شنبه بیست و سوم آذر 1387
یادی از دیروزها
وقتی به گذشته نگاهی می کنم، می بینم شاید بهترین خاطراتم از درون مکتب و دانشگاه هستند. یادم هست وقتی کلاس اول دبستان در مشهد بودم، دوستان خیلی خوبی داشتم و خیلی کوشش می کردم از نگاه درسی با همه شان رقابت کنم. با اینکه من تنها شاگرد افغان کلاس بودم، ولی خیلی زیاد احساس بیگانگی نمی کردم. راستش پدرم با مدیر مکتب دوست بود و به همین خاطر هم بود که من و خواهرها و عمه ام که در دو مکتب پسرانه و دخترانه، ولی تحت مدیریت یک اداره درس می خواندیم، کمتر احساس غریبی می کردیم. شاید بیشتر رنجمان از رنجی بود که افغانها در کوچه و خیابان می دیدند.
صمیمی ترین دوستم، ترکمن زاده بود. یادم هست، همیشه از کلاس تا خانه با هم قدم می زدیم و در کلاس هم، کنار هم می نشستیم و با هم درس می خواندیم. دوست خوبی بود یادش بخیر. اما فعلاً از او خبری ندارم. نمی دانم کجا هست، چه می کند، کجا درس خوانده، ازدواج کرده یا نه، چون در تابستان که زمان تعطیلی مکاتب ایرانی است، ما بعد از شکست شوروی ها در افغانستان، به هرات باز گشتیم و فرصت نشد از او خدا حافظی کنم. خداوند ترکمن زاده را در پناه خود داشته باشد.
مکتب امیر حسین و بعد لیسه انقلاب، هر دو مثل خانه های دومم شده بودند. نمی دانم چرا علاقه داشتم دوران لیسه را در لیسه انقلاب درس بخوانم، شاید چون از کلمه "انقلاب" خیلی خوشم می آمد. اما به هر حال، دوستان زیادی پیدا کردم. با اینکه دوران طالبان بود، ولی باز هم ما وقت خوبی داشتیم، هم شوخی داشتیم و هم درس. از بهترین های (در درس خواندن) لیسه انقلاب بودیم. یادم هست، سال آخر همه هم صنفی هایم که حدوداً صد نفر می شدیم برای تفریح به دره اوبه رفتیم و سه شب را آنجا سپری کردیم. هر وقت عکس های آن وقت ها را می بینم، خیلی حسرت می خورم. چه دوستان صمیمی و خوبی بودیم. چقدر با اکثر اساتید خود خوب بودیم، و هر وقتی که یک استاد با ما لج می کرد، همه به جانش می افتادیم و باعث می شدیم که یا با ما کنار بیاد، یا اینکه از درس دادن در صنف ما بگذرد. در زمان تفریح، همراه هم می نشستیم و در مورد آینده با هم حرف و شوخی می کردیم. من همه را تشویق می کردم که ما باید همه مان در هرات باقی نمانیم و به کابل هم برویم، چون دانشگاه کابل بهتر از دانشگاه هرات است. بعضی از دوستانم قبول کردند که در کانکور، دانشگاه کابل هم از انتخاب هایشان باشد. خیلی مسخره بود وقتی هم کلاسی هایم می گفتند که تو رئیس جمهور آینده ای و ما هم هر کدام، اعضای کابینه ات. یکی وزیر داخله، یکی وزیر خارجه و غیره و غیره. اما کانکور همه ما را از هم جدا کرد، من تنها کسی بودم که به دانشگاه کابل رفتم و مجبور بودم با یک محیط جدید، با یک شهر جدید آشنا شوم، و یاد بگیرم به یک لهجه جدید صحبت کنم. راستش تا آخر لهجه خود را حفظ کردم ولی گاهی اوقات مجبور بودم از خیر اصطلاحات هراتی بگذرم چون برای کابلی ها نا آشنا بود.
دانشگاه کابل، شاید یکی از بهترین مکانهای زیبا و عزیز برایم باشد. این همه شاید به سبب خاطرات خوشی است که از دانشگاه کابل دارم. وقت درس، درس داشتیم و وقت شوخی، شوخی. صنف خیلی شوخی بودیم. همه استاد ها از شهره بودن صنف ما به این وصف آگاهی داشتند و کوشش می کردند که زیاد سر به سر ما نگذارند.
