تبليغاتX
رود خانه ای در بیابان - قبل از ساعت هشت

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387

قبل از ساعت هشت

هنوز صدایش در گوشم طنین انداز است. خنده هایش بر گوشهایم نجوا می کند. هنوز فکر می کنم از طرف دروازه دانشگاه به این طرف می آید. من اینجا زیر سایه درخت ایستاده، منتظر. تند تند به طرفم می آید، هنوز نمی داند دقیقاَ اینجا هستم، اما وقتی مرا می بیند، متوجه می شوم که انتظار داشته تا سر راهش سبز شوم. به طرفم نگاه می کند، خیلی سریع، و بعد خود را طوری نشان می دهد که انگار مرا ندیده است، یا که اگر هم دیده است، نمی شناسد.

برای نشستن، سایه درخت کوچکی را انتخاب می کند، آنجا می نشیند. کتابها و جزوه هایش را می گیرد و شروع می کند به خواندن، خیلی سریع. فکر می کنی که در خانه وقت نداشته درس بخواند.

مسیرم را تغییر میدهم. در چند متری درختی که زیر آن نشسته است مانور می روم. یک جزوه هم در دستم هست. باید دیگران را دست به سر کنم، تا مبادا فکر کنند آدم بدی هستم، و دنبال کسی را گرفته ام. راستش دنبال کسی را گرفتن کار پسندیده ای نیست، ولی من نمی خواهم آزارش دهم، نمی خواهم از من برنجد، هر چند فکر می کنم، با دیدن من می رنجد، ناراحت می شود، از این ترس دارد که تکرار توقف های من ذهن دوستانش را به جهت دیگری منحرف کند. مجنون نیستم، عاشق هم نیستم، اما نمی دانم چرا او را خیلی دوست دارم، او را یکی از عزیز ترین دوستانم می دانم. دلم می خواهد هر چه در دل دارم برایش بگویم. اما اشتباه می کنم، او که به حرف هایم گوش نمی کند، او که نمی خواهد من برایش چیزی بگویم.

نمی دانم در دلش در مورد من چه می گذرد. تصورم این است که تصویر من در ذهنش، یک آدم هرزه و بیکار را به اکران می آورد، کسی که احترامی به دیگران قائل نیست و وقت خود را تلف می کند. شاید فکر می کند که تظاهر عشق می کنم و به همین خاطر می ترسد از اینکه با آبرویش بازی کنم.

هم برای من و هم برای او، این داستان تکراری شده است. این داستان هر روز من و اوست. صبح، وقتی یک ساعت قبل از شروع درس ها به دانشگاه می آید، شاید برای اینکه فرصتی برای درس خواندن پیدا کند و یا هم چون سرویس صبح خیلی زود حرکت می کند، به چهره نا خواسته من مواجه می شود. شاید حقش باشد ناراحت شود، چهره اش در هم و بر هم شود، آخر من چه کاره ام؟ برایش چه کاری دارم؟ چرا برایش درد سر می سازم؟ خودم هم نمی دانم. فقط می دانم که علاقه فراوان به نوع شخصیت او، مرا و او را تا این سطح رسانده است.

خوشحال به نظر می رسد، فکر می کنم توانسته چندین فصل درس را بخواند. از برکت او، من هم چند صفحه از درس را خوانده ام. چند دقیقه ای به هشت باقی مانده است. می دانم که حالا وقتش است که برود. سرش را از کتاب بر می دارد، ایستاد می شود، خود را جمع و جور می کند، دوستانش را برای صنف رفتن دعوت می کند. قهقهه ی خنده شان سکوت چند لحظه قبل را بر هم می زند. من هم سرم از روی کتاب بر داشته شده است، فقط او را می بینم که چه می کند. نمی خواهم این چند لحظه آخر را مصرف درس خواندن کنم، اما هنوز نشسته ام. آرام آرام از دید چشمانم دور می شود، دیوار مانع می شود تا او را ببینم.

دوباره به خود می آیم. او رفته است، من هم باید بروم. چند دقیقه از هشت گذشته است. به منظور اینکه مانع این تصور شوم که به خاطر او آنجا هستم، مجبورم تا چند دقیقه بعد از رفتنش آنجا صبر کنم، خود را مصروف نشان دهم  و بعد از آن، به طرف صنف خود بروم. داخل صنف نشسته ام، استاد درس می دهد، نصف هوشم به استاد و نصف دیگرش به این است که آیا روزی خواهد رسید او مرا درک کند.

نوشته شده توسط شعیب تیموری در 15:42 |  لینک ثابت   •