتاده ات در آینه پیدا نیست. لاشتیک را دور پطلون روی کمرت محکم می کنی، سگک
کمربند را می اندازی راحت .
کنار دست جو را می گیری و راه می افتی ، بر خلاف جریان آب. درهای دو
لنگه چوبی روی سینهء دیوارهای بلند وکوتاه قاب شده اند. باد گاه زلفی ها* را تکان
می دهد . هوا می رود رو به تیرگی، باد روی آب موج می زند، موج می سازد، موج های
ریزی که روی هم، پشت سر هم ،درهم، غوطه میخورند . روی آب خیره می شوی موج ها را
نمی بینی، می شنوی ،ریز موج ها را می شناسی، باد نبود حالا بی تابی میکرد.
در خانه پدر هم بسته است . باد زلفی را نرم به در می زند، انگار که
بچه ای با انگشت کوچکش به در بزند ملایم. لحظه ای وا می مانی به دیوارها خیره می
شوی و به درختی که شاخه هایش به طرف کوچه خم شده اند و به نظرت می رسد که هیچ وقت
از دیوارها رد نشده اند . به آب جو نگاه می کنی که دیگر هیچ وقت بالا نزد تا زیر
زانوانت و تو در انتظار سیلی دوباره ، ماندی .آن شب زده بود بیرون،سر ریز ، باد
بود و شرشر آب و هیاهوی مردم گُم . وقتی بیرون شده بودید افتاده بود روی زمین
مهاجرها، زمین های پر از خیمه مردم چخچران*، از بی آبی آمده بودند این ولایت.
«آسمان نامرد ، زمین سوخت، گاوو گوسفند سوخت ،آدم سوخت.» واگویه پیر مردی راشنیده
بودی که پاهایش را به آب سپرده بود .
«جلنگ ها* سوخت.» شنیده بودی در ارتعاش صدای پسری که بر بلندای درخت
های توت جو، توت می خورد، توت های بی دانه. ستون خیمه ها را آب می لرزاند، و میخ
ها را از جا می کند ، گلن ها را می برد و بالش ها و لحاف ها را غلتی می داد یا نمی
داد، روی آب ترنگ ترنگ بود، ظرف ها به هم می خورد روی آب یا دردل آب . زمین پست
بود، آمده بود ند این دست جو، دیگرآب تا ساق هاشان بود نه تا رانهایشان. آب افتاده
بود به ته کاوی ها* ،رسیده بود پای تخت بام ها. نورهای گرد و زرد که باد خاموش شان می کرد و نمی کرد سر دست ها می
رفتند می دویدند و می ماندند. مهاجرها هم ایستاده بودند گوش به اینکه کسی کاری بگوید .
مردی لرزیده گفته بود:«سیاه سر*ها گونی بیاورید ، آب به تخت بام
هایتان نرسد دور تخت بامها گونی ها را پر کنید و بچینید .»
مادر چادر برقع اش را انداخته بود روی درخت ، تو هم انداخته بودی .
دامن پر چینش را زده بود تهِ پطلونش ، تو هم زده بودی. آب دامن را به بدنت و پطلون
را به پاهایت چسبانده بود ، چیزی به ساق پاهایت می خورد ، درد می کرد یا نمی کرد.
گونی پر می کردید ، مهاجرها هم پر می کردند بعد می آمدند می بردند و دور تخت بامها
می چیدند. زنی مدام واگویه می کرد: «ظرف ها را برد، خیمه را کند آب .»