حاضری صنف پیش من بود، اما هرگز سخت گیر نبودم و کسی را نمی گذاشتم که از من آزرده شود، ولی خوب بعضی مقررات هم بود که باید رعایت می شد. در مورد درس، واقعاً جالب بود. بعضی درس ها را دوست داشتیم، اما بعضی شان را نه. وقتی حقوق وجائب می خواندیم، برای اینکه ما را خواب نبرد، قروت می خوردیم تا دهن مان بجنبد و از خواب جلو گیری کند. معمولاً آوردن قروت وظیفه دخترها بود، و خوردنش از ما. با اینکه دوستان خوبی بودیم، با هم رقابت تنگاتنگی هم داشتیم، و در روزهای امتحان، تا حد دشمن پیش می رفتیم. روزهای امتحان، در محوطه دانشگاه درس می خواندم و مجبور بودم زیاد تر از همه درس بخوانم، چیزی را که دیگران نمی دانستم، باید من می دانستم. همیشه همین طور است، کسانی که اول، دوم و یا سوم صنف خود هستند، باید درس خرکی بخوانند، چون هر کس از آنها توقع دارد که همه چیز را بدانند.
خیلی از هم صنفی های من عاشق بودند، یا به نحوی با دخترها در تماس بودند. من از این قاعده مستثنا بودم، چون ازدواج کرده بودم، ولی باز هم در آزار دهی دختران کمتر از دیگران نبودم. چه از طریق تلفن، و یا طوری که گروهی به سوی یک گروه دختر می رفتیم و شروع می کردیم به متلک گفتن. خیلی از دوستانم، درد دلشان را به من می کردند و بعد من مجبور بودم نصیحتشان کنم، خوب آخر حرف، من تجربه بیشتری داشتم.
به هر حال، وقت خوبی بود. زمانی خیلی استثنائی، از سراسر افغانستان در کنار هم جمع شده بودیم، با هم بهتر از برادر بودیم و خیلی صمیمی. یادم هست، یک روز مسائل سیاسی جهان داشتیم، اما هیچ کدام مان حال و حوصله شنیدن در مورد جهانی شدن، و تروریزم و سیاستهای خارجی ایالات متحده را نداشتیم، به همین خاطر به پیشنهاد یکی از هم صنفی هایمان تصمیم گرفتیم به سینما برویم. و بعد پیش استاد رفتیم و گفتیم که آن روز درس نمی خوانیم، چون می خواهیم به سینما برویم. استاد به طرف ما دید، لبخندی زد و گفت که درست است. و بعد به سینما رفتیم و نزدیک بود سینما را روی سر خود بگذاریم.
در یک روز برفی زمستانی، محفل فراغت ما باز دانشگاه بود. با اینکه روز خوبی بود، ولی بعد از این روز، از هم جدا شدیم. با آن هم، از آن وقت با هم تا حدودی در تماس هستیم. هر کدام ما در گوشه ای از افغانستان و جهان افتاده و مصروف خود هستیم. تعداد زیادی از هم صنفی هایم در دولت کار می کنند، و عده ای هم در موسسات غیر دولتی. تعداد اندکی هم بعد از مدتی کار، به تحصیل ادامه دادیم.
من، دور از همه، در این گوشه دنیا افتاده ام، در واشنگتن. از اینکه برای ادامه تحصیل به آمریکا آمده ام، خوشحالم. اما بار درس و مشق هم زیاد است. هیچ امان نمی دهد، مجبور هستم همیشه سرم به درس و کلاس باشد. روزهای امتحان هم که از همه بد تر است که مجبور می شوم برای دو سه روز حتی از اتاقم بیرون نشوم.
ولی دوستان زیادی هم پیدا کرده ام. این بار، هر کدامشان از یک گوشه دنیا. از جاپان و اندوزی گرفته، تا هند، ایران، لبنان، مصر، آفریقا، اروپا و آمریکای لاتین.
زندگی همین است. همیشه خاطرات خوش و تلخ را با هم دارد.اگر تا دیروز امتحان بود، امروز تفریح است. خوشحالم کریسمس در آمریکا هستم. به هر حال، خوب است هر چیز را آدم یک بار از نزدیک ببیند.
به امید خاطرات خوش برای همه تان.
تا بعد، بدرود.