پای دیوارها نماند ، از ته کاوی ها هم راه دادند به کوچه. جو شکسته
شده بود ، اما آب آرام گرفت در مسیر روزهای قبلش . بچه ها هوس کوچه نداشتند، گِل ها صاف و یک دست بود، کفش هایی هم لای
گِل ها. خیمه ها ایستاده و نایستاده، مهاجر ها مانده بودند این دست جو، اما زن هاشان
نرم نرمک چارقد های رنگی وپر گل و تر را روی سرشان انداختند تا کمر می رسید، لاژه
موی بافته شان روی سینه هاشان بود مثل همیشه ، رفتند تا مانده ای اگر مانده بود به
هم کشند. بازوهای نیم لختشان را دیدی و دلت خواست از مردم آن طرف جو بودی ، چارقد
رنگی می انداختی روی سرت، موهایت لاژه لاژه می افتادند روی سینه هایت و سینه هایت
آزاد پیشاپیشت می رفتند و بازوهایت نیم لخت می بود. ولی مادر برقع اش را پوشید، تو
هم، چین های ریزش ریخت تا پشت پاهایت و جلویهُُ چادر آمد تا روی شکم ات ، حس کردی
کمرت را تنگ گرفت و سینه هایت را فشرد تا آب شدند. سرت دور خورد و به خرخر افتادی،
دلت خیلی خواسته بود خودت را بیاندازی داخل آب، آب چادرت را ببرد، موهایت را لاژه
لاژه ببرد، رخت هایت را ببرد، خودت را آب ببرد، و اگر می ماندی دلت می خواست ظرف
هایت را ببری لب جو، خورشید به پوستت بخورد، پوستت بدرخشد، چوری* هایت بدرخشد و یک
خال سبز هم بگذاری بین دو ابرویت و بشوی خیمه گی.
خیمه گی ها رفتند، آن طرف جو خالی شد، لنگه کفشی ماند یا نماند.
نتوانستی چارقد بپوشی و سیل هم نیامد. آب کم شد و هَوَست ماند. پیراهنت
را نزدی تهِ پطلونت و نرفتی بیرون، نشد. و هر شب خواب دیدی که سیل آمد و زد به ته
کاوی ها و پای دیوارها نشست، تو چادر برقع ات را انداختی روی درخت و سیل درخت را و
چادری را برد و تو داد زده بودی سیل سیل و برگشته بود سیل و چادری را داده بود و
درخت را نه و تو داد کشیده بودی چادری سیل، سیل چادری . مادر بیدارت کرده بود،
چادری از میخ آویزان بود رو به رویت، سیل؟ نه " کلمه" ات را بگو دخترم،
خدا نکند سیل بیاید، خدا مهربان است، و صدای مادر می پیچید: «به کل دخترکم هول
کرده قرار ندارد
.»
عیدی اول را که برایت آوردند برقع ات نو شد، گفتند دخترک شوهر دار
برقع اش باید نو باشد. برقع کهنهات را مادر داد به زن همسایه که سر دیوار گفته
بود دخترک اش به حد خود رسیده و برقع ندارد .
اما برقع تو نو شد با چین های ریز تر و جلویه ای که دیگر تا روی ران
هایت را می پوشاند. از خانه پدر آمدی خانه عارف و باز هر شب خواب دیدی که سیل می
آید، پای دیوارها نشست می کند میزند به ته کاوی ها، به تخت بام ها نمی رسد و درخت
را می برد و چادری ات را . داد می زدی سیل سیل و او برمی گشت چادری ات را می داد و
درخت را نه و تو دوباره: چادری سیل، سیل چادری.
دست لای کاکل های پرپشتش می کرد ومی گفت: «سیل کجا بود دختر، شبی آمدو
رفت.» وموهایت روی آب لاژه لاژه نمی شد وچادری ات را آب نمی برد واز میخ آویزان
بود وعارف که با رخت های قهوه ای سوخته اش وکفش ها ی که تا نصفه های کوچه برقش را
می دیدی وقدی که برای تو بلند بود از خم کوچه می گذشت، می دویدی لب جو، چادری ات
را اما بالا نمیزدی، خورشید به پوستت نمی خورد، پوستت نمی درخشیدوچوری هایت هم نمی
درخشید.
می ترسیدی می رفتی داخل، پشت در می نشستی وآب از لای شکاف ها می آمد
زیرپاهایت وتو از زمین نرم جدا می شدی روی آب می رفتی دورتا دور خانه ، اما هیچ جا
تر نمی شد. سه روزه که رفت سفر عارف، بیشتر فکر کرد ی به روزهایی که هوس چارقَد
داشتی واز مادر پرسیدی چرا اینها چادری نمی پوشند و تو دلت می خواست بپرسی ما چرا
چارقد نمی پوشیم ومادر واگویه کرده بود انگار با خودش که مادرم می گفت: «زن زمین
که چادری نمی پوشد، چطور خوشه جمع کند، چطور روی دار قالی یک تار از رو ویک تار از
زیر بگیرد.» وتو دلت خواست خوشه جمع کنی وروی دار قالی باشی نه دختر شهری، می خواستی
آفتاب ومهتاب تورا ببینند و ستار پسر همسایه هم. میخواستی باز با او مسجد بروی
و"سی پاره" لای بغلت باشد وتکه نانت را با او نیمه کنی واوازگوجه های
کیسه اش به توبدهد ،اما این را به درخت وجو ودیوار گفتی وکمی هم به دختر همسایه.
نبودِ عارف بال وپر داد به تو، اما هر شب باید می رفتی خانه پدر. عارف گفته بود
عروس نو خوب نیست یکه بماند. شب دوم بود از تنهایی ات ، باران ثورآن شب دلت را پر
داد به گذشته. شنیده بودی که بهار خوبی داریم امسال. تا نیمه های شب چشمت به
ناودان ها بود که پر از جوش آب بودند، چشمت به شیشه ها بود وته سرا ودلت می خواست
آب را نخورد زمین. مادر گفت: «بخواب مادر هر جا هست سلامت باشد می آید بخیر.» وتو
خواستی بیشتر بیاید وهی بیاید، سرت زیر لحاف بود دلت ته سرا، زیر ناودان و تر می
شدی و تر می شدی ودلت انگار جویی از آب که لب لب بزند وصدای مادر شُر شُر می کرد:
«دخترم به کل هولش ریخته.» وتو خواب دیدی که سیل آمدپای دیوار ها نشست، زد به ته
کاوی ها وبعد شنیدی که: سیل سیل، وتوزود پیراهنت را زده بودی تهِ پطلونت وچادری
روی میخ آویزان ماند وشنیده بودی ستون خیمه ها را کند، گلن ها را برد و بالش ها را
برد ولحاف را برد ومی شنیدی که ظرفها را برد وای، آب بچه ها را برد.
دویده بودی بیرون وموهایت لاژه لاژه بود دور کمرت ونورهای زرد چشمهایت
را می زد ونورها سر دست ها می رفت تند و می ماندند و تو ناگهان ایستادی و شر شر آب
شد صدای خنده و پاهایت تر نبود، ستار می خندید، عارف هم، وهمه زنها زیر چادری
هاشان وبچه ها روی آب جو پطلون هاشان باد کرده بود ومی خندیدند. صورتت را ستار می
دید ولای بغلت سی پاره نبود ونانی که بااو نیمه کنی وتو دلت خواست که سیل بیاید
وتوراببرد ودادزدی: آی سیل، آی سیل! ومادر بیدارت کرد وتو از عرق تر شده بودی
،دستت را گذاشته بودی روی گلویت، تمام بدنت می سوخت.
تا صبح بیدار ماندی ودلت از همه گرفته ، از پسر همسا یه که خیلی وقتها
نانت را با او نیمه کرده بودی وبا خودت به جنگ که ای کاش هر گز گوجه سبزهایش را
نمی گرفتی. صبح زود
رفتی خانه خودت وبه مادر گفتی باید خانه را پاک کنم ،عارف می آ ید فردا. و شنیده
بودی: «دخترکم ذوق دارد نو خانه است .»
مردی روی دوچرخه اش می خوانَد وباد جمپرت* را به تنت می چسبانَد وسینه
هایت برجسته می شود نرسیده به او دستت را میگیری جلوی دهانت وسینه هایت پشت
بازوانت گم میشود، مرد می گوید: «سلام علیکم برار جان.» وتو زیر لب می گویی علیکم
سلام برار جان. مرد نیم نگاهی به تو می کند و تو دستت می رود روی کمر بندت وسینه
هایت سرگردان اند، مرد می رود. نور های گرد و زرد از دور می آیند بغل پاها، یکی
عقب یکی جلو، دستهایت جلوی دهنت است دوباره وسینه ها یت قایم میشوند، جلوی تو که
می رسند سکوت کو چه می شکند: "خبردار" و دلت که نه تمام بدنت می لرزد
وحس می کنی برای دفعه اول است که می شنوی وصدا باز: " پهره دار" مرد ی که سلام می کند می
گوید : «جان لالا یک رکابی با خودت می آوردی، می افتی به جو آبش زیاد است.» وتو با
خودت واگویه می کنی دروغ گو ومرد می گوید: «پایت می خورد به سنگی چیزی.» وتو با
خودت، شاید آب مرا ببرد، بچه ها را ببرد، ظرفها را ببرد هان، وخنده ات زیر سبیل
سیاهت گم می شود. مرد می گوید: «می بینی قیود شب گردی هم شروع شده.» مرد پشت سری
اش چراغ را تا روی سینه اش بالا می آورد و تو دستت به طرف کمر بندت می رود که مردها
می روند. پشت سرت را نگاه می کنی، نور ها همگام پاها می روند وباد لای شیشه رکابی
می پیچید وشعله ها تا بی می خورند و روشن می مانند. می شنوی که: «گنگ بود بیچاره.»
تو با زبانت دهانت را تر می کنی، دستت را یکی از روی کمر بند ویکی از روی سینه ات
می کنی رو به باد می گیری. باد از لا ی آستین های جمپر به داخل می خزد ودوربدنت
دور می زند، عرقت یخ می کند وخشک می شود . صدا بلند تر: "خبر دا ر"،
چشمهایت به دنبال صاحب صدا روی بامها می گردند و باز:" پهره دار". بر می
گردی راه رفته را، جلوی خانه پدر لحظه ای وا می مانی، درنیمه باز است و سری که لای
قطیفه سفید کوچکتر به نظر می رسد با رکابی ته کوچه را می کاود. مادر تو را که می
بیند رویش را می گیرد و لبخندی زیر سبیل سیاهت گم می شود. به خانه خودت که می رسی
از پله ها بدو بالا می روی. نور چراغ روی تخت بام را روشن کرده است دستت را می
گذاری روی سینه هایت سفت شده اند. سرت را که بالا می گیری عارف با چشمانی گرد شده
نگاهت می کند، با قدی که برای تو خیلی بلند است. دهانش باز است وسینه های تو در ته
مانده ذوقشان پرپر می زنند، دست عارف می رود طرف کلاه کش وصدای در وپدر که : «عارف
خان مهمان داری؟ دیدم دخترم نیامد گفتم هوا تاریک شده شاید ترسیده.»
موهایت در هوا پخش می شود لاژه لاژه. «استغفر الله» را پدر میگوید وتو دلت می
خواهد سیل بیاید وتودر لابه لای آب ها بروی وبروی وبروی.
هرات - افغانستان
-----------------------------------------------------
*معنای برخی کلمات
پطلون : شلوار
لاشتیک : کِش
رف : طاقچه
رکابی : فانوس
ُزلفی : قفلی در و پنجره
چخچران : نام منطقه ای در ولایت غور افغانستان
جَلِنگ : نهال کوچک
ته کاوی :زیر زمینی
سیاه سر : خانم ، زن
چوری : النگو
جمپر : کاپشن
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
قبل از ساعت هشت
هنوز صدایش در گوشم طنین انداز است. خنده هایش بر گوشهایم نجوا می کند. هنوز فکر می کنم از طرف دروازه دانشگاه به این طرف می آید. من اینجا زیر سایه درخت ایستاده، منتظر. تند تند به طرفم می آید، هنوز نمی داند دقیقاَ اینجا هستم، اما وقتی مرا می بیند، متوجه می شوم که انتظار داشته تا سر راهش سبز شوم. به طرفم نگاه می کند، خیلی سریع، و بعد خود را طوری نشان می دهد که انگار مرا ندیده است، یا که اگر هم دیده است، نمی شناسد.
برای نشستن، سایه درخت کوچکی را انتخاب می کند، آنجا می نشیند. کتابها و جزوه هایش را می گیرد و شروع می کند به خواندن، خیلی سریع. فکر می کنی که در خانه وقت نداشته درس بخواند.
مسیرم را تغییر میدهم. در چند متری درختی که زیر آن نشسته است مانور می روم. یک جزوه هم در دستم هست. باید دیگران را دست به سر کنم، تا مبادا فکر کنند آدم بدی هستم، و دنبال کسی را گرفته ام. راستش دنبال کسی را گرفتن کار پسندیده ای نیست، ولی من نمی خواهم آزارش دهم، نمی خواهم از من برنجد، هر چند فکر می کنم، با دیدن من می رنجد، ناراحت می شود، از این ترس دارد که تکرار توقف های من ذهن دوستانش را به جهت دیگری منحرف کند. مجنون نیستم، عاشق هم نیستم، اما نمی دانم چرا او را خیلی دوست دارم، او را یکی از عزیز ترین دوستانم می دانم. دلم می خواهد هر چه در دل دارم برایش بگویم. اما اشتباه می کنم، او که به حرف هایم گوش نمی کند، او که نمی خواهد من برایش چیزی بگویم.
نمی دانم در دلش در مورد من چه می گذرد. تصورم این است که تصویر من در ذهنش، یک آدم هرزه و بیکار را به اکران می آورد، کسی که احترامی به دیگران قائل نیست و وقت خود را تلف می کند. شاید فکر می کند که تظاهر عشق می کنم و به همین خاطر می ترسد از اینکه با آبرویش بازی کنم.
هم برای من و هم برای او، این داستان تکراری شده است. این داستان هر روز من و اوست. صبح، وقتی یک ساعت قبل از شروع درس ها به دانشگاه می آید، شاید برای اینکه فرصتی برای درس خواندن پیدا کند و یا هم چون سرویس صبح خیلی زود حرکت می کند، به چهره نا خواسته من مواجه می شود. شاید حقش باشد ناراحت شود، چهره اش در هم و بر هم شود، آخر من چه کاره ام؟ برایش چه کاری دارم؟ چرا برایش درد سر می سازم؟ خودم هم نمی دانم. فقط می دانم که علاقه فراوان به نوع شخصیت او، مرا و او را تا این سطح رسانده است.
خوشحال به نظر می رسد، فکر می کنم توانسته چندین فصل درس را بخواند. از برکت او، من هم چند صفحه از درس را خوانده ام. چند دقیقه ای به هشت باقی مانده است. می دانم که حالا وقتش است که برود. سرش را از کتاب بر می دارد، ایستاد می شود، خود را جمع و جور می کند، دوستانش را برای صنف رفتن دعوت می کند. قهقهه ی خنده شان سکوت چند لحظه قبل را بر هم می زند. من هم سرم از روی کتاب بر داشته شده است، فقط او را می بینم که چه می کند. نمی خواهم این چند لحظه آخر را مصرف درس خواندن کنم، اما هنوز نشسته ام. آرام آرام از دید چشمانم دور می شود، دیوار مانع می شود تا او را ببینم.
دوباره به خود می آیم. او رفته است، من هم باید بروم. چند دقیقه از هشت گذشته است. به منظور اینکه مانع این تصور شوم که به خاطر او آنجا هستم، مجبورم تا چند دقیقه بعد از رفتنش آنجا صبر کنم، خود را مصروف نشان دهم و بعد از آن، به طرف صنف خود بروم. داخل صنف نشسته ام، استاد درس می دهد، نصف هوشم به استاد و نصف دیگرش به این است که آیا روزی خواهد رسید او مرا درک کند.
شنبه بیست و سوم آذر 1387
یادی از دیروزها
وقتی به گذشته نگاهی می کنم، می بینم شاید بهترین خاطراتم از درون مکتب و دانشگاه هستند. یادم هست وقتی کلاس اول دبستان در مشهد بودم، دوستان خیلی خوبی داشتم و خیلی کوشش می کردم از نگاه درسی با همه شان رقابت کنم. با اینکه من تنها شاگرد افغان کلاس بودم، ولی خیلی زیاد احساس بیگانگی نمی کردم. راستش پدرم با مدیر مکتب دوست بود و به همین خاطر هم بود که من و خواهرها و عمه ام که در دو مکتب پسرانه و دخترانه، ولی تحت مدیریت یک اداره درس می خواندیم، کمتر احساس غریبی می کردیم. شاید بیشتر رنجمان از رنجی بود که افغانها در کوچه و خیابان می دیدند.
صمیمی ترین دوستم، ترکمن زاده بود. یادم هست، همیشه از کلاس تا خانه با هم قدم می زدیم و در کلاس هم، کنار هم می نشستیم و با هم درس می خواندیم. دوست خوبی بود یادش بخیر. اما فعلاً از او خبری ندارم. نمی دانم کجا هست، چه می کند، کجا درس خوانده، ازدواج کرده یا نه، چون در تابستان که زمان تعطیلی مکاتب ایرانی است، ما بعد از شکست شوروی ها در افغانستان، به هرات باز گشتیم و فرصت نشد از او خدا حافظی کنم. خداوند ترکمن زاده را در پناه خود داشته باشد.
مکتب امیر حسین و بعد لیسه انقلاب، هر دو مثل خانه های دومم شده بودند. نمی دانم چرا علاقه داشتم دوران لیسه را در لیسه انقلاب درس بخوانم، شاید چون از کلمه "انقلاب" خیلی خوشم می آمد. اما به هر حال، دوستان زیادی پیدا کردم. با اینکه دوران طالبان بود، ولی باز هم ما وقت خوبی داشتیم، هم شوخی داشتیم و هم درس. از بهترین های (در درس خواندن) لیسه انقلاب بودیم. یادم هست، سال آخر همه هم صنفی هایم که حدوداً صد نفر می شدیم برای تفریح به دره اوبه رفتیم و سه شب را آنجا سپری کردیم. هر وقت عکس های آن وقت ها را می بینم، خیلی حسرت می خورم. چه دوستان صمیمی و خوبی بودیم. چقدر با اکثر اساتید خود خوب بودیم، و هر وقتی که یک استاد با ما لج می کرد، همه به جانش می افتادیم و باعث می شدیم که یا با ما کنار بیاد، یا اینکه از درس دادن در صنف ما بگذرد. در زمان تفریح، همراه هم می نشستیم و در مورد آینده با هم حرف و شوخی می کردیم. من همه را تشویق می کردم که ما باید همه مان در هرات باقی نمانیم و به کابل هم برویم، چون دانشگاه کابل بهتر از دانشگاه هرات است. بعضی از دوستانم قبول کردند که در کانکور، دانشگاه کابل هم از انتخاب هایشان باشد. خیلی مسخره بود وقتی هم کلاسی هایم می گفتند که تو رئیس جمهور آینده ای و ما هم هر کدام، اعضای کابینه ات. یکی وزیر داخله، یکی وزیر خارجه و غیره و غیره. اما کانکور همه ما را از هم جدا کرد، من تنها کسی بودم که به دانشگاه کابل رفتم و مجبور بودم با یک محیط جدید، با یک شهر جدید آشنا شوم، و یاد بگیرم به یک لهجه جدید صحبت کنم. راستش تا آخر لهجه خود را حفظ کردم ولی گاهی اوقات مجبور بودم از خیر اصطلاحات هراتی بگذرم چون برای کابلی ها نا آشنا بود.
دانشگاه کابل، شاید یکی از بهترین مکانهای زیبا و عزیز برایم باشد. این همه شاید به سبب خاطرات خوشی است که از دانشگاه کابل دارم. وقت درس، درس داشتیم و وقت شوخی، شوخی. صنف خیلی شوخی بودیم. همه استاد ها از شهره بودن صنف ما به این وصف آگاهی داشتند و کوشش می کردند که زیاد سر به سر ما نگذارند.
حاضری صنف پیش من بود، اما هرگز سخت گیر نبودم و کسی را نمی گذاشتم که از من آزرده شود، ولی خوب بعضی مقررات هم بود که باید رعایت می شد. در مورد درس، واقعاً جالب بود. بعضی درس ها را دوست داشتیم، اما بعضی شان را نه. وقتی حقوق وجائب می خواندیم، برای اینکه ما را خواب نبرد، قروت می خوردیم تا دهن مان بجنبد و از خواب جلو گیری کند. معمولاً آوردن قروت وظیفه دخترها بود، و خوردنش از ما. با اینکه دوستان خوبی بودیم، با هم رقابت تنگاتنگی هم داشتیم، و در روزهای امتحان، تا حد دشمن پیش می رفتیم. روزهای امتحان، در محوطه دانشگاه درس می خواندم و مجبور بودم زیاد تر از همه درس بخوانم، چیزی را که دیگران نمی دانستم، باید من می دانستم. همیشه همین طور است، کسانی که اول، دوم و یا سوم صنف خود هستند، باید درس خرکی بخوانند، چون هر کس از آنها توقع دارد که همه چیز را بدانند.
خیلی از هم صنفی های من عاشق بودند، یا به نحوی با دخترها در تماس بودند. من از این قاعده مستثنا بودم، چون ازدواج کرده بودم، ولی باز هم در آزار دهی دختران کمتر از دیگران نبودم. چه از طریق تلفن، و یا طوری که گروهی به سوی یک گروه دختر می رفتیم و شروع می کردیم به متلک گفتن. خیلی از دوستانم، درد دلشان را به من می کردند و بعد من مجبور بودم نصیحتشان کنم، خوب آخر حرف، من تجربه بیشتری داشتم.
به هر حال، وقت خوبی بود. زمانی خیلی استثنائی، از سراسر افغانستان در کنار هم جمع شده بودیم، با هم بهتر از برادر بودیم و خیلی صمیمی. یادم هست، یک روز مسائل سیاسی جهان داشتیم، اما هیچ کدام مان حال و حوصله شنیدن در مورد جهانی شدن، و تروریزم و سیاستهای خارجی ایالات متحده را نداشتیم، به همین خاطر به پیشنهاد یکی از هم صنفی هایمان تصمیم گرفتیم به سینما برویم. و بعد پیش استاد رفتیم و گفتیم که آن روز درس نمی خوانیم، چون می خواهیم به سینما برویم. استاد به طرف ما دید، لبخندی زد و گفت که درست است. و بعد به سینما رفتیم و نزدیک بود سینما را روی سر خود بگذاریم.
در یک روز برفی زمستانی، محفل فراغت ما باز دانشگاه بود. با اینکه روز خوبی بود، ولی بعد از این روز، از هم جدا شدیم. با آن هم، از آن وقت با هم تا حدودی در تماس هستیم. هر کدام ما در گوشه ای از افغانستان و جهان افتاده و مصروف خود هستیم. تعداد زیادی از هم صنفی هایم در دولت کار می کنند، و عده ای هم در موسسات غیر دولتی. تعداد اندکی هم بعد از مدتی کار، به تحصیل ادامه دادیم.
من، دور از همه، در این گوشه دنیا افتاده ام، در واشنگتن. از اینکه برای ادامه تحصیل به آمریکا آمده ام، خوشحالم. اما بار درس و مشق هم زیاد است. هیچ امان نمی دهد، مجبور هستم همیشه سرم به درس و کلاس باشد. روزهای امتحان هم که از همه بد تر است که مجبور می شوم برای دو سه روز حتی از اتاقم بیرون نشوم.
ولی دوستان زیادی هم پیدا کرده ام. این بار، هر کدامشان از یک گوشه دنیا. از جاپان و اندوزی گرفته، تا هند، ایران، لبنان، مصر، آفریقا، اروپا و آمریکای لاتین.
زندگی همین است. همیشه خاطرات خوش و تلخ را با هم دارد.اگر تا دیروز امتحان بود، امروز تفریح است. خوشحالم کریسمس در آمریکا هستم. به هر حال، خوب است هر چیز را آدم یک بار از نزدیک ببیند.
به امید خاطرات خوش برای همه تان.
تا بعد، بدرود.
جمعه بیست و دوم آذر 1387
و سر انجام به انجام رسید
به هر حال جای خوشحالی است که از دست آن همه مصیبت خلاص شدم.
تا بعد، بدرود.
جمعه پانزدهم آذر 1387
افغانستان قهرمان جام جهانی فوتبال بی سر پناهان
تیم افغانستان در بازی های جام جهانی فوتبال بی سر پناهان خیلی خوب درخشید. تیم افغانستان که در مرحله اول این مسابقات با کشورهای اسکاتلند، بلژیک، زیمباوه و مکسیکو هم گروه شده بود، توانست با شکست دادن هر چهار تیم رقیب به مرحله بعدی راه پیدا کند. قابل یاد آوری است که تیم اسکاتلند مدافع عنوان قهرمانی این بازی هاست.
در مرحله دوم تیم افغانستان با پنج کشور دیگر هم گروه شد: افغانستان، روسیه، آلمان، اطریش، لیتوانیا و فرانسه. تیم افغانستان توانست روسیه قهرمان سال 2006 این بازی ها را شکست دهد. سپس آلمان و اطریش، فرانسه و لیتوانیا را از پیش روی بر داشت.
در مرحله یک چهارم نهائی نیز افغانستان از سد کینیا گذشت و در مرحله نیمه نهائی نیز غنا را از پیش روی بر داشت.
قابل یاد آوری است که این اولین باری بود که یک تیم آسیائی به قهرمانی این مسابقات رسیده است.
شما می توانید به وبسایت این مسابقات نیز مراجعه کنید: www3.homelessworldcup.orgچهارشنبه سیزدهم آذر 1387
مناجات
الهـي
باز آمديم با دو دست تهي چه باشد اگر مرحمي
بر خستگان نهي
الهـي
گرفتار آن دردم كه تو دواي آني و در آرزوي
آن سوزم كه تو سرانجام آني
الهـي
هر دلشده اي با ياري و غمگساري و من بي يار
و غريبم
الهـي
چراغ دل مريداني و انس جان غريباني، كريما
آسايش سينه محباني و نهايت همت قاصداني
الهـي
جرم من زير حلم تو پنهان است و تو پرده عفو
خود بر من گستران
الهـي
اين چيست كه با دوستان خود را كردي كه هر كه
ايشان را جست ترا يافت و تا ترا نديد ايشان را نشناخت
الهـي
عاجز و سرگردانم ، نه آنچه دانم دارم و نه
آنچه دارم دانم
الهـي
بر تارك ما خاك خجالت نثار مكن و ما را به
بلاي خود گرفتار مكن
الهـي
چون به تو بنگريم شاهيم و تاج بر سر وچون
بخود تگريم خاكيم و از خاك كمتر
الهـي
هر كس تو را شناخت هرچه غير تو بود بينداخت
یکشنبه دهم آذر 1387
اول امتحان، بعد زمستان
همه چیز حکایت از زمستان دارد. باران صورت درخت های کنار جاده را شسته است. برگهای درختان زیر پای عابرین له می شوند. و مجبور هستی تا از سرما در امان باشی، کلکین اتاقت را ببندی.
اما فقط این زمستان نیست که در حال آمدن است، یک سمستر درسهایم نیز به زمستان خویش نزدیک است، اما دو هفته سختی پیش رو دارم. امتحانات از زمستان هم کرده سخت تر اند و باید برایش آماده بود. همین حالا چشمانم سرخ گشته است و خیلی خسته شده ام. انباری از کتاب و جزوه پیشم جمع شده است. هر دو روز یک بار، آن هم بر حسب ضرورت، از خانه بیرون می شوم، شاید به امید اینکه امیدی به پیروزی باقی بماند.
تا بعد بدرود.
چهارشنبه ششم آذر 1387
زبان مادری
به « دانشگاه » ی ما همباوری است
نگارخانه ، نه اینکه « گالری » است :
همین دَین ِ زبان ِ مادری است
***
زبان مادری را خوب سُفتم
به جز دری زبانی را نگفتم
دلت جاسوس ، دلت دیوانه خوانی
نگفته گفته را آخر که گفتم !
